امروز خير سرم زود اومدم خونه..... بابا نبود...... مامان صبر كرده بود ناهارو باهم بخوريم......

از سر ناهار خوردن شروع كرد....... زن بگير.... زن بگير.... زن بگير.......

روز خوبي بود..... خرابش كرد..... اولش سعي كردم با شوخي بحثو بپيچونم..... چهارتا شوخي كردم بهش برخورد......

گفت منو مسخره كردي بچه؟...... منم لحنم عوض شد يهو...... گفتم من زن بگير نيستم شمام خودتو الكي به زحمت ننداز.......

و دوباره اعصابم بهم ريختو دعوا و پيش كشيدن موضوع الهه و .......

ميگه دليلتو بگو....... ميگم شما حرف منو نمي فهميد.... من ده بار گفته م چرا زن نمي گيرم........ چون اصلا ديگه نمي تونم با يه زن زندگي كنم...... تحمل رفتار زنونه رو ندارم......

حوصله ي هيچكس رو ندارم...... ايكاش همين يه نفريم كه تو زندگيم هست ول كنه بره......