عروسي
امشب رفتيم عروسي.....
عروسي پسر دوست بابا كه از قضا با خودمم رفاقت داره (پسره)......
دلم نمي خواست برم..... و اصرار هاي مامان.......
تو راه كه داشتم مي رفتم سالن، داشتم به اين فكر مي كردم كه چه كار مسخره ايه عروسي گرفتن..... و چه كار مسخره تري اينكه ملت برن بشينن و يه شامي بخورنو يه كادو بدن....... كه چي؟..... چي به من مي رسه؟....
برم عروسي بهشون بگم مي خوايد امشب باهم سكس كنيد مبارك؟..... چي به من مي رسه؟
ديگه نه دلم مي خواد دلي براي من بتپه و نه دلي دارم كه براي كسي بتپه.......
پينو: حالا تو اين وانفسا دختره بهم ميگه براي من بمون.......
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 23:28 توسط انسان له شده
|