گمنام...
امروز نزديك ظهر بود.... بعد از اينكه يه سري كارامو انجام دادم....
با مهدي رفتيم كنار قبر سه شهيد گمنام.... چيزي حدود دو ساعت اونجا بوديم..... و حرف ميزديم..... از خودمون..... از روزگار.....
و من همون اول.... قبل از اينكه صحبتهامون بخواد شروع شه گفتم: اينا زندگي كردن و رفتن..... نه ما
بعد رو كردم به قبرشون گفتم گلوله هايي كه شما رو به اينجا رسوند ميليون ها ميليون ارزش داره....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۲ ساعت 2:19 توسط انسان له شده
|