ديشب به عزيز دلم گفتم..... گفتم پدرو مادر هيچ رقمه حاضر نيستن قبول كنن.... گفتم احتمال نشدنش خيلي بيشتر از شدنشه...... و از ديشب تا حالا تو حال خودم نيستم...... واقعا نيستم..... حوصله هيچكسو ندارم.... حتي خودمو.....

اين بي انصافيه... نمي دونم..... شايدم بي انصافي نيست...... آخه اون چه گناهي كرده كه دلش زندگي ميخواد و من نتونم براش برآورده كنم؟..... اين چه مصلحتيه كه من ازش سر در نميارم......

من يه بار اين راهو رفته بودم..... نشده بود..... همين نتيجه رخ داده بود..... عزيز دل گفت يه بار ديگه امتحان كن... يه بار ديگه اين فرصتو به خودت بده...... نشد..... نميشه..... 

آخه من ديگه مي تونم با كس ديگه زندگي كنم؟..... دلم ميخواد بيفتم تو راه بي بند و باري..... هيچ ترس و واهمه اي از كثافت كاري نداشته باشم..... بعدشم سرمو بالا بگيرم و بگم همينه كه هست... وقتي راهش جواب نميده بي راهه ميرم...

با همه اين حرفا عده اي تو زندگي من هستند كه من چه بهشون برسم و چه نرسم هميشه دوسشون دارم... از جمله عزيز دلم كه هيچ محبتي از من دريغ نكرد.....

پي نوشت: همه ي اين اعتراضات مخاطبش خودمم.... خداوند رو خيلي دوست دارم..... و واقعا معتقدم اگه هر نعمتي رو بهم ميده يا نميده اون مصلحت منو بهتر ميدونه..... از تمام چيزايي هم كه بهم داده راضيم.... شكر خدا رو مي كنم..... بهترين زندگي رو دارم.... و اصلا از نداده هاش ناراحت نيستم...... به نظرم همينكه منو شيعه ي مولا قرار داده بالاترين نعمته و اگه ديگه هيچ چي بهم نداده همين برام كافيه......