چند روز پيش فكرم درگير شده بود...... مي دوني داشتم فكر مي كردم به اينكه احتمالا ريشه اين اختلاف نظرها در اينه كه دخترها هميشه اميد و انگيزه فطري دارن جهت زندگي اجتماعي كردن...... ولي مردهايي مثل من نوعا وقتي ميگن به ته خط رسيديم و يا از اينجا به بعد برامون بيخياليه، واقعا حرف عقلشونه....... نه احساس اون لحظه.....

شايد به همين خاطرم باشه كه زن اگه 110 بار هم شكست عشقي بخوره و يا شرايط جور نباشه با تمام توان تلاش مي كنه براي بهبود اوضاع...... يا اينكه هرچقدر هم شكسست خورده باشه بازم وقتي به يه مردي مي رسه ته ذهنش به آيندش با يه مرد ديگه فكر مي كنه....... بالاخره سنت الهي اينه........ 

ولي وقتي من ميگم موقعيت ازدواج خوب برام تموم شده احساس نيست...... يه واقعيته...... به ديگراني هم كه ازدواج مي كنن حسودي مي كنم ولي كون لق همشون...... اهل ناراضي بودن از خدا نيستم...... اين چيزارو حق خودم نمي دونم.......

نهايتش اينه كه تحت اجبار مادرم بعدها مجبور ميشم با يكي همخونه بشم ديگه...... باشه..... بازم قسمت و عشق است......