هديه ي تولد...

امروز رفته بودم دانشكده...... برگشتم...... تنها بودم....... تو راه برگشت اومدم انقلاب و يه كم قدم زدم و تصميم داشتم براي خودم كادوي تولد بخرم..... يك كتاب...... مونده بودم چي بخرم......  انجيل هاي من؟...... هرمنوتيك؟..... انديشه مدرنيته قرن بيستم؟..... سمك عيار؟...... خانومي كه شما باشيد؟......قيدار؟......

گفتم ولش كن...... و پشيمون شدم از اينكه براي خودم كادو بخرم......

پي نوشت: البته اعصابمم از شب قبل به خاطر حرف زدم با اون دختره بهم ريخته بود.....

دندان آخر....

بالاخره بعد از سه هفته كش و قوس، آخرين دختر رو هم دفع كردم....... اين يكي هيچ مشكلي نداشت...... مثل مژگان.... ولي گذشته اي داشت كه هرگز حاضر نبودم فراموش كنم..... و اين گذشته آزارم مي داد......

بنده ي خدا تو اين مدت سه هفته كه برگشته بود....... همه كار كرد كه خودشو بهم ثابت كنه...... هر جور فك كني عذرخواهي كرد...... التماس كرد...... قسمم داد....... ولي من در كمال نامردي گفتم برو بيرون از زندگيم..... مي خوام تنها باشم.......

امشب دهنم سرويس ميشه......

مي ترسم...... به نظرم يه روزي سر خودم بياد..... به كسي التماس كنمو بگه برو........

هيچ چيزي نبود كه براي جبران گذشته ي ازم دريغ كنه...... حتي خودش......

و نمي دونم چرا همه.... موقع رفتن..... به اين ماجرا راضي ميشن......

امشب يكي از گندترين شبهاي زندگيمه.... چون يكي از دوست داشتني ها رو از دست دادم.......

و او هنوز منتظره كه من برگردم.....

چند فاز ارتباط....

با يه نفري دوست شديم..... قديما......

مي گفت لا مصب يه كم خودخواه باش...... چرا تو انقد به فكر ديگراني........

همين چند وقت پيش كه همه رو گذاشتم كنار و او را نيز....... مي گفت لا اقل تو ارتباطت با من كه خيلي خودخواهانه عمل كردي......

شايدم در هر دو موقعيت درست مي گفت...... :)

حوصله

اصلا اين چند روزه حوصله ندارم.......

يه آدمي شدم كه هي دوس دارم ديگران بهم ترحم كنن..... ولي حالمم از ترحم ديگران بهم مي خوره........و به هيچكس اجازه نزديك شدن نميدم......

مثل جغد علاقه مند گوشه گيري شده م.......

اصرار.... انكار

سه روزه دارم باهاش بحث مي كنم ميگم برو..... من اون آدم سابق نيستم.....

ميگه نه مي خوام بمونم.......

اصلا دوستي با دختر جزو بدترين كاراييه كه يه انسان مي تونه مرتكب بشه...... رسما به گه خوردن ميفته......

من فقط تنهايي رو دوس دارم....... قول ميدم به اين آرزو جامه ي عمل بپوشونم.......

تعادل

اصلا آدم نا متعادلي شدم......

چند وقته رفتار هايي دارم كه دو منشأ بيشتر نداره يا اختلال دو قطبي..... يا رفتار احساسي شديد.......

اصلا دلم ميخواد ارتباطمو با همه قطع كنم و دهن خودمو سرويس كنم و برم تو يه تنهايي شديد تا تصفيه شم يا بميرم.......

اصلا شايد وبلاگ رو هم جمش كنم........

سنگ صبور 2

ديشب داشتم مي تركيدم......  كه بهم اسمس زد..... نگرانم بود......

خيلي جلوي خودمو گرفتم ولي ديدم دلم مي خواد باهاش حرف بزنم...... اونم مثل هميشه سنگ صبوري كرد......

و خداروشكر شب به نيمه نرسيده حالم خيلي بهتر شد......

تنهايي و حرف نزدن گاهي تا مغز استخون آدم رو مجروح مي كنه......

نقل اين روزها

مامان كه خونه نيس اعصابم بهم مي ريزه......

اين روزا كه مامان نيس و با هيچكس ديگه اي هم در ارتباط نيستم بد ترين روزامه...... خودمو با آشپزي و اينترنت و غيره سرگرم مي كنم......

از طرفي نيازم به سكس هم تشديد شده....... و هيچ كاري از دستم بر نمياد......

دختري كه زندگيمو خراب كرده بود باهام صحبت كرد...... گفت مي خواد دوباره اون روزا برگرده..... منم بعد از سه روز فكر كردن بهش گفتم بهتره دوباره هيچ چيز شروع نشه....... ديگه توانايي ندارم احساس خرج كسي كنم و تلخي جدايي رو بكشم...... و يه سري دلايل ديگه.......

شايد اين دوره از زندگي توفيقي باشد كه دوباره به دامان پر مهر و لطافت هنر برگردم...... :)

رب النوع شهوت

يه دختري هست...... خيلي هم خشگله...... شك ندارم اگه الان بهش بگم بيا باهات سكس كنم نه نميگه......

ولي من بهش نگفتم....... كار درستي كردم؟.........

تازه خودش اعتراف كرده كه با حفظ بكارت با خيليا سكس داشته ولي الان نداره...... مثلا به منم اعتماد داره...... ميگه تو هرچي بگي قبول دارم.......

استخون هام درد مي كند واسه يه سكس حلال..............

وفات، يازده آذر

از سر كار كه بر مي گشتم اومدم تو خيابون وليعصر...... داشتم پياده ميومدم پايين كه ديدم يه جايي شلوغه.....

نزديك شدم ديدم يه جنازه اي كنار پياده روئه و پليس هم اومده..... از يه جوون پرسيدم آقا چي شده؟.... با دستش به جنازه اشاره كرد و گفت: با موتور تصادف كرده افتاده اون تانكره كه اونجاس از روش رد شده تمام دلو روده ش ريخته بيرون.......

راستم مي گفت... من كه جنازه رو نديدم..... ولي همون چيزي هم كه تو كاور گذاشته بودن از قد نرمال آدميزاد كوتاهتر بود......

خيلي بهم ريختم..... و به اين فك كردم كه فاصله ي مرگ و زندگي گاهي چقد مي تونه كوتاه باشه و صحنه مرگ چقد دلخراش......

خيلي دور..... خيلي نزديك

امروز كه داشتم واسه خودم تو پارك قدم مي زدم....اومدم كنار بركه و با مرغابيا صفايي كردم...... 

بعد براي اولين بار ديدم بركه اي كه هميشه از دور ميديدم چقد توش ماهي قرمز داره....... و همچنين چقد مردم زباله توش ريختن......

تو اين دنيا بعضي چيزا هست از دور قشنگه و وقتي بهش نزديك ميشي مي بيني به اون قشنگي نيست......

بعضي چيزا هست از دور زشته و وقتي بهش نزديك ميشي مي بيني به اون زشتي نيست بلكه چقدرم زيباست....

بعضي چيزام هست كه دور و نزديك براشون فرقي نداره.... در هر دو موقعيتت فرقي نمي كنن.....

پينوشت: باز خدا پدرشونو بيامرزه ممنوع الورودم كردن كه به آرزوي ديرينه م كه ديدن مرغابيا بود برسم.....

ورود ممنوع

امروز رفتم سركار..... حراست ميگه آقاي انسان فك كنم ممنوع الورود شدي.... بذار بپرسم.....

پرسيده و بعد چند لحظه بهم ميگه بله..... شرمنده........

منم لبخند زدم بهش و از اداره اومدم بيرون.......

به رئيسم زنگ زدم: كه اينجوري شده......

خلاصه بعد دوساعت گشت زدن تو پارك جلوي اداره، بهم ميگه حريف كار گزيني نشده كه اجازه ورود بده......

پينوشت:

اينه هاااااااااااا..... كار كردن بدون حقوق و براي خدا تو يه سازمان دولتي عاقبتش اين ميشه كه بگن آقا نمي خوايم كار كني..... تا بدون پول بخواي بياي سركار اجازه ورود بهت نميديم.......:))))

يه همچين مملكتي داريم......

ابن السبيل

خسته ام...... خسته م از اين همه سال گشتن و پيدا نكردن.....

خسته م از اين همه سال رفتن و نرسيدن....... از اين همه در راه موندگي...... درموندگي......

شاكله ي فكري

آرا و نظراتم در باب زنان را براي همكارم مي گفتم...... پس از دقايقي بحث، سكوت كرد و بعد گفت:

با اين تفكري كه داري كدوم دختري حاضره با تو زندگي كنه؟.....

و من به او لبخند مي زدم و در دلم جوابشو مي دادم كه با همين افكار به زعم تو ناپسند جماعتي اسير و سينه چاك دارم.....  :))

حال

گاهي حال آدم خوب نيست.... ولي مي دونه اين حال بد نتيجه ي فوق العاده خوبي خواهد داشت......

حال اين روزهايم در آن واحد هم خوب است و هم بد..... بد است از علتي.... و خوب است از اين جهت كه مي دانم اين حال بد دارد در من اخلاق پسنديده اي ايجاد مي كند......

بي مار تو بيمارم....

از ديشب مريض شدم...... به قدري حالم بد بود كه تا ساعت چهار صبح خوابم نبرد......

امروزم سركار نرفتم......

دعا كنيد......

اتفاق عجيبي افتاده......

دختري كه دو سال پيش زندگي منو با خاك يكسان كرد حالا پيغام فرستاده كه مي خواد باهام حرف بزنه و حلاليت بطلبه...... و من هم فعلا زير بار نرفتم......

در خواب هاي كودكيم ديده ام تورا......

چند شبي است خواب هاي عجيب و معناداري به سراغم مي آيد........ از شب هفتم محرم شروع شد و هر شب ادامه داشت.....

سه شب پياپي.... و سه رويا..... يكي از ديگري شيرين تر.......

و هر سه رويا پيامي غريب دارند...... يا حكايت از حياتي نو دارند و يا حكايت از سرنوشتي نو....... و شايد هم اتفاقي خوشايند در همين عالم........

به هر حال خير است.......

ناله و نفرين

بابا و مامان كلا خيلي اهل نفرين و تف و لعن به ديگران هستن...... البته نه اينكه فك كنيد بيخودي...... منظورم اينه كه اگه مثلا كسي آشغال هم دم در خونه بريزه لعن و نفرينش مي كنن......

و اما اصل سخنم اينه كه مي ترسم دير يا زود اثرات و رفلكس اين نفرين هاي از سر كم طاقتي و بي صبري پدر و مادرم در حق بقيه دامن منو بگيره..... چون معتقدم نفرين به ديگران اگه ناحق باشه به خود نفرين گو بر ميگرده......

يا اهل وبلاگ! جدا اگه يه روز بيايد و پست درگذشت منو بخونيد چجوري ميشيد؟

ماده ي نگهدارنده

هيچ دختري تا امروز و اين ساعت نتونسته راز ماندگاري منو كشف كنه...... فقط يه نفر به اين حقيقت دست يافت كه اونم من از سر بي تجربگي از دست دادم......

افراد به من نزديك ميشن..... اونايي كه بدشون مياد كه هيچي.... ميرن...... اونايي كه خوششون مياد به فكر تصاحب و موندن ميفتن..... ولي هميشه ترس از رفتن من رو دارن..... و مي دونن من ميرم...... و موندگار نيستم.....

من بعد الهه ديگه قول دادم وارد زندگي هيچكس نشم..... و با هيچكس نمونم..... ولي خيلي شفاف بايد اعلام كنم كه هنوز يه راهي هست كه با كسي بمونم...... و بعيده ديگه كسي اونو كشف كنه.....

پينوشت:

مي دونم بعضي از خواننده ها اين حرفو مي ذارن به حساب عقده اي بودن  يا لاف زدن يا چيزي شبيه اين..... ولي واقعيت داره.....  

رستگار 2

انقدر درگير نوشتن متن هاي سازمان شدي كه فراموش كردي متني كه ازت خواسته بودم رو برام بنويسي......

بازم شكر.... خوب شد كه ننوشتي...... ديگه هم ننويس......  :)

اي اميد جان بيداران.......

اين روزها و شبها...... آسمان تهران آبستن باراني ست كه شرم فرود آمدن دارد.....

بعد نوشت: و بالاخره براي ضايع شدن ما هم كه شده، هنوز ساعتي از پست اين مطلب نگذشته بود كه آسمان زاييد.....

دليل

اصلا چه دليلي داره با دخترايي كه نمي تونم سكس كنم ارتباط داشته باشم؟.......

اصلا چه معني داره دوستي وقتي سرانجامي نداره؟......

نياز به يك تنهايي دارم...... همه ي عوامل داره دست به دست هم ميده كه من الهه رو فراموش كنم...... و من نمي ذارم اين اتفاق بيفته...... نمي ذارم ذره اي الهه در دلم كمرنگ بشه.......

از فاحشگي دلم خسته شدم ديگه........

تازه فك مي كردم بعضي جاها حضورم باعث آرامشه....... تازه فهميدم مي تونم باعث التهاب و آشفتگي بشم......

من ساحلم تو موج، ببين سرنوشت را

حتي كنار آمدنت رفتن آفريد............