براي ديدنش رفتم.... براي ديدني كه هر دويمان منتظرش بوديم..... براي ديداري كه كمي دير شده بود.....

و اين بار رفتني كه كمي هم متفاوت بود..... يعني دوست داشتم متفاوت باشد... دوشت داشتم متفاوتش كنم....

رفتم با رويي باز تر از هميشه..... و دستي پر از هديه ي ناقابلي كه بي شباهت به خودش نبود.....

هديه اي به لطافت خودش..... به زيبايي خودش..... به طراوت خودش..... به جواني خودش..... به عطر خودش..... به مهرباني خودش...... و خلاصه هديه اي از جنس لبخندهاي زيبايش......

كمي نا متعارف به نظر مي رسيد...... مرد جواني به هيبت من..... با آن سر و وضع ريشو..... با يك بغل گل رز سرخ و صورتي..... با يك روبان صورتي كه رنگ محبوب اوست.....

نگاه ها همه پر از سوال بود و گاهي تعجب و گاهي تمسخر..... از نگاه گل فروش بگير تا مردم رهگذر تا زوج هاي جواني و دختر پسرهايي كه در پارك مرا مي ديدند...... گفتم كه كمي نا متعارف به نظر مي رسيد.....

ولي من اين همه را دوست داشتم..... همه ي نگاه ها.... همه ي تعجب ها..... همه ي تمسخر ها..... چون همه ي اينها قرار بود به لبخند محبوبم ختم شود.......

ديروز به ديدار محبوبم رفتم و يك بغل گل به او هديه دادم...... تا به او بگويم در سخت ترين شرايط زندگيم هم برايم دوست داشتني و پر از زيبايي است...... 

پينوشت: خوشحالم از اينكه اين هديه را پسنديدي......