هرچي سعي مي كنم خودمو متقاعد كنم كه ميشه ازدواج كرد ميبينم مشكل بد اخلاقي هاي بي منطقانه ي بابا مشكل جديه......

مي دوني نه ميشه بد اخلاقي بابا رو حل كرد..... نه ميشه تو خواستگاري به كسي بگي(چون آبروي بابا ميره)..... و نه كسي قبول مي كنه با خانواده اي وصلت كنه كه حداقل پدر شوهرش اخلاق نرمالي نداره.......

يه وقتايي فك مي كنم به اين نكته كه در تمام اين مدتي كه من دنبال يه دختري ميگشتم و هر كسي رو پيدا مي كردمو باهاش آشنا ميشدم، دنبال وقت تلف كردنو اين حرفا نبودم...... بلكه من داشتم زن گدايي مي كردم.....

بله... گدايي كردن زن.... همش دنبال دختر از خودگذشته ي ساده اي بوودم كه بتونه شرايط خانوادمو درك كنه و دلش به بودن با من و خوبياي من خوش باشه و اخلاق رفتار بابا هم به اين واسطه براش زياد مهم نباشه......

اما حاصل اين همه سال گدايي چي شده؟..... چرا من نبايد برم سراغ يه دختر... كلي براش هزينه كنم..... مثل آدم زندگي آرومي بهش بدم...... و چيزايي كه ميخواد در حد توان براش فراهم كنم؟......

البته خودم تو زندگي آدم سختگيريم..... چهارچوباي خاصي دارم...... بابا هم اگه اخلاقش خوب بود بازم بعيد بود دختري حاضر باشه با آدم مزخرفو سختگيري مثل من زندگي كنه.....

خلاصه اين خانه از اساس ويران است.....