بي پايان....
هيچ چيز درست نميشه.......
بعد يك روز طاقت فرسا ساعت 8 رسيدم خونه.... مهمون از شهرستان زنگ زده كه داره ميرسه.....
مامان مسافرت رفته...... بابا- با توصيفاتي كه قبلا داشتم ازش- داره مياد خونه...... شام نداشتيم..... تمام بدنم پر از خاك و دود بوده...... نمازم مونده..... تلفن زدن به مهدي مونده...... هماهنگي با عزيز دل مونده...... همسايه ماشينشو ميخواسته جا به جا كنه..... بابا هم كه از ساعتي كه اومد خونه شروع كرده داد و بيداد از گرون شدن سيب زميني پياز گرفته تا اعتراض به انتصابات رييس جمهور جديد......
به قدري اعصابمو خورد كرد كه از دربند رفتن فردا مايوس شدم......
الهه يه بيت شعر از حافظ بهم گفته بود كه هيچ وقت از يادم نميره...... مضمونش هم اين بود كه اين مشكلات من تمومي نداره..........
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:15 توسط انسان له شده
|