بوسيدن روي ماه....

نتونستم خودمو نگه دارم...... هر دو باري كه فيلمو ديدم با سكانس آخر فيلم بغضم تركيد كلي گريه كردم......

قسمت بد ماجرا اين بود كه امشب ديگه جلو مامان بود كه نشد گريمو نگه دارم......

نيمه راهي كربلا....

امروز مطلع شدم عزيز دل به علت خستگي و عوارض راه از ادامه پياده روي بازموندن و تا نزديك كربلا با ماشين ادامه دادن.....

هر خير و صلاحي بوده نمي دونم چيه....... اونقدي مي دونم كه از قبل هم نا اميد ترم.......

حتما صلاح نيست من و او باهم ازدواج كنيم.......

هرچند خودش هنوز با دنيايي از اميد دارد به حرم حضرت عباس وارد مي شود.......

راهي كربلا

عزيزدل فردا از نجف پياده حركت مي كنه سمت كربلا..... و براش نگرانم...... و بهش حسرت ميخورم...... 

اميدوارم وقتي به كربلا مي رسه خدا همه ي دعاهاشو در مورد خودش و ديگران مستجاب كرده باشه......

پاسخ

مريم بانو كامنتي برام گذاشته بود ....... به ذهنم زد بخشي از كامنتشو با جواب خودم پست كنم.....

-مريم: شاید قشنگی زندگی به همین تابع سینوسی بودنش باشه اگر خط صاف باشه که جذابیتی نداره.....همسفر 

- من: اتفاقا من جور ديگه نگاه مي كنم...... درسته كه سينوسي بودنش باعث ميشه از يكنواختي در بياد...... ولي اگه تابع سعودي مثبت باشد چه ايرادي داره؟....... چه ايرادي داره اگه آدما مدام رفتار خودشونو با ديگران بهتر كنن به جاي اينكه دو روز خوب باشن و يه روز غر بزنن؟...... دلم ميخواد با زن و بچم و ديگران همش رفتار بهتر از ديروز داشته باشم.... اينجوري حس مي كنم بهتر و بيشتر به خدا نزديك ميشم......

__________________________

ضمنا عزيز دل دو روزه كه عازم سفر عتبات شده...... و دلم براش تنگ شده...... اميدوارم سفر خوبي داشته باشه..... ميخواد پياده بره تا كربلا..... و زيارت اربعين......

بي برادري.....

فلان فلان شده ها سه ساعت نشستن اينجا بدون اينكه يك كلمه از بابا ايراد بگيرن شروع كردن انتقاد كردن از مامان و اعصاب اين زن و بهم ريختن و رفتن...... حالا هم كه پا شدن برن زنش ـ كه تازه افسردگي هم گرفته ـ شروع كرده با گريه خدافظي كردن و بعدشم تو پله ها غش كرده.......

خدا مي دونه هرچي بالا پايين مي كنم مي بينم مادرم با تمام نفهمي و بي شعوريش اين حقش نيست كه بشينه گوشه اتاق و پسرش و عروسش جلوي شوهرش  همش ازش ايراد بگيرن و همه ي تقصيرارو بندازن گردنشو بابامم يك كلمه از زنش دفاع نكنه و بعدشم پاشن برن...... اين حق يه مادر نيست..... هرچند مادر من هم در برخي امور مقصر باشه.......

چرا تو...

تقديم به عزيز دل:

پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو

هر شب من و دیدار در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خوابِ پُر از راز
کافی ست مرا،ای همه ی خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم
من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد
با آتشمان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم
ای هرچه صدا،هرچه صدا،هرچه صدا- تو

آزادگی و شیفتگی،مرز ندارد
حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شُعبده بازانِ سیاست
دیگر نه و هرگز نه،که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا- تو،همه جا- تو،همه جا-تو

پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم از همه ی خلق چرا تو

محمد علي بهمني

زير باران....

تو آدمهايي را كه زير باران آتش ميگيرند را نمي فهمي.....

در اين مدت جمله اي به اين زيبايي نشنيده بودم.... 

________________________

بی تـو نـشـسـتم در خـیـابـان زیـر بـاران
گـویی کـه مـجـنـون در بیـابـان زیـر بـاران

افـتــاده نــان خشـکی از منـقـار زاغــی
گنجشک خیسی می خورد نان زیر باران

هـر کـس بـه قـدر روزی خـود سهـم دارد
سهـم مـن از تـو :چشـم گـریان زیر باران

ای کاش می شد با تو ساعتها قــدم زد 
از راه آهـــــن تــا شـمـیـران زیــر بـــاران*

باور کن از تو دست شستن کار من نیست
عشق تـو می گــردد دو چــنـدان زیر باران

وقـتـی دعـــا در زیر باران مستجــاب است
دیـگـر چــه کـــاری بـهـتـر از آن زیــر بــاران

پــروردگــارا در غــیـاب حـضـــرت عـــشــق

رعدی بزن مارا بسوزان زیر باران

كاظم بهمني

سيادت

و باز هم حسادت به داشته هاي ديگران...... و انگار سر آرام شدن ندارد اين دل سودا زده..... اصلا انگار خيال ندارد دست از حسادت بردارد و مرا نيز راحت كند......

بيهوده نيست كه فرمود حسود هيچگاه آقايي نخواهد كرد.....

وصف گل...

قبل از هر ناله و شكايتي بايد اذعان كنم در هياهوي اين روزهاي زندگي حضور عزيز دل و مهرباني هاي بي منتش رنگ روشني بر تابلوي نقاشي م زده كه در نگاه اول به چشم مي آيد......

بن بست....

و امروز

آنقدر شفافیم

که قاتلان درونمان پیداست

و دریای شهرمان

چنان خسته ست

که عنکبوت

بر موج هایش تار می بندد

کاش

کسی این مارها را عصا کند

و کاش آنکه استخوان هایم را می لیسید

شعرهایم را از بر نبود

زنبورها را مجبور کرده ایم

از گل های سمی

عسل بیاورند.

و گنجشکی که سالها

بر سیم برق نشسته

از شاخه ی درخت میترسد

با من بگو

چگونه بخندم

وقتی که دور لبهایم را مین گذاری کرده اند

...

ما کاشفان کوچه های بن بستیم

حرفهای خسته ای داریم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند

گروس عبدالملکیان

خاتم....

هرچي درست كنم نمي خوره...... هر غذايي بذاري جلوش ناراضيه...... هر بلايي هم سرش مياد ميندازه گردن غذاهاي ما......

خدايا تا از اين بيشتر ناشكريتو نكردم خاتمه بده به اين زندگي.....

سطوح....

بيرونم بقيه رو كشته... درونم خودمو.....

واسه بقيه خوبم ولي واسه خودم نه....... وقتي ميگم همه چيز به طالع آدم برميگرده ميگن چرا ميگي.....

بقيه كه يه مشكلي پيدا مي كنن ما براشون حرف مي زنيم انگار آبه رو آتيش... ولي همون حرفا خودمونو آروم نميكنه...... اصلا انگار خدا هميشه به من ماموريت ميده كه سر راه بقيه قرار بگيرم كه تا از چيزي ناراحتن براشون حرف بزنم و به زندگي عادي برشون گردونم...... اما يه نفر پيدا نميشه مارو

البته فكر مي كنم مشكل من اينه كه كارم از اين چيزا گذشته...... شايد خود خدا بايد آرامشي عطا كنه.....

اگرچه به نظرم كارم از همه چي گذشته و حالا فقط بايد منتظر مرگ باشم...... ميدوني حكايتم شده مثل كاغذي كه سفيد بوده بعد با مداد چندتا خط روش كشيدن بعد يه نفر اومده اين خطا رو پاك كرده..... و اين كار چند بار تكرار شده..... و حالا يه خط با خودكار روش كشيدن كه ديگه اصلا كسي نمي تونه به حالت اوليه برش گردونه......

پيش به سوي اضمحلال منفعلانه......

__________________

پينوشت: صبح عزيز دل هم از دست يه مشت آدم بي وجدان بي شرف ناراحت بود..... طفلك گريه كه مي كرد دلم آتيش گرفته بود...... بهش گفتم آدما همشون همينجورين..... بي شرفن... پستن..... بايد كينه شون رو به دل بگيري...... اما مي دونم اون دلش مهربون تر از اين حرفاس كه به حرفم گوش كنه..... ولي داره اشتباه مي كنه......

با دل سنگ بايد زندگي كرد تا بتوان زندگي كرد......

معطل....

به يك شريك جنسي نياز است.....

شايد ديگر حلال و حرامش هم فرقي نكنه.....

بيخودي خودمو معطل كردم.....

آب كه از سر گذشت چه يك وجب چه صدتا.....

سر درست شدن ندارد اين دل از خدا جا مانده ي رجيم.....

عاقبت...

حرف هاش فقط داره بارم رو سنگين تر مي كنه..... صحبتايي كه از دل قرآن در اومده و به دل انسان مي شينه ولي عمل كردن به اون كار هر كسي نيست......

داشت در مورد حجاب و عفاف صحبت مي كرد..... ولي دل من به قول عزيز دل يه جورايي مچاله بود

در مورد ازدواج صحبت مي كرد ..... ولي بازم يه چيزي رو دلم سنگيني مي كرد

مي گفت ما بايد خيلي از باور هاي غلط رو اصلاح كنيم..... مثال زد كه چرا ازدواج بايد بعد فلان سن باشه؟.... چرا زودتر نه؟...... منم ذهنم رفت روي مقوله ي چند همسري و باور غلطي كه نميشه به راحتي شكستش.....

صحبت از تربيت نسل و هم نسل كرد..... بازم دلم گرفت

اصلا همه ش دلم گرفت.... همه ش دلم مچاله شد..... همه ش بار دلم سنگين شد.....

خدايا نفسم از اين زندگي داره ميگيره..... زندگي اي كه تو حتي «عاقبت بخيري» رو هم توش تقسيم كردي و به همه نميدي..... واسه بنده خوبات نگه داشتي....... كاش منم از اون بنده ها بودم كه اين كلمات رو فقط نميشنيدم... بلكه عمل مي كردم......

حكايت دوباره....

بازم شهوتم زده بالا.... تا حلقم رسيده......

بازم موقعيت هايي كه جور نميشه...... بازم انتظارهايي كه بي فايده است...... بازم خواسته هاي من كه شايد اساسا زياد باشد......

بايد دل بكنم از اين هوس لعنتي..... هرچند مي دونم نمي تونم...... هرچند هرچي منتظر بشم موقعيتي فراهم نميشه.....

و اشتعل الراس شيبا....

3 روز پيش عزيز دل گفت يكي از موهاي صورتم سپيد شده..... پيش خودم گفتم بوره.... حتما داره اشتباه مي كنه..... آمدم به خانه و هرچه نگاه كردم موي سپيدي در محاسنم پيدا نكردم....

تا اينكه ديشب خيلي اتفاقي يك تار مو توجهمو جلب كرد..... دقت كردم ديدم در محاسنم يه موي سپيد جا خوش كرده..... هي با خودم ميگفتم نه سفيد نيست.... بوره.... تا اينكه آن را كندم تا خوب نگاهش كنم....... و هرچه سعي كردم توجيهي داشته باشه نداشت..... احتمال زياد آن مو سفيد شده است...... در ناراحتي و غصه ي آن يك تار مو بودم كه سفيدي مويي ديگر از زير چانه ام رخ‌نمايي كرد..... و ديدم يك موي سفيد ديگه هم در صورتمه..... 

حالم بيش از پيش گرفته شد ولي اين يكي رو ديگه نكندم.....

خدايا اصلا فكرشو نمي كردم..... واسه ي مو سفيد كردن خيلي زوده...... خيلي......

اين غصه ها سر از كجا در بياره خدا مي دونه...... فعلا كه داره كم كم موهارو سفيد مي كنه..... خدا از بقيه بلا ها حفظم كنه.....

كمبود 20 روزه.....

همش بيست روز از من بزرگ تره...... اما 20 سال جلوتر...... سال 90 بود كه بعد از 6 ماه عقد زنشو برد خونه..... هديه عروسي از دست يه آقاي بزرگوار گرفته بود...... زنش دقيقا دختري بود كه عاشقش شده بود...... موقعيت كارش فراهم شد به سرعت...... با كله گنده ها سروكار داشت مدام...... دين و مذهبشم خوب بود...... با زنش كربلا رفت دهه اول محرم...... با زنش دبي رفت...... همه ي كاراشو كرد.... حالا هم بعد دو سال زندگي مشترك برام به طور غافلگيرانه عكس يه نوزاد فرستاده نوشته «پسرم محمد، دست بوسته»......

خدايا من از زندگيم راضي ام..... اصلا فكر نكن اينا ناله و شكايته....... اصلا

پينوشت:

1-احتمالا اگه من 20 روز زودتر به دنيا اومده بودم سهمم بيشتر بود.....

2- دهنشو سرويس مي كنم كسي كه بخواد بگه اين چيزا ملاك نيست...... دقيقا همين آدما هستن كه ميرن بهترين نقاط بهشت....

تقاضا....

خدايا اگه الان تقاضاي مرگ كنم ميگي ضعيفم؟......

باشه..... تقاضا نمي كنم..... ولي خوبه كه مي بيني وضعيتمو..... خوبه كه مي دونه در اين حوالي چه مي گذرد.....

__________

امشب به مامان ميگم واقعا بابا حق داره..... منم به سن اون برسم اگه بدتر از اون نشم بهتر نميشم.....

ناجور.....

امروز اعصابم سگي شده..... از اتفاقات كوچيك يهو به جوش ميام...... امروز همش ميخواستم مثل سگ پاچه ي يكي رو بگيرم..... دو سه بار با صداي بلند با مادرم حرف زدم..... با عزيز دل..... با نگين..... با دوستم...... 

اصلا من اعصابم خورده..... به هيچكسم ربطي نداره......