ديشب داشتم مي تركيدم......  كه بهم اسمس زد..... نگرانم بود......

خيلي جلوي خودمو گرفتم ولي ديدم دلم مي خواد باهاش حرف بزنم...... اونم مثل هميشه سنگ صبوري كرد......

و خداروشكر شب به نيمه نرسيده حالم خيلي بهتر شد......

تنهايي و حرف نزدن گاهي تا مغز استخون آدم رو مجروح مي كنه......