سطوح....
واسه بقيه خوبم ولي واسه خودم نه....... وقتي ميگم همه چيز به طالع آدم برميگرده ميگن چرا ميگي.....
بقيه كه يه مشكلي پيدا مي كنن ما براشون حرف مي زنيم انگار آبه رو آتيش... ولي همون حرفا خودمونو آروم نميكنه...... اصلا انگار خدا هميشه به من ماموريت ميده كه سر راه بقيه قرار بگيرم كه تا از چيزي ناراحتن براشون حرف بزنم و به زندگي عادي برشون گردونم...... اما يه نفر پيدا نميشه مارو
البته فكر مي كنم مشكل من اينه كه كارم از اين چيزا گذشته...... شايد خود خدا بايد آرامشي عطا كنه.....
اگرچه به نظرم كارم از همه چي گذشته و حالا فقط بايد منتظر مرگ باشم...... ميدوني حكايتم شده مثل كاغذي كه سفيد بوده بعد با مداد چندتا خط روش كشيدن بعد يه نفر اومده اين خطا رو پاك كرده..... و اين كار چند بار تكرار شده..... و حالا يه خط با خودكار روش كشيدن كه ديگه اصلا كسي نمي تونه به حالت اوليه برش گردونه......
پيش به سوي اضمحلال منفعلانه......
__________________
پينوشت: صبح عزيز دل هم از دست يه مشت آدم بي وجدان بي شرف ناراحت بود..... طفلك گريه كه مي كرد دلم آتيش گرفته بود...... بهش گفتم آدما همشون همينجورين..... بي شرفن... پستن..... بايد كينه شون رو به دل بگيري...... اما مي دونم اون دلش مهربون تر از اين حرفاس كه به حرفم گوش كنه..... ولي داره اشتباه مي كنه......
با دل سنگ بايد زندگي كرد تا بتوان زندگي كرد......