بيشتر اوقات تو خيالم با پدرم مشغول دعوا و شاخ و شونه كشي هستم...... حرفايي رو كه يه عمر نمي تونستم و نشده بهش بگم رو تو تخيلم بهش ميگم...... گاهي اونجا باهم دست به يقه ميشيم...... من حتي مي زنم تو گوشش..... و حتي تو خيالم هم بهش ميگم: "مي دونم فردا بچه ي خودم همين كارو با خودم مي كنه ولي الان بايد حساب تو رو برسم".......

خودمو مامانو خيلي از بابا طلبكار مي دونم...... متاسفم از اين كه اين حرفو مي زنم اما بايد بگم پدرم رو خيلي خيلي كم دوست دارم......