دندان آخر....
بالاخره بعد از سه هفته كش و قوس، آخرين دختر رو هم دفع كردم....... اين يكي هيچ مشكلي نداشت...... مثل مژگان.... ولي گذشته اي داشت كه هرگز حاضر نبودم فراموش كنم..... و اين گذشته آزارم مي داد......
بنده ي خدا تو اين مدت سه هفته كه برگشته بود....... همه كار كرد كه خودشو بهم ثابت كنه...... هر جور فك كني عذرخواهي كرد...... التماس كرد...... قسمم داد....... ولي من در كمال نامردي گفتم برو بيرون از زندگيم..... مي خوام تنها باشم.......
امشب دهنم سرويس ميشه......
مي ترسم...... به نظرم يه روزي سر خودم بياد..... به كسي التماس كنمو بگه برو........
هيچ چيزي نبود كه براي جبران گذشته ي ازم دريغ كنه...... حتي خودش......
و نمي دونم چرا همه.... موقع رفتن..... به اين ماجرا راضي ميشن......
امشب يكي از گندترين شبهاي زندگيمه.... چون يكي از دوست داشتني ها رو از دست دادم.......
و او هنوز منتظره كه من برگردم.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ ساعت 23:48 توسط انسان له شده
|