مرخصي

رفقا ......

چند روزي نيستم...... مسافر سرزمين هاي پارس، سپاهان و ايساتيس احتمالا......

البته يقينا در آن ديار ها اينترنتي يافت مي شود كه من تفقدي كنم به حال مشتاقان عزيز وبلاگم.....

پي نوشت: يك نفر هست كه از نبودن من اينجا بسيار خوشحال مي شود...... چون نبودن من اينجا آرزوي ديرينه ي اوست...... مادي  :)

منطق دودوتا چارتا

در وبلاگش نوشته بود اهل دوستي با جنس مخالف نيستم.... چون تا به حال نديدم هيچ دو نفري كه دوستدار همند به هم برسند......

با تمام زن بودن و بي منطق بودنش حرف درستي زده بود......

الهي نامه 6


ادامه نوشته

دايي شدن

خدارو شكر بابامون دختر نداشت...... وگرنه خارش چيز ميشد....... به تعبير مودبانه تر بنده دايي ميشدم.....

من كه پسرم تحمل اين رفتاراشو ندارم...... واي به حال دختر......

هرچند دختر چش سفيد داداشم لنگه ي بابامه...... از همشون بيزارم......

رستگار

از من ناراحت باش..... حق داري......

از من متنفر باش......

ولي مثل من با خودت لج نكن....... 

غم هاي بزرگتري به انتظارما نشسته..... نبايد تمام انرژي را صرف اين مورد كنيم........

خير است انشالله

حالا دیگر

دلم تنگ می شود

برای آن فنچ نر که تنها درون قفس در لاک خود فرو رفته است...

دلم کنار آن فنچ ماده،دفن می شود...

دلم تنگ می شود برای مادری که اخبار تلویزیون را بی کم و کاست برای پسرش می گفت تا شاید هم صحبتی پیدا کند...

دلم تنگ می شود برای استاد،هم اویی که با دیدن گنبد امام علی در نجف به یاد تو می افتاد...

دلم تنگ می شود برای انارهای خانه ی پدری

دلم تنگ میشود برای چهارشنبه ها و روضه...

دلم تنگ می شود برای عصبیت های گاه به گاه پدر...

دلم تنگ می شود برای قلیان،برای تسبیح

دلم تنگ می شود برای هر آنچه که باتو هم خانه است...

دلم تنگ می شود برای تو...

نيمه شب

ديشب ساعت از نيمه گذشته بود....... كشتي ذهنم در طلاطم امواج دل پريشونم بالا و پايين ميشد......

از طرفي زهر جدايي در كامم بود و از طرفي درصدد انتقام از خودم بودم..... از دنيا..... از روزگار

بهش گفتم دوستم داري..... سر تكان داد...... گفتم انقدري هست كه راضي به سكس با من بشي...... فكر كرد.....فكر كرد به اينكه تا به حال بهش فكر نكرده...... و گفت احتمال زياد نه...... هرچند بعيد دونست من چنين پيشنهادي بهش بدم...... ولي من يك روز چنين پيشنهادي بهت ميدم...... 

از اين روزاي خودم براش گفتم...... كه انسان اون روزا ديگه مرد...... حالا انسان جديد براي با تو موندن شرط داره...... و همش جلوي چشمم بود اون روزاي اول..... روزاي اولي كه بدون هيچ شرطي منو دوست داشتي و با تمام بد و خوب من كنار اومدي......

ولي براي با تو بودن شرط گذاشتم...... شرطي كه در 50 درصدش تو اختياري نداري..... گفتم حالا بايد ببينمت..... گفتم اگر ظاهرت دلبري نكنه معطلت نمي كنم...... و آنچه را كه يك زمان نمي خواستم ببينم ديدم........

پاي لرزش هم نشستم.......

و نتيجه اش اين شد كه امروز در وقت ملائكه از ديدار محبوب جا ماندم..... 

دلم دارد يك فاحشه ي تمام عيار مي شود...... مباركش باد......

فقدان

 از دست دادن كلا چيز خوبي نيست....... خصوصا اگه آدم باشه...... خصوصا اگه مورد علاقه ت باشه...... و خصوصا اگه بدوني ديگه نمونه ش رو پيدا نمي كني......

ولي باز هم دلم به خداوند و فرستادگان معصومش گرمه...... و رضايت او رو طلب مي كنم......

پانزده مهرو فراموش نمي كنم...... 15 مهري كه مجال رسيدن به 24 رو بهم نداد......

صور فلكي

ديروز روز عجيبي بود...... با مهدي رفته بوديم سينما...... وارد سينما كه شديم.... همزمان -تاكيد مي كنم همزمان- غزل به مهدي اسمس زد و دوستم به من..... غزل گفت باباش باهاش صحبت كرده و گفته اين مهدي تا كي مي خواد معطلت كنه.... شايد داره بازيت ميده...... تا آخر

و دوستم به من گفت سوتي داده و والدينش فهميدن كه با من در تماسه........ و فعلا تماسمون تعطيله

و شب هم كه بر گشتيم خونه، ننه بابامون زدن به تيپ هم......

مهدي تو مترو به شوخي گفت : اتفاقات امشب بي ارتباط با اوضاع ستاره ها و صور فلكي نيست...... يه قمر در عقربي چيزي هست كه همه ي اين اتفاقات با هم داره مي فته......  :)

العاجل

به اطلاع كليه حضار محترم مي رساند كه هم اكنون درگيري بين پدر و مادر من بالا گرفت و بابا به اتاق پايين مهاجرت كرد..... و احتمالا يك قهر چند ماهه آغازيد......

خيلي خوشحالم الان........ چند ساعت بود باهم دعوا نكرده بودن..... ديگه داشتم نگران مي شدم......

فهم

يكي از جنبه هايي كه منو نسبت به يك دختر شائق و علاقه مند مي كنه اينه كه شعرهايي كه براش مي خونم رو بفهمه........

و او دومين نفري بود كه مي فهميد...... نه تنها اشعار رو بلكه احساسي رو كه من از قلبم ضميمه ي آن مي كردم........

من يك ايستگاهم...... ديگران در من رفع خستگي مي كنند و عبور مي كنند.....

آسودگي/ آشفتگي

با لطايف الحيل امروز باهاش قرار ملاقات گذاشتم...... احتمال ها مي رفت كه سر قرار نيايد.... چون قرار بود مدت رو ببخشم و همه چيو تموم كنم...... اما بر خلاف هميشه كه چندين دقيقه تاخير داشت، يك ربع زودتر اومد.....

امشب خبري از مهرباني انسان نبود...... خيلي خشك و جدي نشستم و حرفامو بهش زدم..... سكوت كرد و گفت توجيهي ندارم...... و جواب نداد كه چرا اين همه بي ميلي و بد قلقي كرده..... گفت با اين حساب تموم بشه بهتره......

انتظار نداشتم..... توقعم اين بود كه يه ذره براش مهم باشم......

به هر حال گذشت.....

و الان حس مرداي زن طلاق داده دارم.....

الهه كجايي بابا......

امشب

امشب رفتيم جشن ميلاد امام رضا...... هر سال هست و هر سال مارو دعوت مي كنن.......

يه مسابقه هم داشت...... از اين تستيا....... ما هم زديم و پاسخنامه رو داديم......

به علت تنهايي مادر گرامي قبل از اتمام جلسه پاشدم و به دوستم گفتم اگه من بردم جايزه رو از تو مي خواما......

رسيدم خونه زنگ زد...... آقا برنده شدي..... فردا بيا جايزه رو از همينجا بگير.... به من ندادن.....  :)

مملكته داريم؟...... خب تا نشستم بده

حيات طيبه

خوش به حالشون...... واقعا خوش به حالشون

خدا طول عمر  بهش بده.....

خدا عاقبت بخيرش كنه......

پينو: حدس بزنيد منظورم از جملات بالا چه افراد يا اشخاصي هستن؟.....

1-

2-

3-

الهي نامه 5


ادامه نوشته

تصميم

چند روزيه كه به اين فكر افتادم اين وبلاگو ببندم و برم جاي ديگه....... عليرغم اينكه روز افتتاح اين وبلاگ تصميم داشتم هيچوقت تعطيلش نكنم و بذارم به حيات خودش ادامه بده......

اما چون هويتم براي افرادي لو رفته بايد برم احتمالا....... پيش يه نفر سوتي دادم و اسمم رو كامل فهميد..... يه نفر ديگه هم موفق شد ديشب عكسمو ببينه...... يه نفرم هست كه بايد براش چيزي پست كنم و احتمال سوتي دادنم زياده...... بنابراين ميريم يه جاي جديد......

نظرتون چيه رفقا.....؟

البته بشارت ميدم كه افرادي كه منو نميشناسن حتما به وبلاگ جديد مي برم..... و آدرس ميدم بهشون.....

دعا

به همين شب عزيز.... از همه ي عابرين و زائرين و ساكنين اين وبلاگ التماس دعا دارم....... يه مشكل مبهمي به كارم افتاده كه فقط با عنايت اهل بيت حل ميشه...... برام دعا كنيد.....

دارايي

گاهي وقتا آدم يه چيزايي داره ولي انگار نداره....... گاهي هم يه چيزايي رو نداره و حس مي كنه داره.......

حكايت اين روزاي من با دو سال پيشه........ دوباره با همسر سابق عقد كرديم...... ولي دو روزه اصلا جواب تماس و تلفنمو نميده.... ناراحت نيست ازم ولي در كمال بي شعوري ميگه حال ندارم ج بدم.......

اما دو سال پيش يه دختري بود كه مال من نبود ولي همش حس مي كردم خدا يه دنيايي رو بهم هديه داده...... و آخرشم اين هديه مال من نشد.......

زن داشتن امروز من با زن نداشتنم هيچ فرقي نداره.........

كات

همسر سابق زنگ مي زند:

-خيلي نامردي....

به همسر سابق زنگ مي زنم:

- سلام..... خوبي؟..... چه خبر؟......

-سرما خوردم........بيا ببينمت......

- باشه..... كي . كجا؟


قرار تعيين مي شود.....

امروز غروب قرار شد برم فلان پارك ببينمش..... ساعت شيش و نيم تا 7 قرار آمدن است...... ساعت 5 بهش اس زدم كه يادت نره.......نوشت نميام...... طبق معمول فكر مي كنم داره لوس بازي در مياره و دروغ ميگه.....

راس شيش و نيم اونجا بودم..... اس دادم كجايي؟

- نميام....برو

-انقد ميشينم تا بياي.....

-نميام بايد برم دكتر

-بگو كجايي تا من بيام ببينمت

جواب نداد

زنگ زدم

جواب نداد

بگو كجايي من بيام

جواب نداد

ده دقيقه به هفت از پارك مي زنم بيرون......

ساعت هفت و ده دقيقه زنگ زده كه كجايي؟..... ميگم رفتم الان نزديك خونه م....... ميگه مگه نگفتي ميشيني تا من بيام؟...... ميگم مي تونستي ي اس بدي كه داري مياي...... قطع مي كند و اس ميزند كه ديگه نمي خوام ببينمت......

جواب نمي دهم......

مجدد زنگ مي زند: شماره منو از گوشيت پاك مي كنيا.......

گفتم مي تونستي ي اس بدي كه داري مياي......

-شماره مو پاك مي كني.......

گفتم باشه باشه و گوشي رو قطع كردم......

و الان ديگه حتي به تن او هم احساس نيازي نمي كنم....... حالا خودش را جر بدهد و ما محل سگ به او نگذاريم......  :)

پينو: آدم خوبيه..... ولي اين زود رنجي هاش اعصابم رو ملوث مي كنه......