امشب براي كار مهمي رفتم سمت دولت آباد...... محله اي در جنوب تهران كه بيشتر ساكنانش عراقي هاي مقيم ايرانن.....

پر از تكايا، حسينيه ها، ايستگاه هاي صلواتي يا به قول خودشون موكب هاي نذري...... و صنوف مختلف مردم از پير و جوون و بزرگ و كوچيك و زن و مرد كه با شور خاصي تو اين خيابون ها و حسينيه ها در حال رفت و آمد بودن..... جمعيت واقعا زياد بود..... و اين رفتن باعث شد من كمي حالم منقلب بشه......

مي دوني زندگي من پر از خوبيه.... پر از نعمته..... پر از چيزاييه كه خدا يه دونشم به كسي نداده...... ولي روال عادي نداره..... و ديدن اين روال عادي از زندگي بقيه، منو تو خودم مي بره......

نمي دونم دقيقا چمه؟..... حسودم..... خود بزرگ بينم...... عقده اي ام.... ولي هر چي كه هستم گاهي وقتا نه طاقت ديدن خوشي مردم رو دارم و نه طاقت ديدن ناراحتي و سختيشون......  قسمت جالب ماجرا اينجاست كه همين آدما و دختر پسرا و زنها و مردايي كه اينجوري عادي دارن زندگي ميكنن، فرداي قيامت خيلي راحت تر از آدماي نادان و نامتعارفي مثل من محشور خواهند شد.....

پينوشت:

آخر آخرش خوشحالم از اينكه مثل ساير آدما نيستم و نمي خوام باشم......