افتان و خيزان....

اين روزها كه سخت گرم برگزاري مراسم بوديم و منزلمان شلوغ بود، گفت انسان فقط جاي من خاليه......

گفتم بله....

و گفت دلم گرفته  و دلم مچاله شده و هيچ طريقي براي دلخوش كردنش پيدا نكردم.....

اين روزها حتي ارتباطمان كم شده...... چون من به شدت در گير كارم..... كارهاي مربوط به مراسم.....

***

و حالا او عميقا به من دلبسته و جاي خاليش را كنار من مي بيند...... و من به حرف هاي سما در يكي از كامنت ها فكر مي كنم...... و فكر مي كنم و فكر مي كنم.......

و فكر مي كنم به اينكه جاي خاليش را كنارم پر كنم و به آرزوي او جامه ي عمل بپوشم...... يا اينكه همچنان بر سر آرمان الهه بايستم مثل گذشته.......

پي نوشت: اين پست مربوط به ايام شهادت پيامبر است.......

موجود انگلي به نام زن

امروز ساعت 4 با اون دختري كه قبلا در موردش گفته م قرار داشتم....... از سر كارم مه اومدم بيرون بهش زنگ زدم......تو دانشگاه با دوستاش بود...... گفت كي ميرسي گفتم ده دقيقه ديگه...... ولي چون انگار نمي تونست زود بياد منم پياده رفتم كه ده دقيقه دير تر برسم......

ساعت 4 و 20 دقيقه تو پارك بودم....... و تا 4 و 55 دقيقه نيومد...... تلفناشو يكي در ميون جواب ميداد...... جواب اسمس هم نمي داد......

نهايتا از پارك زدم بيرون...... زنگ كه رسيده تو پارك.... گفتم من بيرونم و خلاصه به من ملحق شد..... انگار جريان از اين قرار بوده كه به دوستاش گفته: "با دوستم قرار دارم" ..... اونام يه مشت انگل بي شعور...... گفتن ما كه تا فلان خيابون هم مسيريم باهات ميايم تازه دوستتم مي بينيم......(حالا خوبه نگفته كه دوستم پسره)

بعدشم تا مترو كه باهم اومديم بيش از سه چهارتا جمله حرف نزدم........ و از اين بابت هم ناراحت شد........

خلاصه فك مي كنم اگه امروز براي ديدنش نرفته بودم، صميميت و دوستي بينمون بيشتر و بهتر باقي مي موند......

واقعا شما زنا چه موجودات انگلي هستيد كه شرتون دامن خودتون رو هم ميگيره....... فقط مي دونم ما مردا اگه بدونيم دوستمون با يه نفر ديگه قرار داره هيچ انگيزه اي نداريم كه دنبالش راه بيفتيم دوستشو ببينيم.......

كامنت هاي ماندگار 2

جا داره تا تنور داغه يه پست هم براي زهرا بذارم.....

يكي ديگه از اهالي اين وبلاگ زهراست...... كه بعضا با اسم صحرا و يا زهراي لاتين هم كامنت مي ذاره.......

لازمه بدونيد اين به جرئت اولين دختر منطقي اي ست كه من در زندگيم ديدم...... كامنت هاش اكثرا حكيمانه ست و زبان فلسفي خاصي داره....... استثنائن از اون دسته دخترايي به نظر مياد (بر اساس كامنت هاش) كه اهل زندگيه و زندگي رو مي فهمه...... بچه نيست...... البته سنش از من كمتره.......

البته خيلي هم عليه السلام نيست (طبق اظهارات خودش مبني بر انجام امور ديني) ...... ولي به شدت دختر با فهميه...... و اصلا همين متفلسف بودنش يكي از دلايل له شدن منه......

اكثرا هم به من لطف داشته..... هرچند گاهي با زباني تند و گزنده.......  :)

كامنت‌هاي ماندگار 1

يكي از اهالي وبلاگ به نام مريم يا همون دهكده عشق اين كامنتو برام گذاشته و واقعا لذت بردم ازش...... هرچند ممكنه هيچوقت بهش عمل نكنم ولي حرف حق رو قبول دارم  :)

بي شك يكي از مانا ترين كامنت هاي اين وبلاگ هست.....

انسان عزیز! زندگی را به تمامی زندگی کن..... در دنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی.... همچون نیلوفری باش در آب‏...زندگی در آب بدون تماس با آب...زندگی به موسیقی نزدیکتره تا ریاضی ....ریاضی وابسته به ذهنه...... و زندگی در ضربان قلب ابراز وجود میکند....... زندگی سخت ساده است خطر کن...وارد بازی شو... چه چیزی ازدست می دهی؟

بادستان تهی آمده ایم و با دستان تهی برمی گرديم...... فرصتی کوتاه به ما داده اند تاسر زنده باشیم....... تا ترانه ای بخونیم و فرصت به پایان خواهد رسید... مردونه برو جلو ازش درخواست ازدواج کن .......با منطق فلسفه ی پیوند قلباتونو جاودانه کن 

به امید  روزی که خبر ازدواجت باعث شادی اهالی وبلاگ بشه

اتاق فلسفه....

هميشه دوست داشتم بعد ازدواج، خانه ام كلاس فلسفه باشه...... چيزي كه دقيقا دكتر بابك خلافش رو بهم گفت......

دكتر بابك: بايد ازدواج كني.....

انسان: آدمي كه مي خوامو از دست دادم..... ديگه م پيداش نمي كنم....

دكتر: انسان جان! زندگي كلاس فلسفه نيست..... توقع نداشته باش با زنت بشيني در مورد موضوعات علمي و فلسفي حرف بزني...... زندگي با زن، احساسه...... خروج از روزمرگي ها و خشكي هاي بيرون خونه س..... با زن بايد زندگي كرد.......

انسان:    :)

ولي همه ي حرفشو قبول نداشتم...... دلم مي خواس زندگيم با زنم كلاس فلسفه باشه...... زندگيم با زنم جايي باشه كه من شروع كنم برايش از حرفا و افكار پيچيده و خاك خورده ي ذهنم بگم و او با لبخندي عميقا محبت آميز و توام با تفكر گوش كنه و لذت ببره و بگه عزيزم تو چقد مي فهمي....... و حرفمو تكميل كنه و ايده هامو پرورش بده...... اما متاسفانه يا خوشبختانه اين روزگار، حرف دكتر بابك ها رو خريداره...... زندگي كلاس فلسفه نيست......

و من هنوز معتقدم گاهي با كلام و فلسفيدن بهتر مي توان عاشق بود و محبت كرد و احساس بين زن و شوهر را محمكتر كرد......

كز سنگ ناله خيزد....

يه وقتايي واقعا از زندگيم شرمنده ميشمو از ادامه زندگي سير......

مثل امروز.....

زندگي او همه به پيدا كردن خدا گذشت و زندگي من همه به غير خدا.....

امروز سيد به او نماز خوند و فردا معلوم نيست كي به من نماز مي خونه.....

امروز آستان سيدالكريم پيكرش رو در بر گرفت و فردا معلوم نيست كدوم قسمت زمين سهم من بشه......

امروز احتمال زياد امام شهيد ميزبان او بود و فردا معلوم نيست به داد من هم مي رسه يا نه......

ويلي ان لم اغفر و أنا من الظالمين......

عليهم لعنة الله و رسوله و ملائكته.....

لعنت خدا و پيغمبر خدا و ملائكه ي خدا بر من كه انقد بدبخت سست عنصرم.........

پامو از زندگي همه كشيده بودم بيرون...... داشتم زندگي جديدمو مي ساختمو  آروم بودم........ يهو آدمي كه قبلا رفته بود برگشت...... به اندازه تمام عمرش به من محبت كرد...... همه كاري براي اثبات صداقتش كرد....... و حالا براي موندن من همه جور اصرار مي كنه و مي خواد منو از اين ايزوله بودن در بياره.........

متوجه نيست كه من با اين سبك زندگي راحتم....... هر چي بهش راست ميگم ناراحت ميشه...... و گريه مي كنه...... نمي دونه اين گريه كرني كه من باعث هستم هر قطره ي اشكش يك وادي عذاب دنيا و آخرت براي من مياره...... نمي دونه كه براي من عزيزه... و به خاطر اينكه دوسش دارم ميگم بذار همه چيز تموم بشه...... نمي فهمه امروز بهتر از فرداس....... نمي دونه به خاطر خودشه كه دارم جلوي وابستگي بيشترو ميگيرم......

و فقط بهم ميگه بفهم كه من دوست دارم....... و زندگي و باهم بودن تنها دوست داشتن نيست.......

و من حق دارم عقيده باطل خودمو داشته باشمو  در قبال حماقت هايم فقط به خدا پاسخگو باشم......

نمي فهمه در زندگي اتفاقاتي ميفته كه آدم انتظارشو نداره..... نمي دونه كه نعمت هايي كه خدا به آدم نده در قيامت جبران مي كنه...... نمي دونه زندگي بدون منم زيباست...... نمي دونه كه شرايط زندگي من چيه....... نمي دونه كه تو فكر من و دل من چي مي گذره.......

با تمام اين ندانستن ها صداقت داره...... حق داره اينجور ناراحت و بعضا نااميد باشه....... واقعيت اينه كه خودمم تا حدود زيادي دركش مي كنم.......

لعنت خدا و پيغمبر و ملائكه به من كه با دختر جماعت دوستي كردم..... محبت كردم..... عاشق شدم...... لعنت به من.......

حقيقتا مرگ گاهي اوقات نعمت شيريني ست....... شايدم به قول فائزه نرسيدن و سوختن بخش ناگسستني عشقه...... لعنت به من كه اشك يه آدم معصوم و پاك رو در ميارم.......

باز آي دلبرا.....

مدتي در لاك خودم رفته بودم و البته بي علت نبود..... حالا آمديم كه به صفاي وجود اهالي اين وبلاگ چند خطي مزاحم چشمان زيباتون بشيم...... :)

زندگي گاهي تنهايي مي طلبد و گاهي دوگانگي و گاهي اجتماع...... و من بيشتر با قسم اول سر وكار دارم......

اگر دوست قديمي برگشته و طالب دوستي شده ولي هنوز تخريب شدن در تنهايي و تفكر به غم ديگران رو بيشتر مي پسندم......

از سه شنبه دوباره پروژه ي كاري جديدي آغاز شد كه نوبت سربازي رو به تعويق انداخت و از بيكاري و سرخوشي درم آورد...... و خوشبختانه در يكي از بهترين محلات تهران از لحاظ محلگي و با صفا بودن واقع شده..... :)

چرا

در جواب اهالي وبلاگ خصوصا دهكده عشق و زير صفر......

آخرين دندان را كشيدم..... ولي همچنان در دستم نگه داشته ام......

قرار بود همه ي دخترا رو از زندگيمون فرت كنيم...... اين آخرين نفري كه بعد يكسال برگشته مصرانه و مجدانه ايستاده و با تمام بد و خوب ما كنار اومده..... و همين حضور ايشون منو از فكر و نگارش مطلب جديد انداخته......

دعا كنيد فكرم دوباره رفرش بشه.....