هر شب تا سحر با سحر....

يه دوس دختر خيالي دارم به نام سحر.......

ديشب بواسطه ي سحر كلي مامانو خندوندم*......

هر وقت تنها باشم.....يا تنها برم بيرون..... يا تنها كاري بكنم..... اگه آقا مهدي يا كسي ازم بپرسه باكي بودي/با كي ميري/كي دنبالته و قس علي هذا..... ميگم با سحر..... و خودش ميفهمه اين سحر يعني تنهايي  :)

_________________________

*من: بايد برم عيادت مريض

مامان: عيادت كي؟

من: عيادت سحر

مامان: (درحاليكه لبخندي از ابهام و شادي به لب مي نشاند) سحر ديگه كيه؟

من: عروسته ديگه..... دوس دختر من

مامان: باشه..... تو حالا هميني كه زاييدي بزرگ كن......  :)

اگر در وقت جان دادن....

عده اي  عمري تلاش مي كنند كه هنگام مرگ علي بن ابيطالب را بر بالين خود ببينند......

و عده اي مي پسندند زير فشار تجاوز ناي زنده ماندنشان نماند.....

پي نوشت:

آسمان دلم ابري است.... بي چتر از حوالي من رد نشويد

اشك

خير سرم پا شدم رفتم سينما يه فيلم ببينم.......

از فيلم يك ساعت و نيم..... نيم ساعت همينجور داشتم گريه مي كردم.....

نمي دونم چرا اينجورم...... دل نازك شدم...... فقط مي خوام ببارم.....

الان حوصله ي هيچكس رو ندارم...... تنهايي رو فقط مي خوام و تو حال خودم بودن...... و فكر كردن و فكر كردن و فكر كردن..... به بدي ها و قصورات خودم......

اي بابا......

منطق

با منطق بعضي از امور كنار نميام......

با اينكه چرا دخترا بايد برن سر كار....... يا اصلا كي گفته "بايد".....

با اينكه چرا دخترا از مادر شدن ديگه خوششون نمياد.......

با اينكه چرا مردا به بي حجاب بودن و شهوت انگيختن زناشون تو كوچه و خيابون رضايت دادن.....

به اينكه چرا كسي به بچه ش ديگه احكام ديني ياد نميده......

با اينكه چرا دخترا عادت كردن تا دست راست و چپشونو از هم تشخيص ميدن برن گواهينامه بگيرنو بشينن پشت فرمون...... خصوصا اگه دختر مايه دار عزيز دردونه هم باشن..... و خصوصا تر اگر با يه مشت دختر بي ادب و بي شعور تر از خودشون سوار ماشين بشن و ضبط رو زياد كنن و برن خيابون گردي......

با اينكه چرا دخترا ديگه از لفظ خونه داري بيزارن.....

با اينكه چرا مردا ديگه مرد نيستن...... زير بار تعهد نمي رن......

يادواره

سلام

خب من مي رم سر كار كه كمتر به امور وبلاگ ميرسم......

امشب همينجوري دلم خواست از اهالي اين وبلاگ تشكر كنم.......

هرچند بعيده مرد بينشون باشه....... ولي آقايان و خانومها:

- آدم

- ريحان

- سكوت

- سما

- دهكده عشق

- زينب

- مري

- ;|

- زيرصفر

- سوگل

- و ديگراني كه احتمالا از قلم افتادن.....

چخ تشكر اليرم كه تو اين مدت خواننده ي اين وبلاگ بوديد...... و هستيد..... و خواهيد بود......

وصيت

خواندن اين پست براي اهالي اين وبلاگ بلا مانع است...... 

درخواست كنيد تا رمز داده شود

ادامه نوشته

پدر

پدر من مشكل داره...... از زيادي خوب بودن شايد......

ولي فك كنم از زيادي آرماني فك كردن و بد عمل كردن....... امشب ديده گچ هاي سقف ترك برداشته...... ميگه شما رو پشت بوم گردو شكستيد اينجوري شده و سقف داره مياد پايين...... و من در اين اوضاع "نداري" بايد بنا بيارم سقفو درست كنه.......(همه ي اينا رو البته با زبان خيلي خوش و داد و فريادي لطيف به ما گفت)

بهش ميگم پدر من اين ترك اولا با يه گردو شكستن ايجاد نميشه..... ماشين لباسشويي سنگين بود..... موقع خشك كردن تكون خورده ممكنه ترك ناشي از اين باشه....... ميگه خب همين ديگه...... شما كرديد......(نگاهي عاقل اندر نفهم مي كنم و خفه ميشم)

داد و بيداد همچنان ادامه دارد و چاشني آن كنيد فحش هاي كوچك و بزرگ را......

در ادامه ميگم پدر من الان با داد زدن و حرص خوردن نه ترك هاي سقف هم مياد و نه مشكلي حل ميشه...... ضمنا فقط گچ ترك خورده مگه سقف انقد شله كه بياد پايين؟...... بعشدم هر وقت سقف اومد پايين برو سراغ بنا.......

و پدر با ناراحتي تمام ساكت شد و تا دقايقي پيش(كه حدود يك ساعت ميشد) غرو لند مي كرد و همه را فحش ميداد و طلب مرگ مي كرد.....

به هر حال زيادي سعي نكنيد خوب باشيد...... تهش ميشيد پدر من..... كه زنتون نفرينتون كنه و بچه تون بره رو وبلاگش براتون پست بذاره...... تازه اگه بچه تون مثل من باشه و به جاي كتك زدن تون بره خودشو رو وبلاگ خالي كنه......

الهي نامه 7


ادامه نوشته

هفته اي كه گذشت

هفته اي كه گذشت اولين هفته اي بود كه سركار رفتم....... پيش برادرم...... و بدون هيچگونه حقوق و مزايا....... و تا چند ساعت بعد وقت اداري، كار........

و حالا كه تازه كارم اونجا گرفته و سرم شلوغ شده دوستم ديشب زنگ زده و صحبت از يه كاري كرده كه دوماهه با حقوق كافي و حق ماموريت..... و من نمي خوام برادرم و همكاراشو نا اميد كنم......

يا كار پيدا نميشه يا با هم پيدا ميشه...... و من دقيقا اوني رو مي پذيرم كه اصلا منفعت اقتصادي نداره......

عجيبه نه؟

patient stone

خيلي سخته يكي از عزيز ترين آدماي زندگيت نياز به كمك و آرامش داشته باشه و تو هيچ كاري از دستت بر نياد.......

احساس بيهودگي و نا تواني بهم دست داد......

قبلا ادعا كرده بود وقتي با من حرف مي زنه آروم ميشه ولي امشب نشد...... امشب كه ناراحت و بهم ريخته س نذاشت من براش كاري كنم......

ياران به خدا كه بي وفايي نكنيد...... :(

منذ ولدتني امي

از وقتي يادم مياد، هر وقت كسي از دوست و آشنا و فك و فاميل بعد يه مدت منو مي ديد، مي گفت:

سلام/خوبي/ چطوري/ چ خبر/ راستي انسان چقد لاغر شدي؟

و من همه ش فك مي كنم كه كي چاق ميشم كه بعدش لاغر شده باشم....... چون با اين نگاه ديگران-ك هر روز منو لاغر تر از قبل مي بينن- قاعدتا چيزي از من نبايد باقي مونده باشه.....

نكته ي جالب تر اينه كه هر روز خودم فك مي كنم بيشتر دارم شيكم ميارم.......

تهران

تهران رو در فصل خزان و زمستان دوست دارم...... عاشق جمعه هاي تهرانم در فصل سرد..... چون معمولا هفتاد هشتاد درصد جمعه هاي تهران در اين دو فصل ابريه...... حتي اگه بارون نياد......

عاشق تهران پاييزي ام....... همون اوايل آبان كه آسمون ابري ميشه و صاف ميشه بعد مي بيني نوك كوه هاي شمرون يخ زده.....

امروز هوا معركه بود........

درخواست

دلم شدیدا س کاف س می خواد.

همین......

بخت بد

حالم چو دليري تس كه از بخت بد خويش

در لشگر دشمن پسري داشته باشد......

نمي دونم من بد شانسم يا مشكل جايي ديگه س.......

رجعت

خب سلام به همه.....

ما از سفر برگشتيم و عجب سفري بود......

انشالله به زودي پست هاي جديد مي ذاريم....