چرا تو...
تقديم به عزيز دل:
از خستگی روز همین خوابِ پُر از راز
کافی ست مرا،ای همه ی خواسته ها تو
دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم
من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو
بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد
با آتشمان سوخته بودی همه را تو
پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم
ای هرچه صدا،هرچه صدا،هرچه صدا- تو
آزادگی و شیفتگی،مرز ندارد
حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو
یا مرگ و یا شُعبده بازانِ سیاست
دیگر نه و هرگز نه،که یا مرگ که یا تو
وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا- تو،همه جا- تو،همه جا-تو
پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم از همه ی خلق چرا تو
پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو
هر شب من و دیدار در این پنجره با تواز خستگی روز همین خوابِ پُر از راز
کافی ست مرا،ای همه ی خواسته ها تو
دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم
من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو
بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد
با آتشمان سوخته بودی همه را تو
پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم
ای هرچه صدا،هرچه صدا،هرچه صدا- تو
آزادگی و شیفتگی،مرز ندارد
حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو
یا مرگ و یا شُعبده بازانِ سیاست
دیگر نه و هرگز نه،که یا مرگ که یا تو
وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا- تو،همه جا- تو،همه جا-تو
پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم از همه ی خلق چرا تو
محمد علي بهمني
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 21:56 توسط انسان له شده
|