مقطع ارشد

قطعي بي دليل تلفن..... يك طرفه شدن موبايل به علت عدم پرداخت بدهي...... عقب افتادن كار..... پيدا نشدن جا..... كاراي عقب افتاده ي دفتر...... گير و گرفتاري هاي دوره آموزشي سربازي...... نداشتن وقت براي ديدار با عزيز دل...... نداشتن مسافرت...... فشار هاي جنسي...... قسط سه مليوني اول شهريور..... 

گوشه اي از سناريوي اين روزهاي من......

واقعا گاهي امتحانات سخت است....... واقعا گاهي وقتها مرگ چه نعمت بزرگي است......

اگر دستم خالي نبود هرآينه آرزوي مرگ ميكردم......

___________

پينوشت: اين نوشته مربوط به سه روز پيش است.....

كج فهمي....

زن عمو اومده خونمون.....

امروز ميگه پسر عموت از دستت ناراحته..... كه چرا يكي دو سال پيش مسئله ي ندا رو اونجوري مطرح كردي.....

گفتم واقعا اون شب از لحنم نفهميديد دارم شوخي مي كنم؟..... گفت اگر شوخي هم كردي اشتباه كردي..... پسر عموت گفته اين مسائل شوخي بردار نيست......

گفتم آقا اصلا حق باشماس.... من اشتباه كردم.... الانم خيلي رسمي دارم ميگم اون شبي كه حرف ندا رو زدم شوخي بوده.....

بعد ميگه مامانت بعدا زنگ زده رسما از ندا خواسته...... گفتم مادرمم اشتباه كرده..... بس كنيد اين بحثو..... هم من زن دارم و هم ندا شوهر كرده...... و بازم ميگم اون شب من داشتم شوخي مي كردم.....

پينوشت:

زن جماعت فهمش به قدري با مرد متفاوته كه ترجيح ميدم بگم كج فهم يا نفهمه.....

پسر عموي با غيرت! به جاي اينكه از يه شوخي ساده ناراحت بشي و يه بحران بسازي برو زنتو جمع كن كه تمام مردا باهاش شوخي مي كنن.....

آقاي له شده ي بي شعور...... چقدر بهت ميگم يه جا ميري ساكت باش..... بهت بگن لالي بهتره تا اينكه بخوان از حرفت آتو بگيرن....

خوراك...

نمي دونم چرا؟...... حتي نمي دونم عمديه يا غير عمد...... ولي بابا خيلي بد غذاس...... نه تنها غذا هاي خوشمزه مامان رو نمي پسنده و هر بار-تاكيد مي كنم هربار- كه ميخوره كلي غر مي زنه كه اين آشغال چيه درست كردي.... بلكه غذاهاي رستوران هم نميخوره..... يهو ياد يه سفري افتادم كه رفته بوديم شمال..... همينكه رسيديم ده شب بود..... همه گفتن شام بخوريم بعد بريم خونه...... ماهم گفتيم غذاي فلان رستوران خوبه..... غافل از اينكه بابا جوجه مطلقا نمي خوره و كباب هم حتما بايد از گوشت گوسفند باشه...... رفتيم تو رستوران يارو گفت گوشت گوسفند نداريم...... حالا تو اون لحظه كارد به من ميزدي خونم در نميومد...... خلاصه با خون دل هميشه غذا خورديم.....

براش نگرانم..... ميترسم قيامت دهنشو از اين همه نا شكري سرويس كنن.....

و باز هم نگرانم كه خداي نكرده من به سن اون ميرسم اينجوري نشم..... البته اگه به سن اون برسم.....

آهنربا....

مشكل آدمايي نظير بنده اين است كه اگر در يك جمعي حرفي زده بشه..... و يا حتي اگه در جمع هم نباشه.... سعي مي كنيم حرف را به خودمان بگيريم......

اگه ايرادي بگيرند و مطلبي را تذكر دهند اول به خودمون ميگيم: هي فلاني شايد منظورش تو بودي..... اگرم ايرادي را شخصا از ما بگيره كاملا ميريم بهش فكر مي كنيم..... فكر مي كنيم كه مبادا راست گفته باشه.... نكنه ايرادي باشه و ما ازش غافليم.....

حكايت اين روزهاي من اين است برادر..... اميد است از آتش عذاب رهايي يابم..... فقط اميد است البته

واحداً بعد اخري....

مي دوني چيه؟..... مشكلات همينطور يكي يكي ايجاد ميشه...... زياد ميشه..... حل شدنش به تاخير ميفته..... امتحان الهي سخت ميشه..... همين جور ادامه پيدا مي كنه ديگه به يه حدي كه ميرسه امانمو مي بره.....

امروزم حرف نعيم باعث شد منفجر بشم..... خداروشكر امروز كاسه كوزه ها سر نعيم شكست......

نكته ي جالبش اينه كه تو اين وضع بحراني ميل شهوانيم به قوت خودش باقيه..... و اصلا سكس نداشتنم خودش يكي از مشكلات و دلايل بهم ريختگيمه...... در نوع خودش جالبه

امروز به يه نفر همينجوري پيشنهاد سكس دادم...... خداروشكر اونم قبول نكرد...... از كثافت بودن خودم بدم مياد..... تو هيچ مقطعي از زندگيم انقد بي تعهد نبودم..... از اين همه گدايي محبت و توجه منزجرم..... واقعا اين قانون درسته كه دنبال هرچي نباشي مياد طرفت..... منم تصميم گرفتم ديگه دنبالش نباشم..... نه به اين خاطر كه خودش بياد طرفم..... نه..... به اين خاطر كه ديگه بدم مياد...... خيلي كرامت خودمو زير پا گذاشتم......

تصميم دارم جمعه تنهايي پاشم برم كوه...... تنهاي تنها...... انقد برم بالا تا هيچ صدايي از اين شهر و مردماش نشنوم...... صداي هيچ موجودي كه انسان باشه به گوشم نخوره..... خستم.....

اولش گفتم يا با سما ميرم يا با يه دختري كه هيچ ربطي به من نداره...... ولي ترجيح دادم الان تنها باشم.....

گدايي به سبك حضرت موسي....

خب خداروشكر پازل تكميل شد......

فردا قرار بود كارگاهمون رو از صاحب خونه تحويل بگيريم كه كارمونو شروع كنيم....... امشب زنگ زده گفته منتفيه..... گفته چون ملك سند تفكيكي نداره كنتور آب مستقل بهش نميدن..... گفته بيايد پولتونو پس بگيريد......

بي شك خيريتي درش هست...... منم راضيم به رضاي خدا......

الان به ذهنم مي رسه اصلا شايد پاقدم منه كه اين شركا انقد كارشون به تاخير ميفته...... شايد اگه من بكشم كنار نحسي كار اينها هم بر طرف بشه...... نمي دونم.....

پول كثيف....

حق داره..... به خدا حق داره ...... منم بودم ميگفتم ازت راضي نيستم......

پروژه اي كه قرار بوده تو دو ماه تموم بشه الان بعد از گذشت نزديك به 9 ماه هنوز تكليف قطعيش معلوم نيست..... 

و سر پرستي كه رفيقمه...... و بعد گذشت اين مدت بهم ميگه از عملكردت زياد راضي نيستم...... راست ميگه.... شايد من كم كاري كردم...... شايد منم از زير كار در رفتم...... و حالا قرار شده صبح ها برم دفتر و هر جوري شده كارو تموم كنم......

تصميمم گرفتم حقوق سه ماهمو ازش نگيرم....... اينجور نون ها خوردن نداره......

امامن از وقتي كه ميلش باشه و وسيله ي بر طرف شدنش نباشه...... آدم ممكنه دس به هر كاري بزنه.....

در راستاي پست قبل

دلم ميخواد با عزيز دل يه همچين اتاق خوابي داشته باشم......

پينوشت: عزيز دلم! اگه سورپرايز شدي و خوشت اومد قول بده حستو برام بنويسي..... :)

ادامه نوشته

كوچكي....

دلم يك خانه مي خواهد.... در محله اي آرام از يك شهر آرام..... از بيرون تنها صداي رد شدن باد از لابه‌لاي درختان چنار بيايد و صداي كودكي كه دارد بازي مي كند و ميخندد.....

اتاقي داشته باشد..... منتهي به يك بالكن كوچك كه سرشاخه هاي چنار خود را به آنجا رسانده باشند.....

من باشمو دخترك جواني زيبا.... و بستري فراهم.... و در آميختني مثل شاخه هاي چنار بيرون پنجره و باد.....

و بعد از آن دلم آرامشي مي خواهد كه وسعت اتاق كوچك طبقه دوم خانه ي كوچك واقع در محله ي آرام از يك شهر آرامم را به اندازه دنيا، وسيع كند.... و آنجا تمام دنياي خودم را محكم در آغوش بگيرم......

___________________

از فكر و خيال بياييد بيرون...... 

اي گل بگيرند اين دل را كه سرچشمه ي همه ي حسرات است..... مشكل من و امثال من اينه كه همش تو تخيلاتمون سير مي كنيم.... نمي خوايم تو واقعيت باشيم..... اشتباه دوممون اينه كه فكر مي كنيم اگه همين چند خط بالا محقق بشه ديگه هيچ خواسته اي نداريم در حالي كه اصلي‌ترين نياز روح بشر به موجودي است به نام خدا..... نياز به خدا مثل تمامي نياز ها، نياز اساسي است و تا زماني كه خداپرستي روحمان سير نشود آرام نمي شويم.... و هيچ نيازي هم اون رو برطرف نمي كنه.... سوم اينكه فكر مي كنيم جاي اين چيزا و اين نعمت ها و اين عشقبازي ها دنياس..... اينم از راه هاي شيطونه..... اين نعمت ها فقط دوجا محقق ميشه اونطوري كه آدمو راضي كنه.... يكي در فيلما و رمانا.... و ديگري در بهشت رضوان الهي......

بنابراين من به سهم خويش راضي ام......

آنچه ندارد عوض....

نمي دانم اصلا خودش فهميد چه حرفي زد يا نه...... نمي دانم به اهميت و عمق كلامش واقف بود يا نه..... اما حرفي عجيب زد....

دلي كه به غير خدا بسته شود، مستحق هر تاواني هست......

_________________________

پينوشت: القلب حرم الله لا تسكن في حرم الله غيره

هوس...

اين هوس لامصب امانمو بريده..... هيچ راهي هم براي ارضاي آن ندارم..... البته فعلا.....

يه نفري رو ميشناسم همينجوري چپ و راست دخترا بهش پيشنهاد سكس ميدن..... التماسش مي كنن.....

در نوع خودش جالبه.....  :))

لطيف لما تشاء....

باز هم مثل گذشته ي نه چندان دور، اتفاقات را درهم آميخته...... بازم گره خوردن چندتا كار تو همديگه...... و بازم خودم و خودش با اين تفاوت كه اين بار مي دونم كمك مي كنه و دلم از همه چي قرصه...... البته ايراد از من بوده هميشه.... اون هيچوقت تنهام نذاشته......  بلكه من هميشه عجله مي كردم.....

اخيرا دارم به اين نتيجه مي رسم كه اصلا حال مي كنه چندتا كارو به هم گره بزنه كه انتخاب واسه من سخت بشه و از خودش راهنمايي بخوام...... اينو ميگن عشقبازي....

بازم چند تا كارو موقعيت و مشكل و انتخاب هاي سخت.... كه نيازمند دعاي شما و كمك خداوندم.....

بزنگاه...

در زندگي تلاش مي كني كه لحظه ي مرگت چگونه باشي؟..... دوست داري آن موقع در چه جايگاهي باشي؟.... چه اخلاق و رفتار و خصوصياتي داشته باشي؟..... به زبان ساده دوست داري چگونه از دنيا ببرندت؟

زنهار

امان از حسادت.... امان.....

ريشه ي ايمانم را دارد مي خورد........

قدر شب...

چرا انقد خودتو ميگيري؟.... بس كن ديگه..... اصلا به منو تو چه مربوط كه چي بشه..... تو وظيفتو خوب انجام بده.... اون كارشو بلده.....

آدم باش..... براي زندگيت برنامه داشته باش.... برنامه اي كه اون بپسنده..... برنامه اي كه خونه و زندگي اون طرفتو بهتر كنه..... بعدشم از خدا بخواه..... هم براي اين دنيات هم اون دنيات..... زياد بخواه..... خدا انقد دستش بازه كه هرچقدرم تو زياد بگي واسه خدا اصلا به حساب نياد..... فهرست خواسته هاتو ليست كن..... و امشب اون لحظه اي كه اشك رو گونه هات داره حركت مي كنه ازش بخواه...... يا همونو بهت ميده يا بهتر از اونو...... مهم اينه كه بهش اعتماد كني......

همه ي اينا رم كه خواستي يه موردو من بهت ميگم اضافه كن...... بگو خدا همه ي اينا رو بهم بده..... توفيق شكر اين نعمت هارو هم بهم بده.....

يا علي

باور....

نمي دونم تجربه كرديد يا نه..... نمي دونم مي فهميد يا نه..... ولي خيلي آدم حالش خوب ميشه وقتي يه نفر هست احساساتشو بفهمه...... حرفشو بفهمه...... آدم نياز نباشه زور بزنه تا طرف باورش كنه.....

تو زندگيم كم بودن آدمايي كه اين حالت رو نسبت به من داشته باشن..... كم اتفاق افتاده كسي اينجوري باورت داشته باشه...... ولي يه حس خوبيه وقتي اين اتفاق ميفته...... اينكه كسي بهت اعتماد كنه..... به همه چيت .... به خودت.... به روحياتت..... به خلقياتت.....

اين روزا يه نفر هست كه احساساتم رو باور داره..... حتي اگر فردايي هم نباشه، خوبي امروزو فراموش نمي كنم......