هديه ي تولد...
گفتم ولش كن...... و پشيمون شدم از اينكه براي خودم كادو بخرم......
پي نوشت: البته اعصابمم از شب قبل به خاطر حرف زدم با اون دختره بهم ريخته بود.....
گفتم ولش كن...... و پشيمون شدم از اينكه براي خودم كادو بخرم......
پي نوشت: البته اعصابمم از شب قبل به خاطر حرف زدم با اون دختره بهم ريخته بود.....
بنده ي خدا تو اين مدت سه هفته كه برگشته بود....... همه كار كرد كه خودشو بهم ثابت كنه...... هر جور فك كني عذرخواهي كرد...... التماس كرد...... قسمم داد....... ولي من در كمال نامردي گفتم برو بيرون از زندگيم..... مي خوام تنها باشم.......
امشب دهنم سرويس ميشه......
مي ترسم...... به نظرم يه روزي سر خودم بياد..... به كسي التماس كنمو بگه برو........
هيچ چيزي نبود كه براي جبران گذشته ي ازم دريغ كنه...... حتي خودش......
و نمي دونم چرا همه.... موقع رفتن..... به اين ماجرا راضي ميشن......
امشب يكي از گندترين شبهاي زندگيمه.... چون يكي از دوست داشتني ها رو از دست دادم.......
و او هنوز منتظره كه من برگردم.....
مي گفت لا مصب يه كم خودخواه باش...... چرا تو انقد به فكر ديگراني........
همين چند وقت پيش كه همه رو گذاشتم كنار و او را نيز....... مي گفت لا اقل تو ارتباطت با من كه خيلي خودخواهانه عمل كردي......
شايدم در هر دو موقعيت درست مي گفت...... :)
يه آدمي شدم كه هي دوس دارم ديگران بهم ترحم كنن..... ولي حالمم از ترحم ديگران بهم مي خوره........و به هيچكس اجازه نزديك شدن نميدم......
مثل جغد علاقه مند گوشه گيري شده م.......
ميگه نه مي خوام بمونم.......
اصلا دوستي با دختر جزو بدترين كاراييه كه يه انسان مي تونه مرتكب بشه...... رسما به گه خوردن ميفته......
من فقط تنهايي رو دوس دارم....... قول ميدم به اين آرزو جامه ي عمل بپوشونم.......
چند وقته رفتار هايي دارم كه دو منشأ بيشتر نداره يا اختلال دو قطبي..... يا رفتار احساسي شديد.......
اصلا دلم ميخواد ارتباطمو با همه قطع كنم و دهن خودمو سرويس كنم و برم تو يه تنهايي شديد تا تصفيه شم يا بميرم.......
اصلا شايد وبلاگ رو هم جمش كنم........
خيلي جلوي خودمو گرفتم ولي ديدم دلم مي خواد باهاش حرف بزنم...... اونم مثل هميشه سنگ صبوري كرد......
و خداروشكر شب به نيمه نرسيده حالم خيلي بهتر شد......
تنهايي و حرف نزدن گاهي تا مغز استخون آدم رو مجروح مي كنه......
اين روزا كه مامان نيس و با هيچكس ديگه اي هم در ارتباط نيستم بد ترين روزامه...... خودمو با آشپزي و اينترنت و غيره سرگرم مي كنم......
از طرفي نيازم به سكس هم تشديد شده....... و هيچ كاري از دستم بر نمياد......
دختري كه زندگيمو خراب كرده بود باهام صحبت كرد...... گفت مي خواد دوباره اون روزا برگرده..... منم بعد از سه روز فكر كردن بهش گفتم بهتره دوباره هيچ چيز شروع نشه....... ديگه توانايي ندارم احساس خرج كسي كنم و تلخي جدايي رو بكشم...... و يه سري دلايل ديگه.......
شايد اين دوره از زندگي توفيقي باشد كه دوباره به دامان پر مهر و لطافت هنر برگردم...... :)
ولي من بهش نگفتم....... كار درستي كردم؟.........
تازه خودش اعتراف كرده كه با حفظ بكارت با خيليا سكس داشته ولي الان نداره...... مثلا به منم اعتماد داره...... ميگه تو هرچي بگي قبول دارم.......
استخون هام درد مي كند واسه يه سكس حلال..............
نزديك شدم ديدم يه جنازه اي كنار پياده روئه و پليس هم اومده..... از يه جوون پرسيدم آقا چي شده؟.... با دستش به جنازه اشاره كرد و گفت: با موتور تصادف كرده افتاده اون تانكره كه اونجاس از روش رد شده تمام دلو روده ش ريخته بيرون.......
راستم مي گفت... من كه جنازه رو نديدم..... ولي همون چيزي هم كه تو كاور گذاشته بودن از قد نرمال آدميزاد كوتاهتر بود......
خيلي بهم ريختم..... و به اين فك كردم كه فاصله ي مرگ و زندگي گاهي چقد مي تونه كوتاه باشه و صحنه مرگ چقد دلخراش......
بعد براي اولين بار ديدم بركه اي كه هميشه از دور ميديدم چقد توش ماهي قرمز داره....... و همچنين چقد مردم زباله توش ريختن......
تو اين دنيا بعضي چيزا هست از دور قشنگه و وقتي بهش نزديك ميشي مي بيني به اون قشنگي نيست......
بعضي چيزا هست از دور زشته و وقتي بهش نزديك ميشي مي بيني به اون زشتي نيست بلكه چقدرم زيباست....
بعضي چيزام هست كه دور و نزديك براشون فرقي نداره.... در هر دو موقعيتت فرقي نمي كنن.....
پينوشت: باز خدا پدرشونو بيامرزه ممنوع الورودم كردن كه به آرزوي ديرينه م كه ديدن مرغابيا بود برسم.....
پرسيده و بعد چند لحظه بهم ميگه بله..... شرمنده........
منم لبخند زدم بهش و از اداره اومدم بيرون.......
به رئيسم زنگ زدم: كه اينجوري شده......
خلاصه بعد دوساعت گشت زدن تو پارك جلوي اداره، بهم ميگه حريف كار گزيني نشده كه اجازه ورود بده......
پينوشت:
اينه هاااااااااااا..... كار كردن بدون حقوق و براي خدا تو يه سازمان دولتي عاقبتش اين ميشه كه بگن آقا نمي خوايم كار كني..... تا بدون پول بخواي بياي سركار اجازه ورود بهت نميديم.......:))))
يه همچين مملكتي داريم......
خسته ام...... خسته م از اين همه سال گشتن و پيدا نكردن.....
خسته م از اين همه سال رفتن و نرسيدن....... از اين همه در راه موندگي...... درموندگي......
با اين تفكري كه داري كدوم دختري حاضره با تو زندگي كنه؟.....
و من به او لبخند مي زدم و در دلم جوابشو مي دادم كه با همين افكار به زعم تو ناپسند جماعتي اسير و سينه چاك دارم..... :))
حال اين روزهايم در آن واحد هم خوب است و هم بد..... بد است از علتي.... و خوب است از اين جهت كه مي دانم اين حال بد دارد در من اخلاق پسنديده اي ايجاد مي كند......
امروزم سركار نرفتم......
دعا كنيد......
دختري كه دو سال پيش زندگي منو با خاك يكسان كرد حالا پيغام فرستاده كه مي خواد باهام حرف بزنه و حلاليت بطلبه...... و من هم فعلا زير بار نرفتم......
سه شب پياپي.... و سه رويا..... يكي از ديگري شيرين تر.......
و هر سه رويا پيامي غريب دارند...... يا حكايت از حياتي نو دارند و يا حكايت از سرنوشتي نو....... و شايد هم اتفاقي خوشايند در همين عالم........
به هر حال خير است.......
و اما اصل سخنم اينه كه مي ترسم دير يا زود اثرات و رفلكس اين نفرين هاي از سر كم طاقتي و بي صبري پدر و مادرم در حق بقيه دامن منو بگيره..... چون معتقدم نفرين به ديگران اگه ناحق باشه به خود نفرين گو بر ميگرده......
يا اهل وبلاگ! جدا اگه يه روز بيايد و پست درگذشت منو بخونيد چجوري ميشيد؟
افراد به من نزديك ميشن..... اونايي كه بدشون مياد كه هيچي.... ميرن...... اونايي كه خوششون مياد به فكر تصاحب و موندن ميفتن..... ولي هميشه ترس از رفتن من رو دارن..... و مي دونن من ميرم...... و موندگار نيستم.....
من بعد الهه ديگه قول دادم وارد زندگي هيچكس نشم..... و با هيچكس نمونم..... ولي خيلي شفاف بايد اعلام كنم كه هنوز يه راهي هست كه با كسي بمونم...... و بعيده ديگه كسي اونو كشف كنه.....
پينوشت:
مي دونم بعضي از خواننده ها اين حرفو مي ذارن به حساب عقده اي بودن يا لاف زدن يا چيزي شبيه اين..... ولي واقعيت داره.....
انقدر درگير نوشتن متن هاي سازمان شدي كه فراموش كردي متني كه ازت خواسته بودم رو برام بنويسي......
بازم شكر.... خوب شد كه ننوشتي...... ديگه هم ننويس...... :)
بعد نوشت: و بالاخره براي ضايع شدن ما هم كه شده، هنوز ساعتي از پست اين مطلب نگذشته بود كه آسمان زاييد.....
اصلا چه معني داره دوستي وقتي سرانجامي نداره؟......
نياز به يك تنهايي دارم...... همه ي عوامل داره دست به دست هم ميده كه من الهه رو فراموش كنم...... و من نمي ذارم اين اتفاق بيفته...... نمي ذارم ذره اي الهه در دلم كمرنگ بشه.......
از فاحشگي دلم خسته شدم ديگه........
تازه فك مي كردم بعضي جاها حضورم باعث آرامشه....... تازه فهميدم مي تونم باعث التهاب و آشفتگي بشم......
من ساحلم تو موج، ببين سرنوشت را
حتي كنار آمدنت رفتن آفريد............