ديشب ساعت از نيمه گذشته بود....... كشتي ذهنم در طلاطم امواج دل پريشونم بالا و پايين ميشد......

از طرفي زهر جدايي در كامم بود و از طرفي درصدد انتقام از خودم بودم..... از دنيا..... از روزگار

بهش گفتم دوستم داري..... سر تكان داد...... گفتم انقدري هست كه راضي به سكس با من بشي...... فكر كرد.....فكر كرد به اينكه تا به حال بهش فكر نكرده...... و گفت احتمال زياد نه...... هرچند بعيد دونست من چنين پيشنهادي بهش بدم...... ولي من يك روز چنين پيشنهادي بهت ميدم...... 

از اين روزاي خودم براش گفتم...... كه انسان اون روزا ديگه مرد...... حالا انسان جديد براي با تو موندن شرط داره...... و همش جلوي چشمم بود اون روزاي اول..... روزاي اولي كه بدون هيچ شرطي منو دوست داشتي و با تمام بد و خوب من كنار اومدي......

ولي براي با تو بودن شرط گذاشتم...... شرطي كه در 50 درصدش تو اختياري نداري..... گفتم حالا بايد ببينمت..... گفتم اگر ظاهرت دلبري نكنه معطلت نمي كنم...... و آنچه را كه يك زمان نمي خواستم ببينم ديدم........

پاي لرزش هم نشستم.......

و نتيجه اش اين شد كه امروز در وقت ملائكه از ديدار محبوب جا ماندم..... 

دلم دارد يك فاحشه ي تمام عيار مي شود...... مباركش باد......