حالا ديگه فكرم به كلي به هم ريخته.......

خيلي مسائل براي من حل نشده...... ازدواج حل نشده....... عاشق شدن بعد الهه حل نشده....... سن ازدواجم حل نشده....... زندگي مشترك حل نشده....... 

با هر كسي هم ارتباطي داشتم سعي كردم بر اساس احترام باشه...... بر اساس كوتاه اومدن باشه....... هميشه من كنترل كنم..... مديريت كنم....... حتي با عزيز دل...... ولي انگار سطح توقعات از من خيلي بالاست..... خيلي.....

به قول يه رفيقي: نبايد با زن هميشه با ملايمت و مهربوني برخورد كرد....... بايد گاهي سرش داد بزني و دعواش كني تا فك نكنه خيلي رو تو سواره........

شايد حق با اون باشه....... به هر صورت من زيادي ساكتم و همش سعي دارم ديگرانو نصيحت كنم و متاسفانه ظاهرا اين نصيحت كردن من نه تنها خانومارو آروم نمي كنه بلكه اصلا به احساساتشون لطمه هم مي زنه.......

حوصله ي زندگي رو ندارم...... فك كنم زندگي هم حوصله ي منو......

به ازدواج هم فكر نمي كنم....... براي تغيير شرايط فعليم با عزيز دل هم هيچ تلاشي نمي كنم.......