امروز نزديك ظهر بود.... بعد از اينكه يه سري كارامو انجام دادم....

با مهدي رفتيم كنار قبر سه شهيد گمنام.... چيزي حدود دو ساعت اونجا بوديم..... و حرف ميزديم..... از خودمون..... از روزگار.....

و من همون اول.... قبل از اينكه صحبتهامون بخواد شروع شه گفتم: اينا زندگي كردن و رفتن..... نه ما

بعد رو كردم به قبرشون گفتم گلوله هايي كه شما رو به اينجا رسوند ميليون ها ميليون ارزش داره....