اين روزها كه سخت گرم برگزاري مراسم بوديم و منزلمان شلوغ بود، گفت انسان فقط جاي من خاليه......

گفتم بله....

و گفت دلم گرفته  و دلم مچاله شده و هيچ طريقي براي دلخوش كردنش پيدا نكردم.....

اين روزها حتي ارتباطمان كم شده...... چون من به شدت در گير كارم..... كارهاي مربوط به مراسم.....

***

و حالا او عميقا به من دلبسته و جاي خاليش را كنار من مي بيند...... و من به حرف هاي سما در يكي از كامنت ها فكر مي كنم...... و فكر مي كنم و فكر مي كنم.......

و فكر مي كنم به اينكه جاي خاليش را كنارم پر كنم و به آرزوي او جامه ي عمل بپوشم...... يا اينكه همچنان بر سر آرمان الهه بايستم مثل گذشته.......

پي نوشت: اين پست مربوط به ايام شهادت پيامبر است.......