شب خاطره
هشتم تير تولد دختر مورد علاقم بود.... كه به علت اينكه مسافرت بودم در اون تاريخ نتونستم براش يه جشن كوچولو ترتيب بدم..... به همين خاطر امشب موفق شدم يه جشن كوچولوي دو نفره براش بگيرم..... بعدازظهر در رستوران مورد علاقش ميز رزرو كردم..... و از ده روز قبل براش هديه خريده بودم..... دو تا كادويي كه انتخابش خيلي سخت بود..... چون آدمش مهم بود....
امشب رفتيم رستورانو باهم شام خورديم..... بعد از اينكه شام خورديم هديه هارو بهش دادم.....
خيلي خوشحال بود..... وقتي خوشحالي و ذوق رو تو چشماش مي ديدم كيف مي كردم..... اصلا از همين ِ ازدواج خوشم مياد..... اينكه بتونم كاري كنم كه زنم با تمام وجود احساس خوشبختي و لذت بكنه...... مثل همين حسي كه عزيز دلم امشب داشت......
از ياد نمي برم امشبو......
پي نوشت: يه عده اي با كامنت گذاشتن يا كامنت نذاشتنشون پاي اين پست، نشون دادن چقدر آدماي بزرگوار يا حسودي هستن.....
نمي خواستم پي نوشتو بنويسم ولي به اصرار مريم بانو نوشتم...... :)
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 0:45 توسط انسان له شده
|