دختري به زلالي آينه....
ديشب به عزيز دلم زنگ زدم..... يكم صحبت كرديم...... گفت ميشه امشب به خاطر عاشورا يه مقدار كمتر حرف بزنيم؟.... دلم نميخواد امشب زياد فضاي عاطفي بينمون باشه....... گفتم آره عزيزم. چرا نه!!.... گفت ناراحت نميشي؟.... گفتم نه جانم.....
خوشم اومد از اعتقادش..... مثل هميشه خوب و مثال زدني..... به چيزايي توجه ميكنه كه گاهي خود من ازش غافلم........ ساعت يك و نيم كه مي خواستم بخوابم زنگ زد.... گفتم چيه عزيزم چي شده؟.... گفت دلم نيومد صداتو نشنوم و بخوابم..... گفتم مگه نميخواي امشب كمتر صحبت كنيم؟..... گفت هيچ چيز از شوهرم واجبتر نيست.... قبلا كه نميخواستم زياد صحبت كنم و مشغول عزاداري باشم شوهر نداشتم. الان بايد به شوهرم برسم..... اينو كه گفت، ديگه از هميشه بيشتر مجذوبش شدم..... تو دلم همش به فهم و شعورش آفرين مي گفتم....
يكم دلم گرفته بود.... باهاش صحبت و درد دل كردم..... اونم به حرفام گوش كرد.... گفتم خانومي تورو خدا اگه به دلت نيست حرف بزنيم، قطع كنيم..... باور كن ناراحت نميشم... بعدا هم ميشه حرف بزنيم..... گفت به جان تو سختم نيست و تارف ندارم.... تو برام واجبي.... تو شوهرمي..... از تو مهمتر هيچ چيز نيست......
اينو كه شنيدم بهش گفتم: تو مطمئنا بهترين دختر براي والدينت.... بهترين همسر براي شوهرت و بهترين مادر براي بچه هات هستي و خواهي بود (انشالله)....
فقط خواستم فهم و شعور ناشي از تربيت اسلامي رو بهت نشون بدم.... بگم يه همچين عزيز دلي دارم....
پينوشت:
اگه دنيا قسمتم نشي..... بي شك در آخرت، گلي مثل تو رو از دست نميدم عزيز دلم..... شايدم دنيا و آخرت باهم....