از راه رفتن در اين شهر حالم به هم مي خورد....... از دختراني كه به اميد ها و با انگيزه هاي مختلف از خانه ها بيرون مي زنند و در جامعه سرگردانند...... و خيال مي كنند كه مقصد خاصي دارند.......

حالم به هم مي خورد از مواجهه با دختران و زناني كه نگاه كردن و نگاه نكردنشان برايم عذاب است..... اگر نگاه‌شان كنم آخرتم را فروخته ام...... و اگر نگاه‌شان نكنم حسرت به دل مي مانم.....

دختراني كه زيبايي شان را حراج تك تك مردمان شهر كرده اند و تنها زيوري كه در دست و پا و سر و گردنشان نمي بينم حيا و شرم است......

پي نوشت: 

- خواهش مي كنم اين نوشته را فقط در كانتكس نگاه من بخونيد..... و مدام در كامنت ها ننويسيد تك بعدي نگاه كرده‌ام..... به خدا مي دانم مردان بد هم هستند، والدين بي توجه هم هستند، مرد با غيرت كم است، مشكلات اقتصادي فراوان است، از زمان پيامبر چهارده قرن گذشته و هزار نكته ديگر..... همه را مي دانم.....

ولي براي عده اي همه‌ي اينها بهانه است تا بي حيايي و بي اعتقادي خود را كمرنگ كنند.......

- تصميم گرفته ام با يك فاحشه ازدواج كنم كه لا اقل بدانم چه كاره است.....

- به قول نعيم، من و تو آدم هاي اين زمان نيستيم...... براي اين مردم ما خنده داريم...... اين زنان دنبال مرد با غيرت نيستند......

پينو: گرفتار نوعي مازوخيسم يا خود آزاري شده ام......