هنوز اندك جاني باقي ست و هيچ اميدي
قدم به قدم دارم با خودم فكر مي كنم....... بعد از اين همه فراز و فرود ...... مرحله به مرحله و موضوع به موضوع دوباره دارم افكارم را مرتب مي كنم....... حرفهاي مهدي و عزيز دل عجيب بود...... شايد در اين زمان يك تلنگر لازم بود......

دارم فكر مي كنم..... به همه چيز...... اينكه كجا هستم و چه بايد بكنم...... و تصميم بگيرم...... براي خودم.... براي زندگيم..... و مردانه به تصميماتم عمل كنم....... به اميد خدا......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:52  توسط انسان له شده  | 

شايد بتوان در لابلاي مهماني ها و خنده ها و مسخره بازي هاي فاميل و دوست آشنا لحظاتي از روال متداول زندگي به شادي هاي كاذب پناهنده شوي..... اما غمي كه بر دلها سايه افكنده است سنگين تر از اين حرفهاست.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:31  توسط انسان له شده  | 

كلا همينه ديگه...... اصلا دلم نميخواد عروسي دختر داييم برم....... اصلا دلم نميخواد عروسي برم...... اصلا دلم نميخواد 22 بهمن تهران و با مهدي بودن اون روز رو از دست بدم...... ولي خدا گفته....... بايد دلشو بدست بيارم..... بايد به ميلشون رفتار كنم...... 

رفتارهاي زنونه حالمو داره بهم ميزنه....... زن گرفتنم دقيقا همينه....... آدم يا بايد با منطق مادرش كنار بياد يا منطق زنش...... و اصلا مجالي براي زندگي خودت نمي مونه.... مجالي براي اعمال سليقه خودت نمي مونه..... فرصتي براي رسيدن به اهداف و آرزوهات نداري....... چون بايد به حرفاي مادرت عمل كني كه در 90 درصد موارد با ميل خودت متفاوته....... چون بايد به خواسته ها و آرزوهاي زنت رسيدگي كني چون تكيه گاهشي.....

عزيز دل هم ميگه وا دادي...... راستم ميگه..... دارم وا ميدم...... دارم تسليم شرايط ميشم....... و اين روزها اصلا حس مي كنم دارم مشكل رواني پيدا مي كنم....... با خودم ميگم هي پسر بيخيال...... اينطوري ادامه بدي ديوونه ميشي...... ولي لا مصب ول كن نيست...... هر روز كه وارد داروخانه ميشم يه نگاه معني داري به قفسه ي داروهاي اعصاب و روان مي كنم...... دوست ندارم ديوونه بشم....... خدا كمكم كنه......

كلا همينه ديگه..... و ما در اين كليت به خدا دلخوشيم..... به خدايي كه در همين نزديكي است...... و من از او راضيم......

اين روزها فكرم مدام پيش آن بي وجدان است......

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:7  توسط انسان له شده  | 

بدترين روزهاي زندگي را پشت سر مي گذارم.... با اين اوصاف فكر مي كنم بيش از هر چيز، بيماري هاي يكي پس از ديگري مادر روحم را كسل مي كند...... اصلا گمان مي كنم همين يك مورد است كه تاب و توان ايستادنم در مقابل ساير مشكلات را كم مي كند...... كم مي آورم گاهي..... با تمام توكلم......

از خداي خودم راضي ام چرا كه اصلا زندگي خوب داشتن را حق خودم نمي دانم...... ولي از زندگي خودم ناراضي ام.... چرا كه نفس اين مشكلات و امتحانات سختي كشيدن و دردناك بودن است......

آرزو هايم را براي آرزو ماندن مي خواهم..... نه براي محقق شدن.... آرزو هاي انسان بين او و خداوند فاصله مي اندازد......

سربازي همه چيزم را گرفته است...... زندگي.... خدمت به والدين.... شغل و در آمد...... حافظه ي بلند مدت.... رسيدگي به دوست..... تفريحات...... و در بعضي موارد تقوا و توكل را......

اين روزها زندگي ام با دماي بيشتر مراكز استانها هم درجه است..... و خورشيد انگيزه اي بر آن نمي تابد.......

بگذريم..... حرف بسيار است و خرما بر درخت.....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:17  توسط انسان له شده  | 

مجددا بدنم ميل به سكس دارد...... 

هرچند اهل خيانت و هرزگي نيستم ولي بدم نمي آيد به پيشنهادش فكر كنم.......

____________________________

فكرتونو مشغول نكنيد...... پيشنهادش يك فنجان قهوه ست..... همين....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:8  توسط انسان له شده  | 

چند روز پيش فكرم درگير شده بود...... مي دوني داشتم فكر مي كردم به اينكه احتمالا ريشه اين اختلاف نظرها در اينه كه دخترها هميشه اميد و انگيزه فطري دارن جهت زندگي اجتماعي كردن...... ولي مردهايي مثل من نوعا وقتي ميگن به ته خط رسيديم و يا از اينجا به بعد برامون بيخياليه، واقعا حرف عقلشونه....... نه احساس اون لحظه.....

شايد به همين خاطرم باشه كه زن اگه 110 بار هم شكست عشقي بخوره و يا شرايط جور نباشه با تمام توان تلاش مي كنه براي بهبود اوضاع...... يا اينكه هرچقدر هم شكسست خورده باشه بازم وقتي به يه مردي مي رسه ته ذهنش به آيندش با يه مرد ديگه فكر مي كنه....... بالاخره سنت الهي اينه........ 

ولي وقتي من ميگم موقعيت ازدواج خوب برام تموم شده احساس نيست...... يه واقعيته...... به ديگراني هم كه ازدواج مي كنن حسودي مي كنم ولي كون لق همشون...... اهل ناراضي بودن از خدا نيستم...... اين چيزارو حق خودم نمي دونم.......

نهايتش اينه كه تحت اجبار مادرم بعدها مجبور ميشم با يكي همخونه بشم ديگه...... باشه..... بازم قسمت و عشق است......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:2  توسط انسان له شده  | 

حالا ديگه فكرم به كلي به هم ريخته.......

خيلي مسائل براي من حل نشده...... ازدواج حل نشده....... عاشق شدن بعد الهه حل نشده....... سن ازدواجم حل نشده....... زندگي مشترك حل نشده....... 

با هر كسي هم ارتباطي داشتم سعي كردم بر اساس احترام باشه...... بر اساس كوتاه اومدن باشه....... هميشه من كنترل كنم..... مديريت كنم....... حتي با عزيز دل...... ولي انگار سطح توقعات از من خيلي بالاست..... خيلي.....

به قول يه رفيقي: نبايد با زن هميشه با ملايمت و مهربوني برخورد كرد....... بايد گاهي سرش داد بزني و دعواش كني تا فك نكنه خيلي رو تو سواره........

شايد حق با اون باشه....... به هر صورت من زيادي ساكتم و همش سعي دارم ديگرانو نصيحت كنم و متاسفانه ظاهرا اين نصيحت كردن من نه تنها خانومارو آروم نمي كنه بلكه اصلا به احساساتشون لطمه هم مي زنه.......

حوصله ي زندگي رو ندارم...... فك كنم زندگي هم حوصله ي منو......

به ازدواج هم فكر نمي كنم....... براي تغيير شرايط فعليم با عزيز دل هم هيچ تلاشي نمي كنم.......

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:25  توسط انسان له شده  | 

نمي دونم چمه.....

همه ي عالم را دعوت به آرامش مي كنم در حالي كه دلم طوفاني ست......

در نوع خودش روحيه ي قابل تحسينيه ها.........

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:31  توسط انسان له شده  | 

امروز با عزيز دل رفتيم براش يه جفت كفش بخريم...... كلي باهمديگه تو پاساژ راه رفتيم و قدم زديم و حرف زديم...... چند مدل ديديم كه يا قيمتش بالا بود يا خودش نپسنديد يا من...... و يا اصلا شماره ي پاش نبود....... يه مدل ديديم كه خيلي خوب بود هرچي گشتيم شماره 37 همه  جا تموم كرده بودن...... خلاصه 38 گرفتيم آخر.....

روز خوبي بود...... يا بهتره بگم عصر خوبي..... 90 درصد كفش ها مدل كفش فاحشه ها بود..... ملت خر هم خوب مي خرن حتما..... وگرنه تقاضا نباشه كه انقد بازارو نمي گيره.....

خريد كردن واسه زن و بچه خوبه به شرطي كه آدم داشته باشه...... يه زماني خيلي اين روزمرگي ها رو دوست داشتم..... اما حالا همه ي علاقمندي هامم تحت الشعاع روح بي انگيزه زندگيم قرار گرفته......

خلاصه خوب بود ديگه.....اولين كفشو با عزيز دل خريديم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:59  توسط انسان له شده  | 

حدودا 24 ساعت است كه بي ميلي و بي انگيزگي عجيبي زندگيم را فراگرفته است...... احساس خاصي ندارم..... نه ذوق و شوقي در دلم حس مي كنم و نه ناراحتي اي....... نه كسي يا چيزي در من حس جديدي به وجود مي آورد و نه حتي مثل گذشته تمايل به مرگ دارم......

از شنبه كه از زير سرم ها و آمپول ها رها شدم قلبم به عادت ماه هاي گذشته درد گرفته....... امروز داشتم فكر مي كردم بدنم اصلا به دارو عادت ندارد...... و شايد علت قلب دردم نيز همين باشد......

و البته در اين 24 ساعت نمي دانم چرا چند بار ياد آن الهه بي وجدان از سرم گذشته است......

آسمان ابري است......

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:59  توسط انسان له شده  |