بچگانه....
همه چيز مسخره شده...... همه چيز بچه بازي شده...... پسر داييمون دو سال از ما كوچيكتر..... يك سال و نيمه عقد كرده و حالام عروسي...... اصلا دلم نميخواد برم عروسيش...... اصلا دلم نميخواد هيچ عروسي اي برم...... اصلا خودمم دلم عروسي نميخواد...... دلم تنهايي ميخواد..... تنهايي.... سكوت ديوارها..... ليوان هاي چايي پشت سر هم و سيگار...... سيگار هم نه براي كشيدن.... براي روشن كردن و دود كردن...... دلم ايوان نجف ميخواد.... چشم تو چشم مولا واسم و هيچي بهش نگم...... فقط بهش نگاه كنم.......
و حالا عمويي كه از كما در اومده و بعد سالها قهر سراغ بابا رو گرفته..... و حالا فاميلي كه ميخواد پا در ميوني كنه براي آشتي..... و من آشتي نمي كنم...... چون دختر نه ساله اي كه پدرش را از دست داد رو فراموش نكردم...... و از همه ي خطاهاي عمدي و سهوي به خدا پناه مي برم.......
همه چيز بچه بازي شده...... تازه عروسي كه ديشب منزل ما بود..... با پدر مادرش آمده تهران براي تكه گوشتي كه در رحم داره سيسموني بخره...... و انقدر همه چيز بچگانه شده كه براي بچه اي كه سونوگرافي مي گويد پسر است دو چرخه خريده كه در 12 سالگي عقده اي نشود......
دنياي بچگانه ايست...... آدم هاي خري مثل ما تحمل اينهمه بچه بازي را نداريم......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 18:43 توسط انسان له شده
|