انصاف...
اين همه بدشو ميگم بذاريد لا اقل خوبشم بگم.... منظورم خوب و بد زندگيه ....
ديروز با عزيز دل رفته بوديم پارك همديگه رو ببينيم... چهار ساعت نشسته بوديم..... و معطل بوديم يه نفر بياد ما رو بلند كنه بريم دنبال كار و زندگيمون...... دل از هم نميكنديم....
روز خوبي بود.... پر از حس خوب.... پر از حرفاي خوب..... پر از زندگي....
پي نوشت: دوستش دارم.......منظورم عزيز دله.....
ديروز يكي از روزهاي خوب زندگي بود و ماند..... [لبخند]
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ ساعت 3:56 توسط انسان له شده
|