از همه چيز شاكي ام..... از جنسيتي كه به خاطر ولايتي كه پدر مادر بر آن دارند بايد ماهيتي ديگر گونه داشته باشد....... از مرد بودني كه به زنيت بيشتر شبيه است...... و اين روزها بيشتر راضي ام مردي در خانه ام را بكوبد و بگويد براي خواستگاري از دخترتان آمده ام...... خودم را مي گويم..... خودم كه از مرد بودن فقط ريشي دارم و آلتي.....

عمويي كه ظلمي كرد و ارتباط دو خانواده را بهم ريخت..... عمويي كه در كما رفت.... عمويي كه به هوش آمد.... عمويي كه از كما درآمد و مدام سراغ برادرش را گرفت..... برادري كه پدر من بود..... برادري كه عالم و آدم براي به ملاقات رفتنش با هم بسيج شده بودند..... و مادر و پدري كه مدام به من مي گفتند تو هم بگذر و به ملاقاتش برو..... و اختيار عملي كه من از خود نداشته و ندارم و نخواهم داشت.....

برگشتم به مامان ميگم خب انقدر كه من بايد به حرف شما گوش كنم ديگه چرا زن بگيرم؟...... زن مرد محكم ميخواد..... نه مردي كه همش ببينه پدر مادرش چي ميگن.....

اصلا لعنت بر من اگه زن بگيرم..... اصلا لعنت به من اگه ديگه بخوام زندگي دختري رو به خاطر خودم خراب كنم.... اصلا لعنت به من اگه بخوام به اين مسئله فك كنم...... آقا مگه تنهايي من كاري به كار كسي داره؟..... نمي خوام..... دوست دارم مجرد بمونم و مثل سگ بميرم...... به كسي چه...... اصلا ميخوام دوباره مثل قبل روحيه ي فاحشگي داشته باشم..... با همه باشم..... به همه جواب بدم...... از هر دختري كه شد بهره برداري جنسي بكنم..... مومن بودن سخت نيست..... مومن موندن سخته...... هرچي فكر مي كنم مي بينم زندگيم سخته..... 

بازم تاكيد مي كنم ناراضي از هيچ كس و هيچ چيز نيستم جز خود خود خودم........