در
از يه طرف خيلي خوبه كه هيچ دري جز در خدا به روت باز نيست..... اما آدمه ديگه.... گاهي نياز به يه همدم داره...... يه نفر كه با زبان مادريت باهاش حرف بزني و تو رو بفهمه و كمي هم دوس داشته باشه......
با اين حال خدا با هيچ كدوم از دارايي هاي عالم قابل مقايسه نيست...... تا بتونم از در خونه ش تكون نمي خورم......
پينوشت: اندر احوالات اين ساعات خودم..... :)
استاد
امروزم دفنش كردن......
براي شادي روحش يك صلوات بفرستيد لطفا
منش دنيا
بهم پيشنهاد تدريس تو يه دبيرستان دخترونه شده...... امروز رفتم صحبت كنم..... شرايطمو گفتم و شرايطشون رو شنيدم......
قسمت سخت ماجرا اونجاس كه مدرسه دولتيه..... تو محله ي خوب و با فرهنگي هم نيست...... و بنده اولين تجربه كاريم تو مدرسه دخترونه س..... مدير هم كه هي مي گفت شما جووني شما جووني....
تو نيم ساعتي هم كه اونجا نشسته بودم ديدم سه چهارتا دانش آموزو با تعهد ثبت نام كردن......
جدا دعا كنيد اگه به خير و صلاح دينم نيست تاييدم نكنن.....
حيرت
دوستم بهم اسمس زده كه معلم كلاس دومت رو يادته؟..... گفتم آره..... خانم فلاني بود..... ميشناسيش؟
گفت آره.... دارم عكس كلاس دومتو ميبينم......
زنگش زدم ميگم تو معلم منو از كجا ميشناسي؟..... گفت الان كنارمه......گفتم گوشي رو بده بهش.....
بعد از سيزده سال با معلمي صحبت كردم كه سه روز پيش به فكرش بودم......بعد پرسيدم كه شما چطور با عارف آشنا شديد؟...... گفت عارف پسرمه.......
فكم افتاد...... گفتم يني من 5 سال تو دانشگاه با پسر معلم كلاس دومم همكلاس بودم؟...... ديگه نمي دونستم بخندم يا گريه كنم...... اصلا يه وضعي بودا....... :))))
خيلي خوشحالم....... خيليييييييييييييييييييييي خوشحالممممممممممممممممممممممممم
وااااااااااااااااااااااااااااااااااي
يوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
دنياي كوچك ديوانه.......... :))))))))
هوووووراااااااااااااااااااااااااا
نمي دونيد چه كيفي مي كرد وقتي مي ديد تمام جزئيات كلاسش رو تو اون سالها يادمه............
ايمان
نمي دونم چرا دوست دارن خدا رو به خاطر رفاهشون تو زندگي پرستش كنن .... و اگه خدا يه حاجت... فقط يه حاجتشونو نده ديگه قيد تمام واجباتشونو مي زنن.......
شايد بدنشون در مقابل آتش جهنم نمي سوزه كه با خيال راحت قيد نماز و روزه شون رو مي زنن......