حالا ديگر منم و مادري كه بايد 15 روز استراحت مطلق داشته باشد..... استراحتي كه معلوم نيست بعد از آن عمل جراحي است يا بهبودي..... عمل جراحي اي كه معلوم نيست موثر است يا ناكارآمد...... تاثيري كه معلوم نيست خدا برايش مقدر كرده است يا نه...... تقديري كه معلوم نيست او را به كجا مي كشاند......

حالا ديگر منم كه كارم دو يا چند برابر شده...... بايد قيد كارهاي خودم را بزنم و به خانه داري بپردازم در درجه اول..... حواسم باشد مادر از جايش تكان نخورد در درجه دوم...... و همينطور ساير امور در درجات بعدي.....

فكر مي كردم در اين 15 روز باقيمانده تا خدمت ملوث سربازي كمي به خودم مي رسم و وقت براي اين دختر طفل معصوم مي گذارم..... تا الان كه نشده....... امروز هم كه قرار داشتيم و من خواب ماندم.....

خلاصه امروز رفته بودم جواب آزمايشات مادر را به دكتر نشان دهم..... گفت استراحت كند..... فقط خوابيده..... حتي نمازها را..... حتي غذا خوردن.....

واقعا اينطور كه شرايط پيش مي رود كم كم دارم حس مي كنم وقت براي هيچ چيز ندارم..... وقت براي هيچكس..... اين روزها دارم دوباره فكر مي كنم به اينكه قيد ازدواج را بزنم يا نه..... عادلانه نيست كسي را وارد زندگي اي كنم كه پر از سختي شده اين روزها.....

بيخيال.....

و نيسرك لليسري.....