مدتي پيش كه براي خدمت به اين مملكت در سربازي داشتم بيل مي زدم احساس كردم بلايي سر پاي چپم آمد...... و اين روزها رسما زانوي پاي چپ دارد دردش مضاعف مي شود...... ديگر رشما براي نشستن و برخاستن درد معتنا بهي دارم......... ولي بيخيال...... مسئولم گفت بفرستمت پيش دكتر ارتوپد.... گفتم نيازي نيست....... راحتم.....

امروز هم كه برگشتم خانه و با عزيز دل تلفني صحبت كردم گفت ديشب با خانواده اش رفته و لباس خريده است..... منم گفتم مبارك باشد و به سلامتي........ آخر قرار بود براي خريد لباسش باهم برويم....... بازهم بيخيال......

ديشب اولين شبي بود كه پست نگهباني ام در درمانگاه پادگان آغاز شد...... نيز به عزيز دل گفتم شيفت ديشب كه در پادگان بودم برايم راحت تر بود و كمتر دلتنگش شده بودم...... ناراحت شد و به دوست داشتنم ترديد كرد....... نمي دانم..... شايد اين هم تفاوت رفتاري زنان و مردان است...... ولي فكرم به اين موضوع مشغول شد كه اولا، آيا يك شب احساس آرامش و سكون آن هم در زماني كه شيفت نگهباني سربازي ام باشد حق من نيست؟....... و دوما اينكه آيا واقعا من عزيز دل را فقط در شرايط سخت دوست دارم و دلتنگش مي شوم؟.... يا او را واقعا دوست دارم و سختي و راحتي شرايط تاثيري در اين موضوع ندارد؟........ 

ديشب همچنين به اين نكته فكر مي كردم كه شايد اگر در تقيد خانواده نبودم تصميم مي گرفتم هر شب شيفت بايستم...... تا از آرامش شبهايش براي مطالعه استفاده كنم.........