انصاف...

 اين همه بدشو ميگم بذاريد لا اقل خوبشم بگم.... منظورم خوب و بد زندگيه ....

ديروز با عزيز دل رفته بوديم پارك همديگه رو ببينيم... چهار ساعت نشسته بوديم..... و معطل بوديم يه نفر بياد ما رو بلند كنه بريم دنبال كار و زندگيمون...... دل از هم نميكنديم....

روز خوبي بود.... پر از حس خوب.... پر از حرفاي خوب..... پر از زندگي....

پي نوشت: دوستش دارم.......منظورم عزيز دله.....

ديروز يكي از روزهاي خوب زندگي بود و ماند..... [لبخند]

طنين زندگي

با صداي دعواي پدر و مادر از خواب بيدار مي شوم...... با صداي دعواي پدر و مادر مي خوابم...... با صداي دعواي پدر و مادر غذا مي خورم..... با صداي دعواي پدر مادر نماز مي خوام..... با صداي دعواي پدر و مادر گريه مي كنم..... با صداي دعواي پدر و مادر مي خندم..... با صداي دعواي پدر و مادر مي ميرم...... و با صداي دعواي پدر و مادر محشور خواهم شد.....

و اميدوارم اين صداي زندگي در بهشت يا جهنم دست از سر من بردارد......

شكايت نيست.... فقط بيان واقعيت بود..... همچنان معتقدم خداوند در زندگي بهترين نعماتش رو نصيب من كرده.... نعماتي كه همه انسان ها آرزويش را دارند.....

معيار...

واقعا چرا اينجوريه؟.... چرا هيچكس نمي فهمه من چي ميگم؟...... چرا همه حرف خودشونو ميزنن؟.....

چرا يه نفرم قادر به درك دنياي من نيست؟..... شايدم من مثل همه آدما نيستم....

اصلا اينجا صحبت درستو غلطي نمي كنم..... حرفم سر اينه كه بالاخره يا همه ي آدما تو دنياي خودشونن و ديگرانو نمي فهمن..... يا فقط منم كه دنياش براي همه ي آدما عجيب غريبه.....

بيخيال اصلا.... به نظرم واسه ي آدما همچين پديده ي عجيبي هم نيستم..... يه نفرم مثل همه.....

اميدوارم واسه خدا و ملائكه متفاوت از بقيه باشم.....

اگر...

اگر يه روز اومديد ديديد وبلاگم فيلتر شده چيكار مي كنيد؟....

بيخيال ميشيد برميگرديد؟..... هيچكدومتونم كه نشوني از من نداريد

منم ميرم يه وبلاگ ديگه ميزنم احتمالا.....

نظر شما چيه؟....(به بهترين ايده هيچ جايزه اي داده نمي شود....چون وبلاگ من از اون قطاراي شهربازيه كه باهاش به هيچ جا نمي رسيد).....  :)

الهي نامه 9


ادامه نوشته

گمنام...

امروز نزديك ظهر بود.... بعد از اينكه يه سري كارامو انجام دادم....

با مهدي رفتيم كنار قبر سه شهيد گمنام.... چيزي حدود دو ساعت اونجا بوديم..... و حرف ميزديم..... از خودمون..... از روزگار.....

و من همون اول.... قبل از اينكه صحبتهامون بخواد شروع شه گفتم: اينا زندگي كردن و رفتن..... نه ما

بعد رو كردم به قبرشون گفتم گلوله هايي كه شما رو به اينجا رسوند ميليون ها ميليون ارزش داره....


جواب مريم بانو

مريم گفته بود:

انسان ها اون چيزي هستن كه باور دارن....

من گفته بودم: حرفت مزخرفه و قبول ندارم

دوباره گفت:

من فکر میکنم باور انسانها با برخورداشون متفاوته

باورانسانهاچیزیه که هستند.....اما برخوردشون بستگی به این

داره که دیگران کی هستند

من ميگم:

انسان ها در بسياري از مواقع و شرايط چيزي هستند كه لزوما باورش ندارن..... تا حالا پيش نيومده يه جايي يه كاري بكني يا يه حرفي بزني يا حتي يه حركتي ازت سر بزنه كه بعدش پشيمون بشي؟ جوابت قطعا مثبته..... اين يني تو اون چيزي نبودي كه باور داري..... حتي اگه خيلي كم اتفاق بيفته.... حتي اگه تو اسمش رو بذاري برخورد.....

يه مثال ديگه بزنم..... تو تا حالا به رفتاراي خودت فكر كردي؟ و ديدي كه چه ايراداتي داره.... همون يني چيزي كه باور نداري و در تو هست.....

منكر نيستم.... آدما يه وقتايي بعضي رفتاراشون چيزيه كه خودشون باور دارن و بعضي وقتا چيزي هستن كه شرايط باعث شده اينجور باشن.....

خبر...

ديشب به عزيز دلم گفتم..... گفتم پدرو مادر هيچ رقمه حاضر نيستن قبول كنن.... گفتم احتمال نشدنش خيلي بيشتر از شدنشه...... و از ديشب تا حالا تو حال خودم نيستم...... واقعا نيستم..... حوصله هيچكسو ندارم.... حتي خودمو.....

اين بي انصافيه... نمي دونم..... شايدم بي انصافي نيست...... آخه اون چه گناهي كرده كه دلش زندگي ميخواد و من نتونم براش برآورده كنم؟..... اين چه مصلحتيه كه من ازش سر در نميارم......

من يه بار اين راهو رفته بودم..... نشده بود..... همين نتيجه رخ داده بود..... عزيز دل گفت يه بار ديگه امتحان كن... يه بار ديگه اين فرصتو به خودت بده...... نشد..... نميشه..... 

آخه من ديگه مي تونم با كس ديگه زندگي كنم؟..... دلم ميخواد بيفتم تو راه بي بند و باري..... هيچ ترس و واهمه اي از كثافت كاري نداشته باشم..... بعدشم سرمو بالا بگيرم و بگم همينه كه هست... وقتي راهش جواب نميده بي راهه ميرم...

با همه اين حرفا عده اي تو زندگي من هستند كه من چه بهشون برسم و چه نرسم هميشه دوسشون دارم... از جمله عزيز دلم كه هيچ محبتي از من دريغ نكرد.....

پي نوشت: همه ي اين اعتراضات مخاطبش خودمم.... خداوند رو خيلي دوست دارم..... و واقعا معتقدم اگه هر نعمتي رو بهم ميده يا نميده اون مصلحت منو بهتر ميدونه..... از تمام چيزايي هم كه بهم داده راضيم.... شكر خدا رو مي كنم..... بهترين زندگي رو دارم.... و اصلا از نداده هاش ناراحت نيستم...... به نظرم همينكه منو شيعه ي مولا قرار داده بالاترين نعمته و اگه ديگه هيچ چي بهم نداده همين برام كافيه......

كروموزوم...

انقدر شرايط درهم برهمه كه واقعا نميدونم چيكار كنم..... شايدم اصلا نبايد من كاري كنم...... اينجا ديگه خدا بايد كاري كنه...... خيلي سخت شده.....

وضعيت كار..... وضعيت ماه رمضون...... مشكلات ديگه..... واقعا هيچ چيز دست خودم نيست..... به جز فكرم كه ديگه خيلي خرابه.....

اين روزا از بس بهم ريخته و كلافه م راه به راه دارم يه چيزي مي خورم .... يا تو يخچال دنبال خوراكي ميگردم..... اينم مشكل منه ديگه..... فكرم كه درگيره معدم نبايد لحظه اي خالي بمونه.......

برام دعا كنيد......

شب خاطره

هشتم تير تولد دختر مورد علاقم بود.... كه به علت اينكه مسافرت بودم در اون تاريخ نتونستم براش يه جشن كوچولو ترتيب بدم..... به همين خاطر امشب موفق شدم يه جشن كوچولوي دو نفره براش بگيرم..... بعدازظهر در رستوران مورد علاقش ميز رزرو كردم..... و از ده روز قبل براش هديه خريده بودم..... دو تا كادويي كه انتخابش خيلي سخت بود..... چون آدمش مهم بود....

امشب رفتيم رستورانو باهم شام خورديم..... بعد از اينكه شام خورديم هديه هارو بهش دادم..... 

خيلي خوشحال بود..... وقتي خوشحالي و ذوق رو تو چشماش مي ديدم كيف مي كردم..... اصلا از همين ِ ازدواج خوشم مياد..... اينكه بتونم كاري كنم كه زنم با تمام وجود احساس خوشبختي و لذت بكنه...... مثل همين حسي كه عزيز دلم امشب داشت......

از ياد نمي برم امشبو......

پي نوشت: يه عده اي با كامنت گذاشتن يا كامنت نذاشتنشون پاي اين پست، نشون دادن چقدر آدماي بزرگوار يا حسودي هستن.....

نمي خواستم پي نوشتو بنويسم ولي به اصرار مريم بانو نوشتم...... :)

سرگردان

اين روزها و شبها غالب مردم غرق در يك شادي بي هدف هستند.... كه نه امام زماني در آن پيداست و نه هدفي ملي.... بلكه بيشتر به يك سرگرداني و تخليه انرژي مي ماند كه تنها بر شهوات آنها استوار است و سر آخر شهوت شان را تقويت مي كند... و نه تخليه......

اين روزها مردم شادند ولي صداقتي در شاديشان نيست.... نه از اين جهت كه مشكل دارند و نمي توانند شاد باشند... بلكه بيشتر به اين جهت كه اگر معنويت مسبب و محرك شادي نباشد شادي واقعي شكل نمي گيرد..... بيشتر مي توان الكي خوشي آن را ناميد......