گام به گام....
دارم فكر مي كنم..... به همه چيز...... اينكه كجا هستم و چه بايد بكنم...... و تصميم بگيرم...... براي خودم.... براي زندگيم..... و مردانه به تصميماتم عمل كنم....... به اميد خدا......
دارم فكر مي كنم..... به همه چيز...... اينكه كجا هستم و چه بايد بكنم...... و تصميم بگيرم...... براي خودم.... براي زندگيم..... و مردانه به تصميماتم عمل كنم....... به اميد خدا......
رفتارهاي زنونه حالمو داره بهم ميزنه....... زن گرفتنم دقيقا همينه....... آدم يا بايد با منطق مادرش كنار بياد يا منطق زنش...... و اصلا مجالي براي زندگي خودت نمي مونه.... مجالي براي اعمال سليقه خودت نمي مونه..... فرصتي براي رسيدن به اهداف و آرزوهات نداري....... چون بايد به حرفاي مادرت عمل كني كه در 90 درصد موارد با ميل خودت متفاوته....... چون بايد به خواسته ها و آرزوهاي زنت رسيدگي كني چون تكيه گاهشي.....
عزيز دل هم ميگه وا دادي...... راستم ميگه..... دارم وا ميدم...... دارم تسليم شرايط ميشم....... و اين روزها اصلا حس مي كنم دارم مشكل رواني پيدا مي كنم....... با خودم ميگم هي پسر بيخيال...... اينطوري ادامه بدي ديوونه ميشي...... ولي لا مصب ول كن نيست...... هر روز كه وارد داروخانه ميشم يه نگاه معني داري به قفسه ي داروهاي اعصاب و روان مي كنم...... دوست ندارم ديوونه بشم....... خدا كمكم كنه......
كلا همينه ديگه..... و ما در اين كليت به خدا دلخوشيم..... به خدايي كه در همين نزديكي است...... و من از او راضيم......
اين روزها فكرم مدام پيش آن بي وجدان است......
از خداي خودم راضي ام چرا كه اصلا زندگي خوب داشتن را حق خودم نمي دانم...... ولي از زندگي خودم ناراضي ام.... چرا كه نفس اين مشكلات و امتحانات سختي كشيدن و دردناك بودن است......
آرزو هايم را براي آرزو ماندن مي خواهم..... نه براي محقق شدن.... آرزو هاي انسان بين او و خداوند فاصله مي اندازد......
سربازي همه چيزم را گرفته است...... زندگي.... خدمت به والدين.... شغل و در آمد...... حافظه ي بلند مدت.... رسيدگي به دوست..... تفريحات...... و در بعضي موارد تقوا و توكل را......
اين روزها زندگي ام با دماي بيشتر مراكز استانها هم درجه است..... و خورشيد انگيزه اي بر آن نمي تابد.......
بگذريم..... حرف بسيار است و خرما بر درخت.....
هرچند اهل خيانت و هرزگي نيستم ولي بدم نمي آيد به پيشنهادش فكر كنم.......
____________________________
فكرتونو مشغول نكنيد...... پيشنهادش يك فنجان قهوه ست..... همين....
شايد به همين خاطرم باشه كه زن اگه 110 بار هم شكست عشقي بخوره و يا شرايط جور نباشه با تمام توان تلاش مي كنه براي بهبود اوضاع...... يا اينكه هرچقدر هم شكسست خورده باشه بازم وقتي به يه مردي مي رسه ته ذهنش به آيندش با يه مرد ديگه فكر مي كنه....... بالاخره سنت الهي اينه........
ولي وقتي من ميگم موقعيت ازدواج خوب برام تموم شده احساس نيست...... يه واقعيته...... به ديگراني هم كه ازدواج مي كنن حسودي مي كنم ولي كون لق همشون...... اهل ناراضي بودن از خدا نيستم...... اين چيزارو حق خودم نمي دونم.......
نهايتش اينه كه تحت اجبار مادرم بعدها مجبور ميشم با يكي همخونه بشم ديگه...... باشه..... بازم قسمت و عشق است......
خيلي مسائل براي من حل نشده...... ازدواج حل نشده....... عاشق شدن بعد الهه حل نشده....... سن ازدواجم حل نشده....... زندگي مشترك حل نشده.......
با هر كسي هم ارتباطي داشتم سعي كردم بر اساس احترام باشه...... بر اساس كوتاه اومدن باشه....... هميشه من كنترل كنم..... مديريت كنم....... حتي با عزيز دل...... ولي انگار سطح توقعات از من خيلي بالاست..... خيلي.....
به قول يه رفيقي: نبايد با زن هميشه با ملايمت و مهربوني برخورد كرد....... بايد گاهي سرش داد بزني و دعواش كني تا فك نكنه خيلي رو تو سواره........
شايد حق با اون باشه....... به هر صورت من زيادي ساكتم و همش سعي دارم ديگرانو نصيحت كنم و متاسفانه ظاهرا اين نصيحت كردن من نه تنها خانومارو آروم نمي كنه بلكه اصلا به احساساتشون لطمه هم مي زنه.......
حوصله ي زندگي رو ندارم...... فك كنم زندگي هم حوصله ي منو......
به ازدواج هم فكر نمي كنم....... براي تغيير شرايط فعليم با عزيز دل هم هيچ تلاشي نمي كنم.......
همه ي عالم را دعوت به آرامش مي كنم در حالي كه دلم طوفاني ست......
در نوع خودش روحيه ي قابل تحسينيه ها.........
روز خوبي بود...... يا بهتره بگم عصر خوبي..... 90 درصد كفش ها مدل كفش فاحشه ها بود..... ملت خر هم خوب مي خرن حتما..... وگرنه تقاضا نباشه كه انقد بازارو نمي گيره.....
خريد كردن واسه زن و بچه خوبه به شرطي كه آدم داشته باشه...... يه زماني خيلي اين روزمرگي ها رو دوست داشتم..... اما حالا همه ي علاقمندي هامم تحت الشعاع روح بي انگيزه زندگيم قرار گرفته......
خلاصه خوب بود ديگه.....اولين كفشو با عزيز دل خريديم.....
از شنبه كه از زير سرم ها و آمپول ها رها شدم قلبم به عادت ماه هاي گذشته درد گرفته....... امروز داشتم فكر مي كردم بدنم اصلا به دارو عادت ندارد...... و شايد علت قلب دردم نيز همين باشد......
و البته در اين 24 ساعت نمي دانم چرا چند بار ياد آن الهه بي وجدان از سرم گذشته است......
آسمان ابري است......