نا تمام

تميز كردن اتاقم نصفه مونده و منم تصميم گرفتم تا سال ديگه تميز نكنم..... ول كن بابا..... كي مي خواد بياد تو اتاق من مگه؟......

فرصت از دست رفته....

الان كه احكام رو مرور مي كنم مي بينم چه كلاهي سرم رفته....... موقعيت خوبي در قزوين نصيبم شد كه به خاطر احتياط از دست دادمش......

البته خوشحالم از اينكه تنها مردي هستم كه به قصد شهوت حتي دست به او نزدم.....

الانم كه ديگه زن و بچه دارم  :))

فلسفه ي عيد....

بس كه بد مي گذرد زندگي اهل زمين

مردم از عمر چون سالي گذرد عيد كنند

پينوشت:

از سنت عيد و اينا خوشم نمياد...... لطفا تبريك نگيد..... نهايتا بگيد بهار مبارك..... نه بيشتر.....

كاريزماي دلخواه كثافت....

دلم يك شخصيت كاريزماتيك كثافت مي خواد....... براي خودم البته......

يه شخصيتي كه خاص باشه....... همه ي دخترا دنبالم راه بيفتنو بهم دل ببندن و من در كمال مرد بودن و مسلط بودن به خودم به همشون كم توجهي و كم محلي كنم...... و به همشون بگم: "ببين تو آدم زندگي من نيستي..... برو دنبال كارت"....... و بعدش دوباره تنهايي به زندگي خودم ادامه بدم...... و بازم با اينكه همه رو از خودم مي رونم، يكي دو نفر باشن كه دست بردار نباشن..... و بازم به كارشون ادامه بدنو دنبالم بيان...... 

و من بازم به هيچ كدومشون توجه نكنم...... و به "مرد دست نيافتني" بودن خودم ادامه بدم...... و اين وسط دخترايي باشن كه حاضر باشن كلي پول برام خرج كنن و يا حتي راضي باشن كه با رضايت كنارم بخوابن و من با همون شخصيت دست نيافتني دست رد به سينه ي همشون بزنم........

اين قانون عجيبيه كه آدما به اون چيزي كه مي خوان نمي رسن..... من با اين قانون كنار اومدم......

سلاح سرد

تنها سلاحي كه مي تواند سياست زن را خنثي كند و او را به زانو در آورد بي رحمي ست

چشم نرگس به شقايق....

هرچي فك مي كنم مي بينم ديگه دلم نميخواد كسي نگرانم باشه...... قبلا دوست داشتم.... الان نه.....

الان اگه يه نفر نگرانم باشه احساس خفگي مي كنم... حس بدي بهم دس ميده...... احساس مي كنم گرفتارم.....

خودمم نگران كسي نمي خوام باشم...... و نيستم.......

ديشب از فرط خستگي خوابم برده..... و گوشيمم شارژ تموم كرده..... و تا صبح يه نفر از نگراني نخوابيده . مدام بهم زنگ زده ببينه من چي شدم......

آقا نكنيد..... خواهش مي كنم ديگه منو وارد اين مسخره بازياي عشقي نكنيد...... اصلا نگران نشيد.....

ترس....


پریسا بر گشته از ترسش نوشته: ینی اگه کامنت خصوصیای  منو علنی کنی مرد نیستی.....

من: نترس پریسا جون..... ولی از این به بعد بشتر حواستو جمع کن چی مینویسی.....

آخرين هنرت چيه؟

تهش همينه ديگه..... بيشتر از اين فك مي كنم خاصيتي نداشته باشم..... همين كه يه وبلاگ بزنمو چهارتا حرف دخترپسند توش بزنمو چهارتا دخترو دور خودم- اونم تازه تو فضاي مجازي- نگه دارم , چهارتا فحس به هم بديمو با چهار نفرشون حرف خوب بزنيم و تموم....... بعدش چي؟......

نه كامجويي اي.... نه لذتي..... نه استفاده اي.... نه ياد دادني.... نه ياد گرفتني..... نه هيچي...... تازه كلي هم ضرر......

از خودم ناراضيم......

ترس مرضي.....

خيلي وقتا از سكس مي ترسيدم...... هرچي بزرگتر ميشدم و بيشتر مي فهميدم هميشه يه ترس مرضي از سكس دنبالم بود....... 

ترساي مختلف..... بيماري ها..... عدم تمايل به استفاده از ك اندوم...... عدم تمايل مصرف قرص در خانوما..... بچه...... و خيلي فكراي ديگه......

آقا نخواستيم اصلا.....  :))))

تا كي....

تا كي بايد براي خدا كار كنم و خدا براي من اينگونه كار كند....... ؟؟؟؟؟

راضي ام....... به بزرگيش قسم راضيم........

فقط نمي دونم چرا هيچكس منو تنها نمي ذاره؟؟؟........ چرا همه خير و صلاح منو بهتر از خودم مي فهمن؟؟؟......  چرا من بايد براي همه كوتاه بيام؟؟؟؟....... مگه من تو اين همه سال چيكار به كار بقيه داشته‌م؟؟؟.....  چرا نمي ذارن تنها باشم....... بابا به خدا من خودم بلدم زندگي كنم...... 

از رنجي كه مي بريم.....

از دیروز تا حالا بدجور فکرمو درگیر خودش کرده.....

مطمئنا نمی فهمه چه کاری داره می کنه و مسلماً نمی دونه چقد نجات یافتنش برام مهمه.....

وقتی وبلاگشو خوندم کلا ریختم بهم...... بعضیا میگن دخترا گاهی از این تیریپ توهما ور می دارن و بعضی ادعاهایی می کنن که مرتکب نشدن و مثلا دوس دارن وانمود کنن یه کار خلافی کردن...... ولی این بار دیگه صحبت از یه زنای ساده با حفظ بکارت نبود..... صحبت از نطفه ای بود که به حرام در رحم او بسته شده...... و امیدوارم که دروغ باشد..... و توهم باشد.... و خیال باشد......

نمیگم مرتکب هیچ خطایی نشدم...... ولی بحث تفاوت است...... شاید من غیبت کنم که به مراتب بدتر از زناست..... ولی هیچ شکی نیست که داغ و لطمه و تاثیر زنا به مراتب بیشتر از گناهانی چون غیبت است.......

ایکاش می فهمید من روسیاه چقد شوق توبه و زندگی سالم او را دارم......ذوق و شوق خدای ارحم الراحمین که دیگه جای خود.....

روزی هزار بار بمیرم برای آن دلشکسته ای که هر هفته نامه ی عمل بندگان را می خواند و دندان به هم می فشرد.....

پينوشت: اين مطلب مربوط به دو روز پيش است.....

دعواي بي خطر.... و شايد پر خطر

بيشتر اوقات تو خيالم با پدرم مشغول دعوا و شاخ و شونه كشي هستم...... حرفايي رو كه يه عمر نمي تونستم و نشده بهش بگم رو تو تخيلم بهش ميگم...... گاهي اونجا باهم دست به يقه ميشيم...... من حتي مي زنم تو گوشش..... و حتي تو خيالم هم بهش ميگم: "مي دونم فردا بچه ي خودم همين كارو با خودم مي كنه ولي الان بايد حساب تو رو برسم".......

خودمو مامانو خيلي از بابا طلبكار مي دونم...... متاسفم از اين كه اين حرفو مي زنم اما بايد بگم پدرم رو خيلي خيلي كم دوست دارم......

بيرون كشيد بايد.....

از راه رفتن در اين شهر حالم به هم مي خورد....... از دختراني كه به اميد ها و با انگيزه هاي مختلف از خانه ها بيرون مي زنند و در جامعه سرگردانند...... و خيال مي كنند كه مقصد خاصي دارند.......

حالم به هم مي خورد از مواجهه با دختران و زناني كه نگاه كردن و نگاه نكردنشان برايم عذاب است..... اگر نگاه‌شان كنم آخرتم را فروخته ام...... و اگر نگاه‌شان نكنم حسرت به دل مي مانم.....

دختراني كه زيبايي شان را حراج تك تك مردمان شهر كرده اند و تنها زيوري كه در دست و پا و سر و گردنشان نمي بينم حيا و شرم است......

پي نوشت: 

- خواهش مي كنم اين نوشته را فقط در كانتكس نگاه من بخونيد..... و مدام در كامنت ها ننويسيد تك بعدي نگاه كرده‌ام..... به خدا مي دانم مردان بد هم هستند، والدين بي توجه هم هستند، مرد با غيرت كم است، مشكلات اقتصادي فراوان است، از زمان پيامبر چهارده قرن گذشته و هزار نكته ديگر..... همه را مي دانم.....

ولي براي عده اي همه‌ي اينها بهانه است تا بي حيايي و بي اعتقادي خود را كمرنگ كنند.......

- تصميم گرفته ام با يك فاحشه ازدواج كنم كه لا اقل بدانم چه كاره است.....

- به قول نعيم، من و تو آدم هاي اين زمان نيستيم...... براي اين مردم ما خنده داريم...... اين زنان دنبال مرد با غيرت نيستند......

پينو: گرفتار نوعي مازوخيسم يا خود آزاري شده ام......

اندر تمثيلات ابداعي خودم....

امروز تو دفتر واسه خودمو همكارم چايي ريختم...... همكارم تو قندون دنبال قند بزرگ مي گشت...... و من هم ايضاً..... 

بعد همكار لبخندي زد و گفت تو خونه ي ما اول قنداي بزرگ تموم ميشه بعد اين قند ريزا رو مي خوريم.... 

منم بي درنگ گفتم بله...... منم با قند بزرگ حال مي كنم...... اصلا چايي خوردن با قند كوچيك مثل سكس‌كردن با دختر نه ساله س.......

و تا دقايقي هر دو به خنده اي سخت مبتدا شديم.....

بعد كه به خانه آمدم بيشتر به اين حرف فكر كردم و ديدم چه حرف حكيمانه اي زدم....... :)

و به عنوان وجه تمثيل چند موردي به ذهنم رسيد:

- سكس كردن با دختر نه ساله به آدم نمي چسبه همانگونه كه چاي با قند كوچك

- سكس مذكور عذاب وجدان مياره كما چاي مذكور....

- سكس مذكور شيرين نمي شود همانگونه كه چاي مذكور.....

مثل زمين فوتبال....

همونطور كه بازيكن فوتبال به خاطر تمارض كارت زرد ميگيره، منم به بعضيا كه سعي مي كنن با پستاشون خودشونو له شده نشون بدن كارت زرد ميدم......

آقا له شدن شرايط داره..... الكي نيست  :)

منو نبين.....

آقا يه اتفاق جالب و تكراري اي افتاد كه تصميم گرفتم اين پستم بنويسم....

اصلا نمي دوني من چقد حال مي كنم با اين خوانندگان خاموش....... اونايي كه از اين سرزمين شخصي من خوششون مياد و بي سر و صدا ميان مي خونن و ميرن...... حالا اونايي كه بعد خوندن فكر هم مي كنن كه ديگه شاهكارن......

اصلا من ميميرم واسه اخلاص اون خوانندگان نا پيدا.......

با تشكر از خوانندگان خاموش من كه بعضي وقتا يه نور بالاي كوچولو مي زنن كه يعني ما هم هستيم.....  :)

از جمله اين زهرا كه اخيرا يه كامنت گذاشته و ريحان كه احتمالا هنوز مي خونه...... و ديگراني كه اسماشونو الان يادم رفته......

پينوشت: اون اهالي وبلاگي كه نظر مي ذارنو آشكارا رفت و آمد مي كنن دلخور نشن..... بالاخره هر كدومتون يه مزه اي داريد...... و من از همه مخاطبان خاموش و روشنم تشكر مي كنم......

يه نفر بود...

يه نفر بود به نام سوگل....... خيلي وقته ازش بي خبرم..... جزء معدود اهالي اين وبلاگ بود كه موفق شد منو ببينه....... مي گفت دوسم داره...... و راستم مي گفت...... و ميگفت تو كه هستي آرومم..... فقط باش......

يه نفر ديگه هم بود به نام ف..... اونم مي گفت دوسم داره...... و اونم راس مي گفت...... و ميگفت تو كه هستي آرومم..... فقط باش.......

يه نفر ديگه هم هست به نام سما....... اونم ميگه دوسم داره..... اتفاقا راستم ميگه..... و ميگه تو كه هستي آرومم.....فقط باش.......

جالبه..... حضور من براي خيليا آروم بخشه...... ولي حضور خيليا واسه من نه....... :) و جالبتر اينكه به سكس با هيچ كدومشون نائل نيومدم.....  :))

يه نفر ديگه هم هست به نام خدا...... به همه گفته دوست دارم..... و راستم گفته...... و ميگه تا با من باشي آرومي...... ولي هيچكس سمتش نميره......

پينوشت: پناه برخدا.... يه ذره هم قصد مقايسه ي خودم و خدا رو نداشتم..... رو سياه درگاهش هستم.....

آرامش هميشگي از خداست...... اگه دنبال آرامشيد بريد سمت او...... خودتونو با عشق و مرد زندگي و زن رويايي و اينها هم معطل نكنيد..... همش چرته...... خدا.... خدا.... خدا..... 

اصولا اينطوريه كه.....

اصولا اينطوريه كه وقتي كارمند خوب و با عرزه اي باشي و رئيس از كارت خوشش بياد مثل خر ازت كار ميكشه...... دقيقا مثل الان من......[نيشخند]...... كه تقريبا تا دو سال آينده ي زندگيم از نظر شغلي تامينه......

حالا كه كارمندم اگه كسي پيشنهاد ازدواج داره بگه..... به پيشنهاداتتون فكر مي كنم.......[چشمك]

تجربه اي جديد....

امروز  با برادرم و به دعوت چندتا از دوستاش رفته بوديم نزديك آبعلي و يه پيست نيمه اختصاصي و من براي اولين بار در عمرم رفتم رو چوب اسكي و شروع كردم به تمرين..... البته زير نظر يكي از ميزبان ها......

تجربه ي عجيبي بود و البته مفرح ......

هميشه وقتي مي خواستم يه كاري انجام بدم كه ازش ترش داشتم، با اقتدار وارد مي شدم و ترسم مي ريخت.... اما اسكي اولين تجربه اي بود كه با ورود بهش ترسم بيشتر شد و البته علاقه م هم بيشتر شد.....

روز بسيار خوب و عالي اي بود.....  :)

انگيزه كافي

مطمئنم اگه جاي بهزاد فروزانفر بودم بعد از اينكه اين همه بلا سرم اومد و بلا سرم آوردن بجاي ساختن آينده و جبران گذشته تا آخر عمر مي رفتم تو كنج تنهايي خودم تا بميرم....... نه سراغ بهار مي رفتم...... نه سراغ ارغوان..... نه سراغ كار....... حتي شايد تو اون موقعيت مادرمم ول مي كردم......

انقد بد بخت شده بود كه بهش بگم له شده  :)

و اينجا همون انگيزه كافي داشتن براي فراره......:)

نطفه سرگردان.....

من ماحصل توهم، جنون، بد گماني، محبت دلخواه، بي ايماني، انزوا طلبي، بي علاقگي، منت، نا رضايتي و هزار تا ويژگي ديگه هستم كه بعد از تولد دارم در پدر مادر خودم مي بينم........

خودمم الان يا استثنائن اين چيزا رو ندارم...... يا اينكه به سن ننه بابام كه برسم منم مثل اونا خواهم شد......

امروز بابا، مامانو ورداشته برده پيش يكي از دوستاش كه يه مشت لوازم خونگي بخرن...... خوب.... خوش.....

همين نيم ساعت پيش بابا ديگه اين همه خوش اخلاقي رو تاب نياورد و در يك اقدام انتحاري شروع كرد داد زدن سر مامام كه تو به من بد گمان و ظنيني.... من نه زن دارم نه زن گرفتم نه صيغه كردم و..... همينجور براي خودش بافت...... مامان هم كه گيج شده بود گفت ..... من هيچ ظني هم بهت ندارم و همچين چيزايي بهت نمي گم.....

بابا گفت چرا ميگي..... مي دونم ظنيني...... نمي گم نباش..... اصلا بد گمان باش..... من كه ترسي ندارم...... بد گمان باش مشكلي نيست.......

و مامان گفت خدارو قبول داري؟.... بابا هم گفت نه..... مامان گفت پس به جان خودم بد گمان نيستم...... چرا تا يه محبتي مي كني زود از دماغ آدم در مياري؟........

رفقا...... من از يه همچين ننه بابايي به دنيا اومدم...... تا ته ماجرا رو خودتون بخونيد ديگه......

خداروشكر.....  :)

پينو: به نظرم يك سري از نطفه ها در عالم قبل از دنيا سرگردونن..... منم از همونا بودم كه زرتي قسمت اين خونواده شدم...... البته اونام از من راضي نيستن يحتمل  :)