X
تبلیغات
انسان له شده
هنوز اندك جاني باقي ست و هيچ اميدي
سال ها پيش مرد سن و سال دار جا افتاده اي بود كه زن داشت و دو فرزند...... عكس بي حجاب زنش و دخترش را روي ميز دفترش گذاشته بود..... كراوات مي زد و صورتش هميشه اصلاح كرده بود...... ظاهري شاد داشت و دلي غمگن....... نگاه متعجبانه و كودكانه مرا كه ديد گفت تازه من سيد هم هستم ولي از سيد بودن خودم هم پشيمانم...... پيشوند سيد را از خودش و خانواده اش حذف كرده و بود و به خود مي باليد از اينكه نماز نمي خواند...... 

هر روزي كه گذشت از آن روزها احساس كردم زياد نا معقول هم نبوده كه اينچنين از گذشته و نياكان و آيين خود گريزان است...... البته او كه پايه ايماني ضعيفي داشت...... ولي هر روز كه زندگي چهره ي كريه ترش را نمايان مي كند تازه مي فهمم او چه مي گفت...... علنا خود را از اسلام و نياكان معصومش جدا مي كرد كه مبادا لكه ننگ كار ها و اعمالش دامن مقدسات را آلوده كند...... مردانه گناه مي كرد و مردانه و با شرافت مي زيست...... چون ديده بود هركه سنگ اسلام و تشيع را به سينه مي زند دارد از آنها براي گند هاي خودش سنگر مي سازد.......

ضعيف النفس بود و گمراه ولي همچنان انسان بودنش را از ياد نمي برم.......

در زندگيم كساني هستند كه به دوست داشتنشان در دنيا و آخرت افتخار مي كنم...... تقديم به قلب مهربان و بزرگت نازنين بانو.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 18:26  توسط انسان له شده  | 

سيبيلامو زدم با نمره صفر...... الان چهرم ديدنيه ها......
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 21:5  توسط انسان له شده  | 

به شدت آدم منزوي و اجتماع گريزي شدم..... اصلا حوصله ي فك و فاميل رو ندارم..... اصلا نمي خوام زني در اين جمعها داشته باشم..... بابامم كلا بلد نيست با زنش چجوري برخورد كنه...... بخاطر اين چيزام باشه دلم اصلا نميخواد زن بگيرم.....

بعضيا چقدر زود گذشته ي پر التهابشون رو فراموش كردن و  اين روزا مدام در آمد و رفت هستند......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 1:20  توسط انسان له شده  | 

اين روزها به شدت دل‌نازك شده ام...... نازك نازك..... وقتي دارم از يك مسئله حرف مي زنم.... تبليغ چيزي را مي كنم...... يا داستاني كه برايم مهم است نقل مي كنم....... همه اين شرايط اشكم را تا پشت پلك ها بالا مي آورد...... برخي‌ش رو مي تونم دوباره فرو بدم پايين..... اما بعضي ديگه رو نمي تونم كاريش بكنم...... بايد بذارم جاري بشه..... به چشم بياد.....

امروز كه ديگه نوبر بود واقعا...... داشتم داستان زندگي ماركس رو واسه مامان تعريف مي كردم كه سروكله‌ش پيدا شد..... اشكمو ميگم........ولي نذاشتم بياد...... گقتم بي‌شعور آخه واسه همه چيز كه نبايد گريه كرد...... 

خلاصه اينم وضع ما......

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 0:29  توسط انسان له شده  | 

تا ديروز جهان برايم جهان شك و ترديد بود..... شك و ترديد به ديگران و موجودات...... امروز روز هم جهان برايم همان جهان است..... با اين تفاوت كه شك و ترديدم مسير عوض كرده و روي به سمت خودم چرخانده است......

مامان ماهواره رو روشن كرد و زد شبكه امام حسين..... برنامه اي با حضور مجري و كارشناسش..... يك روحاني.....

يك روحاني كه بي محابا از مناقب جدم مي گفت و در نكوهش عمر و ابوبكر......

گاهي اين حس بهم دست ميده كه كجاي اين دنياي پر رمز و راز و ساده ايستاده ام...... حبيب مي گفت كه پدرش گفته هروقت ديدي در جهان كاري هست كه تنها از عهده ي تو برميآيد بدان خلقت تو بيهوده نبوده.......

اما من به چنين چيزي اعتقاد راسخ ندارم..... خداوند خودش گفته بي حكمت و عبث نيافريده..... اما شكي سراغم مي آيد و مي گويد مطمئني؟....... نمي خواهم به اين فكر كنم كه ترديدم رحماني ست يا شيطاني... مهم اين است كه خسته ترم مي كند...... خاصه در اين دنياي بي امام.....

كارشناس مذهبي كه حرف مي زد و مدام مي گفت فلان آقا كه اسم نمي برم بهمان آقا كه اسم نمي برم در اين انديشه بودم كه واقعا با اين روش خيال مي كنند دارند نهج اميرامومنين را مستحكم و شيعيان را بيشتر مي كنند؟...... شك مذكور نهيبي به من زد......

واقعا من كجاي دنيا ايستاده ام و مسئوليتم چيست.... زينتم يا مايه ي سر افكندگي؟...... عبثم يا كارا؟...... باز هم مهم نبود...... چون دنيا بي روح است و خسته كننده...... وقتي امامت نباشد و پيروانش هر چه مي خواهند به او مي بندند...... كاش به همين جا فكرم بسنده مي كرد...... مثل يك بچه ي پنج ساله ي فضول ادامه داد به راهش..... به اين فكر رفت كه ايكاش به همينجا ختم ميشد..... انگار پيروان همان امام چند دسته شده اند و در مقابل هم صف بسته اند و براي اثبات حقانيت طيف خود از هيچ تخريب و تخطئخ اي فروگذار نيستند......

چقدر غريبي يا صاحب الزمان.....

خسته ام از آن هموطنانم كه تنها ادعاي رهروي شما را دارند و اصلا عامل نيستند...... منزجرم از اعرابي كه دختران بزك كرده شان را به شبكه هاي شيعه مي فرستند كه توليد محتوا كنند..... كه رسالتشان را تنها در اين زمينه مي بينند و از خدا از اين راه تقرب مي جويند...... من كجاي اين جهانم..... و اين ترديدي است كه به داشته هاي خودم دارم......

دلم ميخواهد يكبار ببينمش در عين هشياري..... بگويد بيا جلو..... جلوتر بيا..... اجازه دهد زانو به زانويش بنشينم.... عطر زهرايي نفسش به صورتم بخورد...... بگويد مي دانم شيعه چندان خوش عياري نيستي ولي از تو راضي ام...... و بعد لبخند رضايت گونش را ببينم....... آرزوي مرگ در آن موقعيت به نظرم تنها خواسته ي من از خداست......

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 23:26  توسط انسان له شده  | 

خسته ام...... گاهي بعضي رفتارا خستم مي كنه...... خسته م از حسادت هاي زنونه......

نمي دونم چطور بايد ثابت كنم ديگه از عشق و عاشقي بدم مياد....... بدم مياد از اين چرتو پرتا كه فقط آدمو از زندگي ميندازه..... نمي دونم چطور ثابت كنم من به هر دختري كه مي رسم چشم ازدواج بهش ندارم...... نمي دونم چطور بگم ديگه عاشق كسي نيستم........ من عاشق كسي نيستم...... آدمارم در حد معقول دوست دارم..... عزيز دلمم در جايگاه خودش دوست دارم....... من همينم...... يه آدم معمولي...... كه حالا روز به روز امتحانش داره سخت تر ميشه و بار گناهش سنگين تر......


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 23:32  توسط انسان له شده  | 

امشب واقعا دلم خواست با يه دختري ازدواج كنم..... دستشو بگيرمو با  هم از اين شهر بريم و با هيچكسي هم ارتباطي نداشته باشيم...... بذار نه از بدمون با خبر باشه كسي نه از خوبمون....... نه از زندگيمون و نه از مرگمون......

واقعا زندگي با پدر، برادر، و ديگران خسته م مي كنه........

ولي بازم تاكيد مي كنم خداروشكر....... مي تونست خيلي بدتر از اين باشه....... خيلي......  :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 0:36  توسط انسان له شده  | 

ديروز تو جشن خونمون يك دختر بچه ي نهايتا چهار-پنج ساله آمده بود...... با يك چادر نماز سفيد و ساده....... دورادور توجهم را معطوفش كرده بودم..... وقتي مامان گفت اين دختر تنها آمده به مراسم توجهم بيشتر جلب شد...... اين دختر در عين سادگي و مظلوميت و معصوميت چهره، حال عجيبي داشت..... از همان  خردسالي روحش بلند و وسيع بود.....

مامان سفارش كرد جاي بهتري به او بدهند..... همين كار را كردند...... من هم كه به صحنه نزديك تر شده بودم دو-سه بار به مامان گفتم مطمئن شويد جاي دخترك راحت است...... دختر كه مستقر شده مامان به من گفت اين دختر تنها آمده است..... سرم را به نشانه ي تاييد تكان دادم...... حال دخترك روحم را ذليل خود كرده بود......

غروب همان روز دوباره صحبتش شد..... مامان اين بار حرف عجيب تري زد..... گفت: به دخترك گفتم منم دعا كن..... و او در جواب گفته: من اومدم اينجا براي مامانم دعا كنم....... اين را كه شنيدم ديگر هنگ كردم..... نه از حرفش كه از اخلاصش..... به مامان گفتم تفقد از اين دختر به اندازه تمام زحماتي كه از ديروز تا امروز براي مراسم كشيده اند ثواب داشت.....

حقيقتا اين دختر بچه عجب روحيه ي متعالي و ژرفي داشت..... تا به حال يك كودك اينگونه مرا ذليل مناعت طبع خودش نكرده بود..... به مامان گفتم گاهي از دعا و حال و حضور چنين افرادي در مجلس، خدا دعا همه ي حاضران را مستجاب مي كند....

______________________

پينوشت:

1- اين مطلب مربوط به چند روز پيش است......

2- خيلي اتفاقي من كه خانه نبودم مادرم چركنويس اين نوشته را در اتاقم ديده و خوانده و به اعتراف خودش گريه هم كرده.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 23:18  توسط انسان له شده  | 

حس سارا آستروك قبل از آشنايي با حبيب پارسا...... و حس حبيب پارسا قبل از آشنايي با سارا آستروك را دارم....

يا حسي شبيه آنچه گفتم...... شايد بپرسي يعني چه!!!

حبيب دغدغه اي فلسفي داشت كه بفهمد حكايت بالا و پايين روزگار آدميان چيست..... و سارا دغدغه اي كلي تر در باب فهميدن مرگ..... هرچند عشق بوجود آمده براي آن دو، مانع رسيدنشان به هدف شد...... ولي دغدغه هايي درخور توجه و قابل تامل داشتند....

حسي شبيه حبيب و سارا دارم..... در قلب پاريس..... يعني اضافه نماييد به دغدغه هاي كلي سارا و حبيب، غربت و دوري از وطن را...... يعني با اين مردمانی كه در زندگي مي بينم و يا اصلا تصور مي كنم بسيار غريبه ام.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 22:59  توسط انسان له شده  | 

خيلي دوس دارم از زنا مصون بمونم....... خدا به همه و من كمك كنه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 18:5  توسط انسان له شده  |