چند روزي نبودم.....جايي بودم كه نه تهران بود و نه خارج از تهران......جايي كه تهران با تمام عظمت و زيباييش زير پايمان بود...... بله پايمان......

براي آموزش سربازي رفته بودم..... از روز اول تا روز آخر خاك خورديم و سختي و شادي و لذت و حالا تهراني كه صدا و هياهويش به گوشمان نمي رسيد و تنها نور چراغهايش بود كه شبها در رواق منظر چشممان فرود مي آمد..... بگذريم

پر از گرد و خاك شدم...... و چشمم كه از مدتي پيش سرخ شده بود حالا سرخ تر شده و مثل جوش پشت پلكم ظاهر شده..... آخرش فكر مي كنم تسليم حرف مريم بايد بشوم و از دكتر چشم وقت بگيرم..... حالا اين هم چندان مهم نيس....

مهم اين است كه وقتي بعد از چند روز به خانه برگشته ام مي بينم مادر نه تنها بهتر نشده كه بدتر هم شده و اين بار ديگر دكتر گفته حتي از زمين بلند هم نشود..... و پدر هم دستش بدتر شده..... و از جمعه تا امروز صبح دنبال دكتر و دوا و بيمارستان و ساير مخلفات..... و من اين چند روز حتي يك تماس هم نتوانستم بگيرم با خانه..... و برادرم تنها يك روز آمده و به آنها رسيده است..... و باقي زحمات به گردن همسايه اي بوده كه مورد تنفر من است ولي به پاس همين خدماتش نمي توانم به او چيزي بگويم..... خلاصه خستگي اين دوره 5 روزه عجيب بر تنم ماند.... خدا روشكر.....

بازهم مي گويم امروز دلم خواست زني داشته باشم كه مثل عروس هاي قديم، بي منت و به خاطر خدا و با نيت خير به مادرم و خانواده رسيدگي مي كرد.... اتفاقا به مامان هم گفتم..... گفتم مامان ديگه مي خوام يه زن بگيرم كه كارارو انجام بده تا خيالم از شما راحت باشه.... بي مهابا به فكر رفتم كه چنين حقي ندارم..... زن من وظيفه اي در قبال مادرم و پدرم ندارد جز وظيفه اي اخلاقي احساسي كه آن هم براي من خلاف اخلاق است.... باز هم بگذريم....

به نظرم خدا خيلي مرا دوست دارد كه مي خواهد خيلي زود خبري را به من برساند و بگويد اتفاقاتي در راه است كه من بايد خود را برايش هرچه زودتر آماده كنم...... از اين هم بگذريم كه چرت است.....

امن المتوكلون..... فقط همين.....