بازار شام....
من به بازار شام رفتم..... خيلي زياد...... تقريبا همه بازار هاي سنتي و مدرن دمشق رو ديدم.... چه با خانواده و چه خودم تنهايي..... بسيار بازار هاي جالبي دارن...... خصوصا بازار شام..... كه احتمالا اين ضربالمثل هم از همون بازار ريشه گرفته.....
در بازار شام زندگي خيلي جريان داره..... از زنهايي كه ميان براي خريد كيف و كفش...... تا مغازه هاي بستني فروشي و قهوه خونه هاي وسط بازار براي استراحت مردم...... تا فروشگاه هاي لباس..... حتي مغازه هاي توليد و فروش سازهاي عربي كه اصلا برو بيايي داره واسه خودش...... بوي عطاري ها با گياهاي مخصوص عربي هم حال و هوا رو عوض مي كنه...... حتي مغازه هاي عينك و لوازم آرايشي كه اصلا وصله ناجوره بازار چند صد ساله ي شامن...... خيلي عاليه..... و انتهاي بازار كه به جامانده هاي معبد ژوپيتر مي رسه و بعدشم مسجد پر ماجراي سلطنت اموي..... البته در حاشيه اين فضا، مقبره سردار شجاع و خونريز و شيعه كش جهان اسلام، صلاح الدين ايوبي هم توجه بعضي هارو جلب مي كنه..... با آن حياط با صفا كوچيكش..... كه مادامي كه اونجا بودم به اين فكر مي كردم كه اين مقبره به اين با صفايي حتما تو قبرش غلغله ي آتشه......
خلاصه بيراه نگفتن قديميا...... بازار شام بازار بزرگ و سنتي و شناسنامه داري ست كه هر چيزي بخواهي درش يافت مي شود..... واقعا همه چيز...... و خيلي هم فضاي خوبي دارد..... البته اگر اين وسط كسي كه كينه عجمان را دارد به پستت نخورد..... من حتي در بازار شام با يك عرب سوري دعوا هم كرده ام..... هرچند لفظي، كوتاه و ختم به خير.... ولي در ميام مردم سوريه احساس راحتي و دوستي دارم......
از سوريه و مردم مهربانش بيشتر از تهران و مردم خوب و بدش خاطره دارم......
پينوشت: اين نوشته و خاطرات زيباي آن روز ها و آن سرزمين تقديم به دوستان عربم ابوصلاح و نسيم و حسن....