امروز رفته بودم دانشكده...... برگشتم...... تنها بودم....... تو راه برگشت اومدم انقلاب و يه كم قدم زدم و تصميم داشتم براي خودم كادوي تولد بخرم..... يك كتاب...... مونده بودم چي بخرم......  انجيل هاي من؟...... هرمنوتيك؟..... انديشه مدرنيته قرن بيستم؟..... سمك عيار؟...... خانومي كه شما باشيد؟......قيدار؟......

گفتم ولش كن...... و پشيمون شدم از اينكه براي خودم كادو بخرم......

پي نوشت: البته اعصابمم از شب قبل به خاطر حرف زدم با اون دختره بهم ريخته بود.....