دلم يك خانه مي خواهد.... در محله اي آرام از يك شهر آرام..... از بيرون تنها صداي رد شدن باد از لابه‌لاي درختان چنار بيايد و صداي كودكي كه دارد بازي مي كند و ميخندد.....

اتاقي داشته باشد..... منتهي به يك بالكن كوچك كه سرشاخه هاي چنار خود را به آنجا رسانده باشند.....

من باشمو دخترك جواني زيبا.... و بستري فراهم.... و در آميختني مثل شاخه هاي چنار بيرون پنجره و باد.....

و بعد از آن دلم آرامشي مي خواهد كه وسعت اتاق كوچك طبقه دوم خانه ي كوچك واقع در محله ي آرام از يك شهر آرامم را به اندازه دنيا، وسيع كند.... و آنجا تمام دنياي خودم را محكم در آغوش بگيرم......

___________________

از فكر و خيال بياييد بيرون...... 

اي گل بگيرند اين دل را كه سرچشمه ي همه ي حسرات است..... مشكل من و امثال من اينه كه همش تو تخيلاتمون سير مي كنيم.... نمي خوايم تو واقعيت باشيم..... اشتباه دوممون اينه كه فكر مي كنيم اگه همين چند خط بالا محقق بشه ديگه هيچ خواسته اي نداريم در حالي كه اصلي‌ترين نياز روح بشر به موجودي است به نام خدا..... نياز به خدا مثل تمامي نياز ها، نياز اساسي است و تا زماني كه خداپرستي روحمان سير نشود آرام نمي شويم.... و هيچ نيازي هم اون رو برطرف نمي كنه.... سوم اينكه فكر مي كنيم جاي اين چيزا و اين نعمت ها و اين عشقبازي ها دنياس..... اينم از راه هاي شيطونه..... اين نعمت ها فقط دوجا محقق ميشه اونطوري كه آدمو راضي كنه.... يكي در فيلما و رمانا.... و ديگري در بهشت رضوان الهي......

بنابراين من به سهم خويش راضي ام......