حال الان
الان خسته م...... داغونم..... پر از نيروي پتانسيل اشباع شده م...... و اينجوريم :|
خلاصه هركي تو اين پست هر كامنتي بذاره..... تاكيد مي كنم هر كامنتي..... تاييد مي كنم و يك كلمه هم جواب نميدم.....
هرچي من ميگم...
بدبختي اينجاس كه كار ندارن اخلاقم درسته يا نه..... ميگه من از اين رفتار بدم مياد يا خوشم مياد.....
به درك كه همه دخترا دوس دارن مرد زندگيشون مغرور باشه...... من ترجيح ميدم هميني كه هستم باشم......
به درك كه همه دخترا دوس دارن مرد زندگيشون با جذبه باشه..... من اينم.....
برگشته بهم يه حرفي زده..... بهش ميگم تو خيلي بزرگي..... آدم بزرگ نبايد غصه اين چيزاي پيش پا افتاده رو بخوره..... اونم اين چيزاي دنيايي بي ارزش.....
بعد يه جوابي بهم داده و من باز سعي كردم متقاعدش كنم نظرش اشتباهه..... ديدم قبول نميكنه گفتم باشه هرجور صلاح مي دوني..... خيلي ملايم ..... خيلي نرم.....
ميگه بدم مياد از اين رفتارت كه زود كوتاه مياي و پافشاري نمي كني......
آقا خانوم.... مردم..... ايها الناس..... من اينم..... من اصراري ندارم به زور به كسي بفهمونم حرف من درسته...... من حرفمو مي زنم..... كسي قبول نكرد قبول نكرده ديگه......
ميگه حتي اگه اشتباهم گفته باشي نبايد زود اينجور بگي و كوتاه بياي......
هميشه من مردي بوده و خواهم بود كه زنم از هميني كه الان هستم ناراضي باشه.... ايراد بگيره..... بهتره اينطوري بگم:....... من اصلا مرد نيستم..... من همين آدمي هستم كه تو دنياي خودم ازخ ودم راضيم..... و براي دنياي قبرم نياز به رضايت خدا دارم...... والسلام.....
قاعده ي بازي
ايران عزيز..... من با تمام وجودم براي "آن جنبه" ساكنان تو نگرانم....
كسي مرا بفهمد لطفا...... كسي مرا بفهمد..... خواهش مي كنم......
اين خانه از اساس....
مي دوني نه ميشه بد اخلاقي بابا رو حل كرد..... نه ميشه تو خواستگاري به كسي بگي(چون آبروي بابا ميره)..... و نه كسي قبول مي كنه با خانواده اي وصلت كنه كه حداقل پدر شوهرش اخلاق نرمالي نداره.......
يه وقتايي فك مي كنم به اين نكته كه در تمام اين مدتي كه من دنبال يه دختري ميگشتم و هر كسي رو پيدا مي كردمو باهاش آشنا ميشدم، دنبال وقت تلف كردنو اين حرفا نبودم...... بلكه من داشتم زن گدايي مي كردم.....
بله... گدايي كردن زن.... همش دنبال دختر از خودگذشته ي ساده اي بوودم كه بتونه شرايط خانوادمو درك كنه و دلش به بودن با من و خوبياي من خوش باشه و اخلاق رفتار بابا هم به اين واسطه براش زياد مهم نباشه......
اما حاصل اين همه سال گدايي چي شده؟..... چرا من نبايد برم سراغ يه دختر... كلي براش هزينه كنم..... مثل آدم زندگي آرومي بهش بدم...... و چيزايي كه ميخواد در حد توان براش فراهم كنم؟......
البته خودم تو زندگي آدم سختگيريم..... چهارچوباي خاصي دارم...... بابا هم اگه اخلاقش خوب بود بازم بعيد بود دختري حاضر باشه با آدم مزخرفو سختگيري مثل من زندگي كنه.....
خلاصه اين خانه از اساس ويران است.....
بازار شام....
من به بازار شام رفتم..... خيلي زياد...... تقريبا همه بازار هاي سنتي و مدرن دمشق رو ديدم.... چه با خانواده و چه خودم تنهايي..... بسيار بازار هاي جالبي دارن...... خصوصا بازار شام..... كه احتمالا اين ضربالمثل هم از همون بازار ريشه گرفته.....
در بازار شام زندگي خيلي جريان داره..... از زنهايي كه ميان براي خريد كيف و كفش...... تا مغازه هاي بستني فروشي و قهوه خونه هاي وسط بازار براي استراحت مردم...... تا فروشگاه هاي لباس..... حتي مغازه هاي توليد و فروش سازهاي عربي كه اصلا برو بيايي داره واسه خودش...... بوي عطاري ها با گياهاي مخصوص عربي هم حال و هوا رو عوض مي كنه...... حتي مغازه هاي عينك و لوازم آرايشي كه اصلا وصله ناجوره بازار چند صد ساله ي شامن...... خيلي عاليه..... و انتهاي بازار كه به جامانده هاي معبد ژوپيتر مي رسه و بعدشم مسجد پر ماجراي سلطنت اموي..... البته در حاشيه اين فضا، مقبره سردار شجاع و خونريز و شيعه كش جهان اسلام، صلاح الدين ايوبي هم توجه بعضي هارو جلب مي كنه..... با آن حياط با صفا كوچيكش..... كه مادامي كه اونجا بودم به اين فكر مي كردم كه اين مقبره به اين با صفايي حتما تو قبرش غلغله ي آتشه......
خلاصه بيراه نگفتن قديميا...... بازار شام بازار بزرگ و سنتي و شناسنامه داري ست كه هر چيزي بخواهي درش يافت مي شود..... واقعا همه چيز...... و خيلي هم فضاي خوبي دارد..... البته اگر اين وسط كسي كه كينه عجمان را دارد به پستت نخورد..... من حتي در بازار شام با يك عرب سوري دعوا هم كرده ام..... هرچند لفظي، كوتاه و ختم به خير.... ولي در ميام مردم سوريه احساس راحتي و دوستي دارم......
از سوريه و مردم مهربانش بيشتر از تهران و مردم خوب و بدش خاطره دارم......
پينوشت: اين نوشته و خاطرات زيباي آن روز ها و آن سرزمين تقديم به دوستان عربم ابوصلاح و نسيم و حسن....
چنين گويند....
با گوينده ش اصلا كار ندارم..... چون اصولا نه دست يافتني ام و نه جذاب.....
ولي مي خوام يه نكته رو بگم....
هرچقد سعي كني براي ديگران جذاب تر به نظر بياي خدا برات دست نيافتني تر ميشه.... همين
نقد پذيزي
سعي مي كنيم بنويسيم...... ولي همينجا تذكر ميدم اگه كسي از خوندن مطالب من به گناه ميفته گه ميخوره مياد اينجا..... شرعا بايد خودش اينجا نياد..... حالا اينكه منو نهي از منكر كنه بحثش جداست......
حرف منتقد رو قبول دارم..... ولي آخرين بار بهش گفته بودم ديگه نياد......
مريض
و دختري كه به ازدواج باهاش فكر مي كنم از نگراني همش گريه مي كنه و بايد تو اين وضعيت اونم ساكت كنمو دلداري بدم.......
سرم سنگينه....... و امروز دفتر نرفتم...... مامان ميگه ويتامين ز بدنت كم شده....... ميگم يعني چي؟..... ميگه زن بگيري خوب ميشي.......