امروز بايد سركشي مي كرديم به چند نمايشگاه..... به مناسبت هفته دفاع مقدس..... بعد از ظهر بود كه حركت كرديم.....

يكي از نمايشگاه هايي كه بايد سركشي مي كرديم پيرامون مزار چند شهيد گمنام بود..... اولين بار بود به آنجا مي رفتم...... دقايقي از ورودمان نگذشته بود كه حس كردم دارم ديوانه مي شوم..... فضا بسيار سنگين بود و هرچه مي گذشت فشار اين سنگيني داشت بيشتر ميشد..... به زور خودم را نگه داشته بودم..... حس كردم قلبم دارد جوش مي زند.... و دلم ميخواست آنجا بنشينم و زار زار گريه كنم...... صداي سيد جگرم را بيشتر آتش ميزد..... اگر كسي دنبالم نبود شايد همين كار را مي كردم..... يعني مينشستم و لحظاتي با خودم خلوت مي كردم.....

حتي ديدن مادراني كه كنار قبر شهدا نشسته بودند هم حال خوبي داشت..... نگاه مي كردم و به اين مي خنديدم كه چقدر احمقم كه دارم رنگ و بوي اين دنيا را به خود مي گيرم..... قريب به همين مضامين را هم در دفتر ياد داشت نمايشگاه نوشتم..... بگذريم.....

از آنجا كه به سمت مقصد بعدي راهي شديم..... به همراهم گفتم فضا خيلي سنگين بود..... ديگر توان ايستادن نداشتم.... خوب شد آمديم بيرون......

_____________________

يادداشت: اين مطلب را تقديم مي كنم به روح پاك شهيد امير رضا ع....