همش بيست روز از من بزرگ تره...... اما 20 سال جلوتر...... سال 90 بود كه بعد از 6 ماه عقد زنشو برد خونه..... هديه عروسي از دست يه آقاي بزرگوار گرفته بود...... زنش دقيقا دختري بود كه عاشقش شده بود...... موقعيت كارش فراهم شد به سرعت...... با كله گنده ها سروكار داشت مدام...... دين و مذهبشم خوب بود...... با زنش كربلا رفت دهه اول محرم...... با زنش دبي رفت...... همه ي كاراشو كرد.... حالا هم بعد دو سال زندگي مشترك برام به طور غافلگيرانه عكس يه نوزاد فرستاده نوشته «پسرم محمد، دست بوسته»......

خدايا من از زندگيم راضي ام..... اصلا فكر نكن اينا ناله و شكايته....... اصلا

پينوشت:

1-احتمالا اگه من 20 روز زودتر به دنيا اومده بودم سهمم بيشتر بود.....

2- دهنشو سرويس مي كنم كسي كه بخواد بگه اين چيزا ملاك نيست...... دقيقا همين آدما هستن كه ميرن بهترين نقاط بهشت....