لعنت خدا و پيغمبر خدا و ملائكه ي خدا بر من كه انقد بدبخت سست عنصرم.........

پامو از زندگي همه كشيده بودم بيرون...... داشتم زندگي جديدمو مي ساختمو  آروم بودم........ يهو آدمي كه قبلا رفته بود برگشت...... به اندازه تمام عمرش به من محبت كرد...... همه كاري براي اثبات صداقتش كرد....... و حالا براي موندن من همه جور اصرار مي كنه و مي خواد منو از اين ايزوله بودن در بياره.........

متوجه نيست كه من با اين سبك زندگي راحتم....... هر چي بهش راست ميگم ناراحت ميشه...... و گريه مي كنه...... نمي دونه اين گريه كرني كه من باعث هستم هر قطره ي اشكش يك وادي عذاب دنيا و آخرت براي من مياره...... نمي دونه كه براي من عزيزه... و به خاطر اينكه دوسش دارم ميگم بذار همه چيز تموم بشه...... نمي فهمه امروز بهتر از فرداس....... نمي دونه به خاطر خودشه كه دارم جلوي وابستگي بيشترو ميگيرم......

و فقط بهم ميگه بفهم كه من دوست دارم....... و زندگي و باهم بودن تنها دوست داشتن نيست.......

و من حق دارم عقيده باطل خودمو داشته باشمو  در قبال حماقت هايم فقط به خدا پاسخگو باشم......

نمي فهمه در زندگي اتفاقاتي ميفته كه آدم انتظارشو نداره..... نمي دونه كه نعمت هايي كه خدا به آدم نده در قيامت جبران مي كنه...... نمي دونه زندگي بدون منم زيباست...... نمي دونه كه شرايط زندگي من چيه....... نمي دونه كه تو فكر من و دل من چي مي گذره.......

با تمام اين ندانستن ها صداقت داره...... حق داره اينجور ناراحت و بعضا نااميد باشه....... واقعيت اينه كه خودمم تا حدود زيادي دركش مي كنم.......

لعنت خدا و پيغمبر و ملائكه به من كه با دختر جماعت دوستي كردم..... محبت كردم..... عاشق شدم...... لعنت به من.......

حقيقتا مرگ گاهي اوقات نعمت شيريني ست....... شايدم به قول فائزه نرسيدن و سوختن بخش ناگسستني عشقه...... لعنت به من كه اشك يه آدم معصوم و پاك رو در ميارم.......