كارزار 2

ديشب شب آخر هيئت بود.... رفتم هيئت..... سخنران- كه تو اين چند شب استفاده اي از حرفاش نكرده بودم- يه مطلبي گفت كه لا اقل يه سودي ازش ببرم....... حرف خيلي عجيبي بود.....

گفت انسان اعجوبه ي خلقته..... و اين اعجوبه مدام در حال جنگ با خودش است..... و بين تمام موجودات و حيوانات فقط انسانه كه با خودش مي جنگه..... مي جنگه تا يا خير پيروز شه و يا شر.....

توجهم جلب شد.... رفتم تو فكر.... يه مسرتي بر قلبم حاكم شد...... از اينكه ديدم داره راست ميگه...... فكر و ذهن من هم اينجوري شده..... مدام دارم با خودم ميجنگم..... و اين نفس روحاني و شيطاني همش درگيره......

كار ندارم درست عمل مي كنم يا نه..... لذت بردم از اينكه اهل جنگيدنم..... ساحت وجودم ميدان جنگه......

كدام.....

يه چيز ديگه اي كه خيلي حرصمو در مياره در حدي كه ميخوام گوينده رو جر بدم اينه:

دوست آشنا فاميل غريب رهگذر يا هر كس ديگه..... بر ميگرده به مادرمون ميگه اِاااااااااااااا پسرتو زن ندادي؟..... زنش نميدي؟..... دختر خوب سراغ داري يا بهت معرفي كنم؟...... حيفه ها زود زنش بده.......

آخه فضول، بي شعور، قدم خير، نفهم، تو كه نمي دوني من كي ام چي ام، اخلاقم چيه غلط مي كني اينجوري ميگي و مي پرسي؟...... چرا زنا فك مي كنن بايد همش از راه ازدواج به ديگران لطف كنن و خير برسونن؟......

حالا اينو گفتم و شنيدي..... بدتر از اين مي دوني چيه؟..... نمي دوني..... پس گوش كن.....

طرف با شوهرش و بچه ي تازه از تخم در اومده ش اومده خونمون..... بعد گفته دختر خوب اگه ميخواي پرستاري كه تو بيمارستان پيش من بود خيلي دختر خوبيه......

خب خدايي شما بگيد..... شرافت الاغ بيشتره يا اين زن؟..... الان توكه شوهر داري تخم سگتم كه زاييدي به تو چه ربطي داره من زن بگيرم يا نه؟..... ازدواج من در خوشبختي و بدبختي تو چه تاثيري داره؟......

اگه ميخواي مزه سكسي كه تو چشيدي به ديگرانم بچشوني خب زحمت نكش... من چشيدم..... اگرم دختراي فاميلتونو ميخواي بندازي به پسرا كه زدي به كاهدون.....

مشكل اين زنهاي نخود مغز اينه كه فرق آدم دردمند و آدم سالم رو از هم تشخيص نميدن.....

پينوشت:

1- دهنش سرويسه هركي بخواد از حرفاي اين پست ايراد بگيره...... 

2- استادمم پرسيد زن نگرفتي؟ گفتم نه هنوز.... خيلي متين و با شعور سرشو انداخت پايين بدون اينكه ديگه چيزي بپرسه و ادامه بده و توصيه كنه و دختر معرفي كنه......

گول زنك....

بدم مياد از اينكه خودمو بخوام گول بزنم...... آقا اوضاع و احوال اينه ديگه..... دلم به چي خوش باشه تو اين وضعيت..... زندگيم خوبه..... مشكلاتم اصلا با مشكلات ديگران قابل مقايسه نيست..... ولي چيكار كنم كه من زيادي رو بعضي چيزا حساسم.....

به كسي نميخوام بگم..... چون گفتنش چيزي رو حل نميكنه...... حتي چيزي رو سبك هم نمي كنه.... واقعيتيه كه بايد پذيرفت.....

بازم تاكيد مي كنم مشكلات من مشكلات منه..... نه كس ديگه..... شريك غم نداشته باشم خيالم راحت تره.....

________

پينوشت:

انقدر زندگي از دستم در رفته كه واسه ديدن زن شرعيم هم وقت درست حسابي ندارم..... مضاف بر نداشتن محلي براي ملاقات.....

سود دير بازده.....

به شدت حالم گرفته ميشه وقتي مي بينم اوضاع خوب نيست و كاري هم از دست من بر نمياد.....

بدتر اينكه نمي فهمم حكمت هر شرايطي چيه......

ولي به چند چيز يقين دارم:

1- ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم

2- و لنبلونكم بشي من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين

3- الله لطيف بعباده

4- يمحو الله ما يشاء و يثبت

5- و العاقبة للمتقين

نمي دونم گرفتي مطلبو يا نه.... اميدوارم گرفته باشي.....

دختري به زلالي آينه....

مي خوام فهم و شعور اسلامي رو بهت بگما....

ديشب به عزيز دلم زنگ زدم..... يكم صحبت كرديم...... گفت ميشه امشب به خاطر عاشورا يه مقدار كمتر حرف بزنيم؟.... دلم نميخواد امشب زياد فضاي عاطفي بينمون باشه....... گفتم آره عزيزم. چرا نه!!.... گفت ناراحت نميشي؟.... گفتم نه جانم.....

خوشم اومد از اعتقادش..... مثل هميشه خوب و مثال زدني..... به چيزايي توجه ميكنه كه گاهي خود من ازش غافلم........ ساعت يك و نيم كه مي خواستم بخوابم زنگ زد.... گفتم چيه عزيزم چي شده؟.... گفت دلم نيومد صداتو نشنوم و بخوابم..... گفتم مگه نميخواي امشب كمتر صحبت كنيم؟..... گفت هيچ چيز از شوهرم واجب‌تر نيست.... قبلا كه نميخواستم زياد صحبت كنم و مشغول عزاداري باشم شوهر نداشتم. الان بايد به شوهرم برسم..... اينو كه گفت، ديگه از هميشه بيشتر مجذوبش شدم..... تو دلم همش به فهم و شعورش آفرين مي گفتم....

يكم دلم گرفته بود.... باهاش صحبت و درد دل كردم..... اونم به حرفام گوش كرد.... گفتم خانومي تورو خدا اگه به دلت نيست حرف بزنيم، قطع كنيم..... باور كن ناراحت نميشم... بعدا هم ميشه حرف بزنيم..... گفت به جان تو سختم نيست و تارف ندارم.... تو برام واجبي.... تو شوهرمي..... از تو مهمتر هيچ چيز نيست......

اينو كه شنيدم بهش گفتم: تو مطمئنا بهترين دختر براي والدينت.... بهترين همسر براي شوهرت و بهترين مادر براي بچه هات هستي و خواهي بود (انشالله)....

فقط خواستم فهم و شعور ناشي از تربيت اسلامي رو بهت نشون بدم.... بگم يه همچين عزيز دلي دارم....

پينوشت:

اگه دنيا قسمتم نشي..... بي شك در آخرت، گلي مثل تو رو از دست نميدم عزيز دلم..... شايدم دنيا و آخرت باهم....

مهمان عاشورايي...

امروز استادم رو تو خيابون ديدم..... استادي كه ساكن مشهده..... تعجب كردم چطور تا در خونمون اومده و زنگ نزده..... به زور دعوتش كردم داخل.... با زن و بچه ش بود..... زنش عرب نجفيه...... اومدن تو.... خودش و بچه هاش از زنش عربي ياد گرفته بودن و به راحتي صحبت مي كردن....

مي دوني! .... يه جور زندگي اي داره كه شايد من نپسندم ولي خودش و زن و بچه ش دارن زندگي مي كنن.... براي خدا.....

پينوشت:

گفت خونه برادر زنش اينا دولت آباده و بايد برن اونجا به مراسمات برسن..... همش ياد تو بودم.....

مهجور....

حال عجيبيه..... اينكه بالاخره يه جايي تو تاريخ به امام مظلوم كربلا وصل بشي و هنوز حرمشو نديده باشي..... حتي ويزاي عراق هم تو پاسپورتت بخوره و خود امام حسين شخصا وايسه بگه نميخوام بياي..... فرزند مطرود..... شده م مثل بچه هايي كه از زيارت پدرشون محرومن.....

آدمايي كه كربلا رفتن بدجوري دلمو مي سوزونن..... خصوصا وقتي زل ميزنن تو چشمات ميگن ايشالا قسمت شما هم بشه....... دلم ميخواد خفشون كنم......

معركه...

كي مي فهمه يعني چي؟..... يه روزي ميدون جنگ بوده.... تمام حق و تمام باطل.....

من كه نرفتم و نمي دونم چه خبره..... ولي يقين دارم اونايي هم كه رفتن و ميرن هم نمي فهمن.... مگر وجود نازنين فرزندش..... مولامون.....

اين سر سوداي تو دارد......

امروز بالاخره بعد مدتها تاخير رفتم براي حجامت..... خونم اصلا در نميومد.... بسكه غليظ بود.... بنده خدايي كه حجامتم مي كرد گفت سوداي خونت خيلي زياده..... (بدون اينكه چيزي بهش بگم يه خنده ي معنا داري بهش كردم)..... ادامه داد كه نبايد سردي بخوري.... و بيشتر بايد خوراكي هاي گرم و تر مصرف كني.... سكنجبين بخور.... انجير.... آلو..... سوپ جو..... گوشت گاو و گوساله نخور......

بنده خدا خبر نداشت كه چقدر رعايت مي كنم و همه ي اين مسائل رو تو خورد و خوراكم لحاظ مي كنم..... تازه اينهمه رعايت مي كنم و وضعم اينه؛ اگه رعايت نكنم چي ميشه...... بنده خدا خبر نداشت مشكل جاي ديگه س..... مشكل چيز ديگه س.....

بد بختي اينجاست كه تا يه مشكل كوچيك پيش مياد بهم فشار مياره..... خصوصا اگه در قبال مادرم باشه..... هرچي من صبر مي كنم خدا پيچ امتحانشو سفت تر مي كنه...... وقتيم كه اينجوري ميشه هيچ كاري نمي‌تونم بكنم.... 

باز اوليا‌ء خدا وقتي بهشون فشار مياد، داد و فريادشون رو نگه مي دارن و صبر مي كنن و شب‌هنگام اين داد و فريادها رو سر سجاده به اشك تبديل مي كنن.... بعضي وقتام دلم ميخواد هرچقدر اعصابم از اين بي برنامگي ها و فشار ها خورد ميشه سر يه نفر با داد زدن خالي كنم.... ولي نه كسي هست كه سرش داد بزنم و نه درسته و اخلاقيه كه چنين كاري بكنم.... و نه مثل اولياء خدا عمل مي كنم.....

خلاصه بايد همه ي داد و فرياد ها و مشكلات و ناملايمتي هاي زندگي رو تحمل كنم و تو خودم بريزم و به روي كسي هم نيارم تا ببينم چي ميشه..... با كسي هم نمي تونم بگم و نمي خوام بگم..... چون اصولا هيچكس نيست كه منو بفهمه..... هرچند جنس اين افكار و حرفامم قابل فهم نيست.... حتي گاهي خودمم نمي فهمم چمه.......

خلاصه بد بختي اينه كه فكر و فكر و فكر و مواجه شدن با مشكلات و تحمل بعضي سختي ها و ريختن اونها تو خودم و در موردش با كسي صحبت نكردن باعث ميشه ظرف سه سوت سوداي خون بالا بره.... به حدي كه سه بار حجامت در روز هم جواب نده.....

پينوشت:

1- گاهي خسته ميشم از همه چيز... ولي به كمك اهلبيت دلخوشم.....

2- سكس داشتن يكي از بهترين راه هاي درمان بنده است كه در حال حاضر ميسر نيست..... جدي ميگم....

لتعارفوا.......

امشب براي كار مهمي رفتم سمت دولت آباد...... محله اي در جنوب تهران كه بيشتر ساكنانش عراقي هاي مقيم ايرانن.....

پر از تكايا، حسينيه ها، ايستگاه هاي صلواتي يا به قول خودشون موكب هاي نذري...... و صنوف مختلف مردم از پير و جوون و بزرگ و كوچيك و زن و مرد كه با شور خاصي تو اين خيابون ها و حسينيه ها در حال رفت و آمد بودن..... جمعيت واقعا زياد بود..... و اين رفتن باعث شد من كمي حالم منقلب بشه......

مي دوني زندگي من پر از خوبيه.... پر از نعمته..... پر از چيزاييه كه خدا يه دونشم به كسي نداده...... ولي روال عادي نداره..... و ديدن اين روال عادي از زندگي بقيه، منو تو خودم مي بره......

نمي دونم دقيقا چمه؟..... حسودم..... خود بزرگ بينم...... عقده اي ام.... ولي هر چي كه هستم گاهي وقتا نه طاقت ديدن خوشي مردم رو دارم و نه طاقت ديدن ناراحتي و سختيشون......  قسمت جالب ماجرا اينجاست كه همين آدما و دختر پسرا و زنها و مردايي كه اينجوري عادي دارن زندگي ميكنن، فرداي قيامت خيلي راحت تر از آدماي نادان و نامتعارفي مثل من محشور خواهند شد.....

پينوشت:

آخر آخرش خوشحالم از اينكه مثل ساير آدما نيستم و نمي خوام باشم......

سخنران.....

امروز سخنران هيئت پادگان آقايي بود كه در پست قبل ازش نام بردم...... خيلي دلم ميخواست يه بار از نزديك ايشون رو زيارت كنم...... و موفق شدم..... و از قبل تصميم گرفته بودم امروز بعد از سخنراني برم جلو و بهشون سلام كنم و ازشون در مورد همون جمله اي كه خونده بودم سوال كنم ولي نشد.....

امروز حاج آقا در مورد حب دنيا و حب شهوات صحبت كرد...... گفت بدبخت مي كنه آدمو..... حرفاش عجيب بود..... راستم ميگه..... اين روزا كه تو خيابون ميرم هر دختري رو كه مي بينم يه جوري ميشم..... و فكرم ميره دنبال تنش..... اما سعي مي كنم زود نگاهمو كنترل كنم..... و سرمو بندازم پايين...... و حالم اساسي گرفته ميشه... از وضع جامعه... از ضعف خودم.....

مي ترسم...... شايد حب دنيا برام زياد جدي نباشه ولي مي ترسم اين حب شهوات يه روزي گرفتار جهنمم كنه.....

جشن انار....

روز پنجشنبه دهم آبان بود كه با عزيز دل رفتيم جشنواره انار...... هر دومون دلمون ميخواست كه ببينيم چيه.....

جشنواره در مصلاي تهران بود..... وقتي وارد مصلي شديم يك جمله از آيت الله قرهي نوشته شده بود:

انسان هر وقت پيش خودش فكر كند كسي شده و به جايي رسيده است، همان لحظه لحظه ي سقوط اوست

پيش خودم بلند گفتم عجب...... منم گمان مي كنم مشكل همينه..... مشكل من همون روزي بود كه پيش خودم فكر كردم كسي شده م ...... به جايي رسيده م.......  مشكلات زندگي از همونجا شروع شد.... يا بهتره بگم همونجا لحظه ي سقوط زندگي من و خود من در سراشيبي بدبختي بود......... و تا امروز هم زندگي درست نشده.......

زيادي به خودم خوش‌بين بودم..... زيادي به داده هاي خودم مغرور شدم..... يك لحظه فكر شيطاني، همه ي زندگي را از من گرفت....... اميدوارم اين زندگي و اين سقوط، قبل از رسيدن اجل جاي خودش را به سعادت و فلاح بدهد.....

پينوشت: جشنواره انار هم به هردومون خوش گذشت....

گوشي براي شنيدن....

چندين شب پيش فائزه با من تماس گرفت..... بعد از سلام و حال احوال شروع كرد به صحبت كردن..... گفت خيلي نياز داشته با كسي صحبت كنه و بهتر از من پيدا نكرده.... ميگفت يه گوش مي خواستم كه به حرفام گوش بده..... منم گوش شدم.... و گوش دادم..... البته خودمم مي دونم خيلي ها از صحبت كردن با من لذت مي برند.....

در ميان صحبت ها سراغ زندگي منو گرفت.... و از عزيز دل پرسيد..... گفتم خوبم و عزيز دل هم خوبه..... و اوضاعمون هم خوبست...... اين را كه گفتم كاملا ملموس بود كه روحيه حساس و شيشه ايش متاثر شد...... گفت اگه فك مي كني مزاحمم يا دلت نميخواد زنگ بزنم و باهات صحبت كنم بگو..... گفتم نترس..... مزاحم نيستي.... و اگه مزاحم باشي خودم بهت ميگم بدون تارف..... و باز هم از حرفم خوشش نيومد..... ولي خوشحالم از اينكه اين روزهايش بكام است.....

امان از اين احساسات زنانه..... و امان از اين حسادتي كه در زنها نسبت به هم وجود داره..... 

گزارش 3

ممنون از تمام دوستاني كه در اين مدت نگران و جوياي حال ما بودن...... خداروشكر خوبم.... جاي نگراني نيست.....

سرباز شده م و به علت گرفتاري هاي زياد وقت نمي كردم حتي سر بزنم..... 

مادر به لطف خدا و اهلبيت و از دعاي دوستان خيلي خيلي بهتره..... انشالله همتون سلامت باشيد.....

خلاصه اينكه نبوديم علتش سربازي بود و سرماخوردگي و رسيدگي به امور خانه داري و غيره..... فعلا از نگراني بيايد بيرون..... :)

قلب

و حالا دو شبه قلبم درد مي كنه..... گاهي البته

فرار....

از همه چيز شاكي ام..... از جنسيتي كه به خاطر ولايتي كه پدر مادر بر آن دارند بايد ماهيتي ديگر گونه داشته باشد....... از مرد بودني كه به زنيت بيشتر شبيه است...... و اين روزها بيشتر راضي ام مردي در خانه ام را بكوبد و بگويد براي خواستگاري از دخترتان آمده ام...... خودم را مي گويم..... خودم كه از مرد بودن فقط ريشي دارم و آلتي.....

عمويي كه ظلمي كرد و ارتباط دو خانواده را بهم ريخت..... عمويي كه در كما رفت.... عمويي كه به هوش آمد.... عمويي كه از كما درآمد و مدام سراغ برادرش را گرفت..... برادري كه پدر من بود..... برادري كه عالم و آدم براي به ملاقات رفتنش با هم بسيج شده بودند..... و مادر و پدري كه مدام به من مي گفتند تو هم بگذر و به ملاقاتش برو..... و اختيار عملي كه من از خود نداشته و ندارم و نخواهم داشت.....

برگشتم به مامان ميگم خب انقدر كه من بايد به حرف شما گوش كنم ديگه چرا زن بگيرم؟...... زن مرد محكم ميخواد..... نه مردي كه همش ببينه پدر مادرش چي ميگن.....

اصلا لعنت بر من اگه زن بگيرم..... اصلا لعنت به من اگه ديگه بخوام زندگي دختري رو به خاطر خودم خراب كنم.... اصلا لعنت به من اگه بخوام به اين مسئله فك كنم...... آقا مگه تنهايي من كاري به كار كسي داره؟..... نمي خوام..... دوست دارم مجرد بمونم و مثل سگ بميرم...... به كسي چه...... اصلا ميخوام دوباره مثل قبل روحيه ي فاحشگي داشته باشم..... با همه باشم..... به همه جواب بدم...... از هر دختري كه شد بهره برداري جنسي بكنم..... مومن بودن سخت نيست..... مومن موندن سخته...... هرچي فكر مي كنم مي بينم زندگيم سخته..... 

بازم تاكيد مي كنم ناراضي از هيچ كس و هيچ چيز نيستم جز خود خود خودم........