بدترين روزهاي زندگي را پشت سر مي گذارم.... با اين اوصاف فكر مي كنم بيش از هر چيز، بيماري هاي يكي پس از ديگري مادر روحم را كسل مي كند...... اصلا گمان مي كنم همين يك مورد است كه تاب و توان ايستادنم در مقابل ساير مشكلات را كم مي كند...... كم مي آورم گاهي..... با تمام توكلم......

از خداي خودم راضي ام چرا كه اصلا زندگي خوب داشتن را حق خودم نمي دانم...... ولي از زندگي خودم ناراضي ام.... چرا كه نفس اين مشكلات و امتحانات سختي كشيدن و دردناك بودن است......

آرزو هايم را براي آرزو ماندن مي خواهم..... نه براي محقق شدن.... آرزو هاي انسان بين او و خداوند فاصله مي اندازد......

سربازي همه چيزم را گرفته است...... زندگي.... خدمت به والدين.... شغل و در آمد...... حافظه ي بلند مدت.... رسيدگي به دوست..... تفريحات...... و در بعضي موارد تقوا و توكل را......

اين روزها زندگي ام با دماي بيشتر مراكز استانها هم درجه است..... و خورشيد انگيزه اي بر آن نمي تابد.......

بگذريم..... حرف بسيار است و خرما بر درخت.....