واقعا ديگه داغونو مستاصل شدم....... نمي دونم چيكار كنم....... حس مي كنم دارم ديوونه ميشم.......
باز دم اذان مادرم بحث زنو ازدواجو مطرح كرد...... اين بار هم حرفمو به عصبانيت كشيد........ نتيجه اي جز اين نداره.........
اون ميگه بايد زن بگيري...... هركسي كه خودت بگي اصلا........
من ميگم الان ديگه حرفم دلخواه من يا شما نيست....... الان ديگه اصلا زن نميخوام.......
ميگم شما حرف منو نمي فهميد........ ميگه چه غلطي كردم گذاشتم با سواد بشي...... بي سوادا بهتر زندگي مي كنن......
اصلا نمي دونم چرا كسي حرف منو نمي فهمه...... جدا الان بزرگترين سوال زندگيم همينه........ چرا....... واقعا چرا كسي منو نمي فهمه؟...... چرا براي كسي قابل درك نيستم؟.......
خيلي ساده س اين حرف: من توانايي پذيرش مسئوليت شرعي يك زن رو ندارم....... آقا /خانوم حرفم خيلي سخته؟...... براي فهمش بايد تحصيلات دانشگاهي داشت؟........
و چرا همه بعد از شنيدن تمام اين حرفا منو تكفير مي كنن؟...... چرا ميگن داري بي دين ميشي؟......
اصلا من چرا زنده م؟...... چرا بايد اين روزا رو ببينم كه مادرم از دست من ناراحت ميشه؟........
از طرف ديگه يه نفرم هست كه اونم ميخواد به من كمك كنه....... اونم فك ميكنه فقط منم كه مي تونم شريك آينده ش باشم.......
واقعا موندم....... امشب بعد از چند سال دوباره تو چشاي خدا نگاه كردمو بهش فحش دادم...... كاملا آگاهانه...... خودشم مي دونه مسئول گه كارياي اين روزاي من خودشه......