محل معرفت....

اين شب و روزها حال و روز عجيبي خودش را اسير گريبانم ساخته است..... احساس مي كنم اين روزها جامع ضدينم..... شايدم مجمع اضداد......

هم خوبم و هم بد...... هم سختي بودن سختي را درك مي كنم و هم شيريني خدمت..... حس اين روزهايم حس خوبي است..... در عين اينكه مصيبت و سختي و امتحان الهي با من دست به گريبان است ولي با تمام وجود دارم لذت مي برم...... حسي شبيه فاتحان ميدان حماسه....

نمي دانم اين عمل ذاتا شيرين است يا تلخ..... شايد خوبي آن در نتيجه اش باشد و خودش في نفسه تلخ..... شايدم نيت انسان مي تواند همان را في نفسه شيرين كند..... شايد نوع نگاه ما تغييري ماهوي در كيفيت مصداق ايجاد مي نمايد.... و شايد چيزي باشد وراي فهم من...... يا مقلب القلوب و الابصار.....

اين روزها كه مي گذرد واقعا شادم..... مجال انديشيدن به خيلي چيزها را يافته ام.....

اين روزها به خاطر استراحت مطلق بودن مادر خيلي توفيقات نصيب من شده كه آن را با هيچ خوشبختي اي معاوضه نمي كنم......

ضمنا اين روزها خيلي به اين فكر فرو رفته ام كه آيا دلم ميخواست كه كسي كنارم باشد يا نه؟..... كسي كه او را عروس بخوانند و او هم به خاطر خدا و دل من به كارهاي مادر من و خانه رسيدگي كند..... با علاقه و انگيزه.... و نه از سر جبر و معذورات......

قبل از شكل گيري هر جوابي كه دلخواه من باشد، اين نكته در گوشم صدا مي كرد كه «من حق ندارم كاري را كه وظيفه ي خودم است از ديگري بخواهم. حتي اگر همسرم باشد»

________________________

پي نوشت: اصلا باورتون نشه كه من به حرف وجدانم گوش بدم و از همسرم توقع نداشته باشم...... 

جا داره همينجا دوباره از عزيز دلم به خاطر احوالپرسي تلفني از مادرم تشكر كنم..... خيلي كارت درسته بانو..... :)

درنگ...

تماس گرفت.... مستاصل و آشفته...... با صداي خسته و اندوه‌بار گفت به پدرت التماس دعا بگو....... گفتم چه شده.... گفت يك نفري هست به سرطان مبتلا شده پزشكان از او قطع اميد كرده و گفتند يك ماهي بيشتر زنده نيست...... گفتم فاميل است؟.... گفت نه..... گفتم از دوستان است.... گفت نه......اصرار نكردم..... گفتم چشم.... هم دعا مي كنم و هم از پدرم ميخواهم دعا كند.....

زياد جدي اش نگرفتم...... دعا كردم و پدر هم دعا كرد......

يك دو باري خواستم احوالش را بپرسم نشد.....

امروز تماس گرفت..... گفتم راستي از فلاني چه خبر؟ خوب شد؟...... گفت نه.... به رحمت خدا رفت.....

متاثر شدم و برايش طلب رحمت كردم..... گفتم آخر نگفتي فاميل بود يا نه..... گفت نه..... گفتم دوست بود؟ گفت نه..... با خنده گفتم هي فلاني زير آبي مي روي ها...... و با جديت گفت دختري بود كه ميخواستم با او ازدواج كنم.......

خنده هم را جمع كردم و اين بار جدي اش گرفتم......

پينوشت: الاغ ها قدر سلامتي و عافيت خودتون رو بدونيد...... الان دقيقا با شمايي هستم كه داري مي خوني.....

آرام....

خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست؟.....

يا....

يا رفيق من لا رفيق له.....

يا انيس من لا انيس له....

يا حبيب من لا حبيب له....

يا من في صنعه قديم.....

يا من بعباده لطيف.....

يا من عجّت اليه اصوات بصنوف اللغات.....

يا شاهد كل نجوي و موضع كل شكوي..... و عالم كل خفية و منتهي كل حاجة...... يا مبتدئا بالنعم علي العباد....

يا الله....

تلاش مذبوحانه...

زنگ زدم حالشو بپرسم..... ولي اصلا فك نمي كردم با زنگ زدنم بدتر گند بزنم به حالش.....

تلاش من براي فهم و درك اون مثل تلاش ماهي طرد شده از دريا براي بازگشت به آبه........

تارف كه نداريم آقاجون..... فهم و دركم براي بعضيا كمه..... نمي تونم انتظارشونو برآورده كنم....

اين است زندگي.....

دربند مشكلات

مسئله اينه كه نمي تونم مسائل رو باهم قاطي كنم..... نمي تونم اتفاقات و مشكلات بد زندگيمو فراموش كنم به اين دليل كه چيزاي خوبي هم تو زندگيم هست..... نمي تونم دلخوشي الكي داشته باشم...... نمي تونم واسه خودم فيلم بازي كنم...... من ناراحتم..... من از اتفاقات بد ناراحتم...... همانطور كه ميليون ها ميليون چيز خوب تو زندگيم هست...... اندك عواملي هم هست كه كامم رو تلخ مي كنه.....

و من دلم نميخواد فراموش كنم..... 

امروز نرفتم دربند به خاطر همين تلخكامي هايي كه انگار راه فراري از آن ندارم.....

خواسته ناچيز.... شايدم نا معقول....

خدايا، مرگ....

اگر فرض كنيم هيچ چيزي از زندگي در دست تو نباشه..... يقين دارم كه مرگ من در دست توست....

بي پايان....

هيچ چيز درست نميشه.......

بعد يك روز طاقت فرسا ساعت 8 رسيدم خونه.... مهمون از شهرستان زنگ زده كه داره ميرسه.....

مامان مسافرت رفته...... بابا- با توصيفاتي كه قبلا داشتم ازش- داره مياد خونه...... شام نداشتيم..... تمام بدنم پر از خاك و دود بوده...... نمازم مونده..... تلفن زدن به مهدي مونده...... هماهنگي با عزيز دل مونده...... همسايه ماشينشو ميخواسته جا به جا كنه..... بابا هم كه از ساعتي كه اومد خونه شروع كرده داد و بيداد از گرون شدن سيب زميني پياز گرفته تا اعتراض به انتصابات رييس جمهور جديد......

به قدري اعصابمو خورد كرد كه از دربند رفتن فردا مايوس شدم......

الهه يه بيت شعر از حافظ بهم گفته بود كه هيچ وقت از يادم نميره...... مضمونش هم اين بود كه اين مشكلات من تمومي نداره..........

چشم بيمار.....

عزيزدلم مريض شده.....

امروز بعد از ظهر بهم خبر داد كه درمانگاهه..... زير سرم..... افت فشار.... حال تهوع..... سرگيجه......

نمي دونم دقيقا به چه علتي...... سرماخوردگي معده...... سردي كردن مزاج...... كمبود خواب...... بهم ريختگي برنامه خواب...... يا ناراحتي از دعواي ديشب......

ولي اگر علت آن بد اخلاقي ها و حرف هاي ديشبم باشه، برنامه هاي تعزيري ويژه اي براي خودم دارم......

اصلا تصميم گرفتم تو اين دنيا دهن خودمو سرويس كنم...... ولي اميدوارم در آخرت يه متر جا تو طويله ي بهشت داشته باشم......

خود فروشي....

از خدا شهادت خواسته ام...... شايد دو قدم جلوتر شهادتي در پيش باشد.....

شايد پيوستن به صف دوم در قيامت بتواند كم كاري هاي دنيايم را جبران و كار آخرتم را راه بيندازد......

شايدم بي لياقت بودم و قرار شد بازهم در اين دنيا به گند كاري هاي خودم ادامه دهم......

___________________________

*** به نظرم صف دوم مومنين در روز قيامت صف شهدا مي باشد.

روز اول....

هيچ چيز درست نميشه..... و قرار نيست درست بشه.....

شرايط تغيير نمي كنه..... خدا در دنيا بنده هاش رو به سخت ترين امتحانات مبتلا مي كنه..... 

زندگي من جوريه كه نميشه بعضي چيزاشو عوض كرد..... با اين شرايط زن گرفتن واقعا عمل به سنت پيامبر نيست..... بلكه دهن كجي به سنت پيامبره.......

مطمئنم عزيز دل هم با اين همه عشق و علاقه اي كه به من داره و من بهش دارم فرداي عروسيمون پشيمون ميشه......

مشكل آدما اينه كه هميشه منو از بيرون ميبينن...... ميگن به به پسر فلانيه ها...... خانواده ش اصل و نسب دار...... خود پسره موجه و معتقد..... مرد زندگي.....

در حالي كه آواز دهل از دوره...... بيان جلو خودشون مي فهمن چه خبره......

اين روزها شرايط سخت هست...... پيچيده هست..... مبهم هست..... ولي خوشحالم كه به تنهايي با آنها مواجهم...... بلايي است كه فقط سر من مياد و زن و بچه اي ندارم كه حالا پريشان و نگران آنها هم باشم.....

كارزار....

يه بار تو دانشگاه يه دختري كه تيپش به فاحشه ها مي خورد تو كلاس با من تنها بود..... سر صحبتو باز كرد و رسيد به اينجا كه شما جماعت براي اينكه خودتونو حفظ كنيد ميل شهواني تون رو سركوب مي كنيد..... البته بر اساس تيپ ظاهريم مي گفت..... اون روز بهش گفتم اينطوري كه فكر مي كني نيست...... (حالا بحثمون خيلي مفصل بود.... بماند)

اما چند روز پيش داشتم بهش فكر مي كردم..... گفتم هي پسر بدم نگفتا..... بيا و اين ميل رو سركوب كن كه لا اقل خودت تو خيابون اذيت نشي.....

شهوتم زياد و امكانات كم...... كثافتا هرجور بخوان لباس مي پوشن.... از ساپورت گرفته تا مانتوهاي چسبون ...... بعد ميگن شما چشمتو كنترل كن...... آخه الاغ..... بيخيال.....

اين دو روزه تو خيابون كه راه ميرم تا ميخوام به يه دختري نگاه كنم فقط يه چيزي تو دلم ميگمو اصلا نگاه نمي كنم.... به خودم ميگم وقتي مال تو نيست نگاهش نكن. چه فايده اي داره؟.......

واقعا هم همينه..... وقتي جسم يك دختر بي شرف خياباني مال من نيست چرا بيخودي نگاهش كنم.....

من فقط عزيز دل خودم رو نگاه مي كنم...... :)

يه بيت شعر هم تقديم به عزيز دلم كه خيلي دوسش دارم:

آيينه پروري به تو بايد نگاه كرد     از هوش مي بري، به تو بايد نگاه كرد

البته فقط خودم نگاهت مي كنم بانو..... چشم نا محرمو در ميارم اگه نگات كنه....