امروز بالاخره بعد مدتها تاخير رفتم براي حجامت..... خونم اصلا در نميومد.... بسكه غليظ بود.... بنده خدايي كه حجامتم مي كرد گفت سوداي خونت خيلي زياده..... (بدون اينكه چيزي بهش بگم يه خنده ي معنا داري بهش كردم)..... ادامه داد كه نبايد سردي بخوري.... و بيشتر بايد خوراكي هاي گرم و تر مصرف كني.... سكنجبين بخور.... انجير.... آلو..... سوپ جو..... گوشت گاو و گوساله نخور......

بنده خدا خبر نداشت كه چقدر رعايت مي كنم و همه ي اين مسائل رو تو خورد و خوراكم لحاظ مي كنم..... تازه اينهمه رعايت مي كنم و وضعم اينه؛ اگه رعايت نكنم چي ميشه...... بنده خدا خبر نداشت مشكل جاي ديگه س..... مشكل چيز ديگه س.....

بد بختي اينجاست كه تا يه مشكل كوچيك پيش مياد بهم فشار مياره..... خصوصا اگه در قبال مادرم باشه..... هرچي من صبر مي كنم خدا پيچ امتحانشو سفت تر مي كنه...... وقتيم كه اينجوري ميشه هيچ كاري نمي‌تونم بكنم.... 

باز اوليا‌ء خدا وقتي بهشون فشار مياد، داد و فريادشون رو نگه مي دارن و صبر مي كنن و شب‌هنگام اين داد و فريادها رو سر سجاده به اشك تبديل مي كنن.... بعضي وقتام دلم ميخواد هرچقدر اعصابم از اين بي برنامگي ها و فشار ها خورد ميشه سر يه نفر با داد زدن خالي كنم.... ولي نه كسي هست كه سرش داد بزنم و نه درسته و اخلاقيه كه چنين كاري بكنم.... و نه مثل اولياء خدا عمل مي كنم.....

خلاصه بايد همه ي داد و فرياد ها و مشكلات و ناملايمتي هاي زندگي رو تحمل كنم و تو خودم بريزم و به روي كسي هم نيارم تا ببينم چي ميشه..... با كسي هم نمي تونم بگم و نمي خوام بگم..... چون اصولا هيچكس نيست كه منو بفهمه..... هرچند جنس اين افكار و حرفامم قابل فهم نيست.... حتي گاهي خودمم نمي فهمم چمه.......

خلاصه بد بختي اينه كه فكر و فكر و فكر و مواجه شدن با مشكلات و تحمل بعضي سختي ها و ريختن اونها تو خودم و در موردش با كسي صحبت نكردن باعث ميشه ظرف سه سوت سوداي خون بالا بره.... به حدي كه سه بار حجامت در روز هم جواب نده.....

پينوشت:

1- گاهي خسته ميشم از همه چيز... ولي به كمك اهلبيت دلخوشم.....

2- سكس داشتن يكي از بهترين راه هاي درمان بنده است كه در حال حاضر ميسر نيست..... جدي ميگم....