تغيير هويت

چند روزي است حس مي كنم ميلي به سكس ندارم..... ديروز مادر حالش بد شد و من برادرم را از برادري طلاق دادم..... مادر حال جسمي ش زياد خوب نيست هرچند به روي خودش نمي آورد ولي حال روحيش خراب تر است......

هويتم با سكس تعريف ميشه كه اين روزها نمي دانم به چه دليل با افت شديد فشار سكس مواجه شده ام.....

حس مي كنم اگر زني را لخت كرده به زير پتويم روانه كنند رويم را برميگردانم و بيخيال سعي مي كنم بخوابم......

دلم نميخواهد به اين زودي ها مادر را از دست بدهم..... برايش دعا كنيد......

شبگرد

حس و حال شبگردي دارم...... حس و حال قدم زدن تو خيابان هاي خلوت و بي انسان..... با يك جفت گوش انساني كه شبگردي من را همراهي كنه.......

حس و حال شبگردي دارم..... خسته م...... از دلگيريش بهم ريخته م...... تا اين ساعت ديوانه وار گوش به انواع و اقسام موسيقي هاي خاك خورده ي كامپيوتر داده ام...... تو تاريكي اتاقم...... خسته م.....

حس و حال شبگردي دارم...... با يك نفر...... تنها يك نفر كه منو بفهمه...... به حرفام گوش بده بدون اينكه بخواد منو قانع كنه...... چقد خوبه آدم گاهي به جاي اينكه بخواد نصيحت كنه يا چيزي بگه يا هركار ديگه، فقط گوش كنه به حرف آدم.... گوش كنه و گوش كنه و گوش كنه......

رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

تشكر- پست موقت

از خواننده هاي خاموش اين وبلاگ صميمانه تشكر مي كنم...... دوستون دارم......

بهانه اي براي بي بهانگي.....

گاهي همه چيز خوبه...... ولي آدم رمقي براي شادي نداره.... حوصله نداره...... هرچي هم فك مي كنه مي بينه چيز ناراحت كننده اي رخ نداده ولي دل آدم گرفته...... تو اون لحظه فقط تنهايي ميخواد..... سكوت و خلوت شب......

شايدم دليلش اينه كه ذهنش تو اون لحظه فلسفه ي هيچ چيزو نمي فهمه و مي تونه از همه چيز ايراد بگيره.... حتي از خدا...... كه به نظرم بازتاب كامل ترين موجود در ذهن هر كسه.......

وقوع.... وقعه.... توقع.....

نمي دونم شايد توقع زيادي از بقيه دارم كه انتظار دارم مثل خودم باشن...... 

كافيه يك كلمه بگه ازت دلخورم، ناراحتم يا يه همچين چيزي...... و گفت...... همين امشب...... و ايكاش مي دونست حاضرم خيلي از چيزاي مهمم رو بدم كه از من حتي سر سوزني ناراحت نباشه...... ولي متوجه نيست......

ميگه دلخورم...... بعدش هرچي اصرار مي كنم بگو چي شده ميگه به وقتش ميگم.......

يكي بهش بگه آخه لامصب تا وقت گفتنش برسه من سه سال از عمر مفيدم كم شده...... يكي بهش بگه برام مهمه از دستم دلخور نباشه..... 

خودم اينجور نيستم...... دلخوري يا حرفي داشته باشم راحت مي زنم...... ميگم..... نميذارم ناراحتيو دلخوري و يا حتتي يه حرف خوب بمونه تو دلم.......

آخه چرا مهدي اينجوريه؟؟؟.......

هرزگي

اين روزها كه طي ميشود چشمم هرز مي رود و هركه را ميخواهد تماشا مي كند و هر روز بيشتر و بي حيا تر مي گردد...... گويا در پي نگاهي شيطنت آميز مي گردد كه او را منحرف تر كند و افسونگري كند

هشدار

اون بي شعوري كه از اسم "مري" سوء استفاده كرده و برام كامنت گذاشته با خودش چي فكر كرده؟.....

من و احمق فرض كرده يا خودش احمقه؟......

آخه الاغ وقتي ميخواي بياي برام كامنت بذاري يا كرم بريزي و فكرمنو مشغول كني يه كم فك كن..... راه هاي بهتري هم هست....

داستان كار

نخست.....مشكلات و تنش هاي پيش اومده سر كار فعلا حل شده.... البته حل كه نه..... مسامحه كرديم...... كارمان بيشتر هم شده..... شكر..... هرچه خدا خواهد.....

دوم..... گاهي دعوا ها بچه گانه است و اصلا طعم نمك براي شورباي زندگي ندارد......

سيم...... جز يك يار با وفا كسي پيشنهاد هم خوابگي مارو قبول نكرد....

چهارم..... اندكي كه فكر كني مي بيني دنيا، دنياست..... سرو ته يك كرباس..... مشكلات و نا ملايمات و نا خوشايندي ها و نشدن ها همه و همه مدام هست و تكرار مي شود...... ولي چشم ديدن خوبي هارا داشته باشيم..... به نظرم بهتر است......

پنجم..... نكته اي از فيلم ميوه ممنوعه:

بنده اي به خدا گفت خدايا تمام درها به رويم بسته است..... رهگذري گفت همينكه گفتي خدا يعني هنوز يك در باز است.....(نمي دونم چرا دوست دارم اين مطلب رو هديه بدم به "آدم" عزيز.... اميدوارم بپذيرد)

فرصت از دست رفته....2

تو زندگيم سه چهارتا مورد خوب براي سكس رو از دست دادم كه الان به خاطرش پشيمونم......

راستي الان كسي هست كه حاضر باشه همخوابه ي من بشه.....؟؟؟

وقتي همه چيز خيلي خوبه..... 2

اصلا خيلي اتفاقات هست كه دست ما آدما نيست.... ولي به زندگي ما مربوط ميشه و تاثيرشو تو زندگي ميذاره..... اتفاقاتي كه ميگن خدا رقم ميزنه.....

ولي خدا چشم ديدن اين همه خوبي رو نداره.........

وقتي خدا تحمل نميكنه اين همه خوبي رو و باعث ميشه به خاطر چند دقيقه يا چندين دقيقه ديركردن از من دلخور بشه.... و بهم بگه.... و من كه با كلي انرژي خوب اومده بودم باهاش حرف بزنم تمام انرژيم يهو تخليه شه......

خدايا تقصير توئه...... خدا بفهم داري چيكار مي كني.....

امشب قرار بود بعد شام با دختري كه اين روز ها به ازدواج با او فكر مي كنم صحبت كنم كه به علت تماس با دوستم مهدي كمي از وعده مون دير شد..... و همين كه اومدم ديدم دي سي شده.....

ازش خواهش كردم بياد..... ناراحت بود...... همين كه فهميدم ناراحته ديگه هيچي نتونستم بگم...... يخ كردم..... نمي دونم اشتباه از من بود كه نگفتم دير تر ميام ..... يا از اون كه زود رنجيد..... ولي نمي دونم اين خداس يا شيطون كه چشم ديدن خوبي هارو نداره...... 

گذشت...

اين تعطيلات هم گذشت و من بعد از سه سال نتونستم دفتر خاطراتم رو تكميل كنم......

از فردا هم بايد برم سركار و هزار مشكل.....

نامردي خودجوش....

اين روزا استعداد مردها شكوفا شده و بلايي كه تاريخ بر سر زنان مسلمان و غير مسلمان نياورد اين مردان بر سر زنان خود آوردند و مي آورند...... من اسمش را مي گذارم بي غيرتي...... حالا جوانان هر نامي كه مي خواهند رويش بگذارند..... بگويند تمدن..... يا اقتضاي مدرنيسم...... اصلا روشنفكري خطابش كنند...... يا حتي دفاع از آزادي و حقوق زن...... تهش را كه در بياوري بي غيرتي ست...... تهش را كه در بياوري كسي را بهشتي نكرده و نمي كند......

______________

اين تفكرات هر وقتي كه از سالن عروسي بيرون ميام با ديدن زنان با حيا و عفت آريايي در من عود مي كنه..... قبل از اينكه حس شهوتي بهم دست بده، غرق در حس ناموس پرستي آريايي ايرانيان ميشم كه ديگه ازش خبري نيست...... اعراب باديه نشين هم اينگونه نكردند كه ما نسل سومي ها با همسران و مادرانمان....... خودمون هم مي دونيم كه بي غيرت شديم و جالب اينه كه زير بار چنين صفتي نميريم......

حتي امشب خواهر داماد را ديدم..... دختركي بود آخرين باري كه ديده بودمش..... و حالا به بركت دانشگاه چنان تغيير ظاهري كرده بود كه يقينا اگه مادر نمي گفت نميشناختمش.....

فعلا همين.....  :)

اندر خواص موجودي به نام بشر

ديروز دوستم بعد مدتها گفته بود بريم بيرون....... منو ورداشت و رفتيم باغ وحش..... دوتايي...... همين باغ وحش ارم....... اوضاعش از آخرين باري كه ديده بودم خيلي بدتر شده بود......

ديروز به اين نتيجه رسيدم حتي حيواناتي هم كه اسير دست انسان ميشن پسرفت مي كنن و به بيماري انسانيت مدرن مبتلا ميشن......

______

براي ناهارم رفتيم دربند و غذا خورديمو قليونو...... كمي هم دختركان مردم را تماشا كرديمو برگشتيم.....

حيراني

واقعا ديگه داغونو مستاصل شدم....... نمي دونم چيكار كنم....... حس مي كنم دارم ديوونه ميشم.......

باز دم اذان مادرم بحث زنو ازدواجو مطرح كرد...... اين بار هم حرفمو به عصبانيت كشيد........ نتيجه اي جز اين نداره.........

اون ميگه بايد زن بگيري...... هركسي كه خودت بگي اصلا........

من ميگم الان ديگه حرفم دلخواه من يا شما نيست....... الان ديگه اصلا زن نميخوام.......

ميگم شما حرف منو نمي فهميد........ ميگه چه غلطي كردم گذاشتم با سواد بشي...... بي سوادا بهتر زندگي مي كنن......

اصلا نمي دونم چرا كسي حرف منو نمي فهمه...... جدا الان بزرگترين سوال زندگيم همينه........ چرا....... واقعا چرا كسي منو نمي فهمه؟...... چرا براي كسي قابل درك نيستم؟.......

خيلي ساده س اين حرف: من توانايي پذيرش مسئوليت شرعي يك زن رو ندارم....... آقا /خانوم حرفم خيلي سخته؟...... براي فهمش بايد تحصيلات دانشگاهي داشت؟........

و چرا همه بعد از شنيدن تمام اين حرفا منو تكفير مي كنن؟...... چرا ميگن داري بي دين ميشي؟......

اصلا من چرا زنده م؟...... چرا بايد اين روزا رو ببينم كه مادرم از دست من ناراحت ميشه؟........

از طرف ديگه يه نفرم هست كه اونم ميخواد به من كمك كنه....... اونم فك ميكنه فقط منم كه مي تونم شريك آينده ش باشم.......

واقعا موندم....... امشب بعد از چند سال دوباره تو چشاي خدا نگاه كردمو بهش فحش دادم...... كاملا آگاهانه...... خودشم مي دونه مسئول گه كارياي اين روزاي من خودشه......

من....

من يك نامرد به تمام معنا هستم...... من خيلي آدم پستيم....... من بدتر از خودم نديدم......

من عيب و ايراد و اشتباه ديگرانو همش به رخشون ميكشم.......

و همه ي اينها به خاطر الطاف خداست..... به من و زندگيم.......

الهي نامه 8


ادامه نوشته

نياز....

زن، مرد مي خواهد..... يك نفر كه به آن تكيه كند....... نه كسي مثل من كه خود نيازمند تكيه گاه است.....

زن، مرد مي خواهد..... يك نفر كه به او فرصت زندگي دهد...... يك نفر كه مردانه به زندگي او رنگ دهد..... نه كسي مثل من كه نه ديگر فرصتي براي زندگي دارد و نه زندگيش رنگ دارد.....

زن، مرد مي خواهد..... يك نفر كه او را تكميل كند و به او علاقه داشته باشد و به او ظلم نكند..... نه كسي مثل من كه راه تكامل را سد مي كند، از نان متنفر است و مدام در پي ظلم هاي ريز و درشت است......

زن، مرد مي خواهد.....

پي نوشت:

توجه كنيد به لغت زن..... عرض كردم زن..... نگفتم اين دختران امروز كه در جامعه بي هدف مي چرخند....

مسائل مطرح شده در بالا منافاتي با چند زني ندارد...... ايكاش مي فهميديم كه مسير زندگي را خدا تعيين مي كند نه رمان هاي مودب پور و فيلمهاي رومنس 

همينجوري....

آدم در لاك خودش فرو برود به مراتب بهتر از آنست كه در لاك و يا هرچيز ديگران فرو رود.....

به نظر شما تنهايي كلاس ندارد؟

تفاوت

بهار شد..... حالا مثلا تفاوت امروز و ديروز و پريروز باهم چيه؟....... فقط آداب و رسوم و باور ها......

حالا اگه همين باور ها در هر چيزي به خواست جامعه تغيير كنه اوني كه اتفاق ميفته ميشه درست..... و غير اون ميشه غلط.....

اهل معنا گرفتن نكته رو؟