X
تبلیغات
انسان له شده
هنوز اندك جاني باقي ست و هيچ اميدي
بعضيا رو ديدي؟..... وجودشون خيره...... بركته...... عامل نزول رحمته........ همونايي كه قدم به بيابون بذارن گلستان ميشه و دست به خاكستر بزنن طلا........

طرف مقابلشم حتما ديدي...... آدماي خوبين ولي وجودشون شره...... انرژي منفيه...... عامل بدبختي و دردسره..... اونايي كه دريا هم ميرن بايد آفتابه اي آب دنبال خودشون برن......

يه زمان عامل آرامش بودم....... افراد بسياري همين كه چهره منو مي ديدن و يا يه "سلام" ساده از من ميشنيدن اذعان مي كردن كلي آروم شدن و انرژي مثبت گرفتن...... حتي اون زمانا هم دلم آشوب بودا ولي بازم حس آرامشو انتقال ميدادم.....

اما حالا شدم اسباب زحمت و دردسر و آشفتگي و سلب آرامش...... براي خودمم چيزي نيستم جز يه مزاحم كه رفتار و گفتار و پندارش هم باعث عذاب دادن روحشه.......

خدا هيچكس رو متحير نكنه....... يا دليل المتحيرين

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 22:44  توسط انسان له شده  | 

يعني من شاشيدم تو اين شانس...... شب عيدي اصلا همش بر پايه ضد حال بوديم......

متنفر از دنيايي كه به خاطر تكنولوژي ساخته دست انسان فضاي بين آدما به هم مي خوره...... دقيقا امشب به هركي زنگ زدم و كارش داشتم جوابمو نداده....... اسمس به هركي زدم نرفته....... اعصابم كه خوب خوب از همه چي خرد شد حالا همه يكي يكي بهم زنگ زدن، اسمس زدن...... عزيز دل هم كه از دستم ناراحت شده و ميگه چرا از اول زنگ نزدي بگي......

عيدم مبارك واقعا....... سخته..... زندگي ها واقعا سخته....... هركس تو جايگاه خودش.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 0:7  توسط انسان له شده  | 

جون به جونم كنن آدم حسوديم..... نسبت به همه چيز و همه كس.....تاب ديدن كوچكترين دارايي ديگران رو هم ندارم...... خصوصا اون دسته از دارايي هايي كه يه زماني خودم دنبالش بودم..... و خدا برام نخواسته..... دست خودم نيست ديگه دختره 38 سالشه در كمال اعتماد به نفس خركي، يكي يكي خواستگاراشو رد كرده؛ حالا يه خري از آلمان- اونم نه از در و همسايه و محله- از آلمان اومده دوهفته اي ديده و پسنديده و دختره م قبول كرده و داره دنبال شوهره ميره آلمان....... دقيقا بهشت و حور و قصور و حسن عاقبت و تمام وعده هاي الهي هم براي اين آدماس......

تو يه همچين فضايي توقع داري عدل خدا براي من جزء بديهيات باشه؟..... همش مشكلات خودم و ديگرانو ببينمو بگم خيره ايشالا؟؟؟..... نه آقاجان.... خير نيست.... شر است..... كفاره است.....

خسته م...... در اين مقطع از زندگي زود به زود خسته مي شم..... صبرم داره كم ميشه...... و توكلم ضعيف...... ميترسم از ايماني كه هنوز تثبيت نشده......

شادي براي تو غم عالم براي من       از ماه هاي سال محرم براي من

آواي آسـمـانـي داوود مـال تـو           خاموشي مقدس مريم براي من

_____________________________

پينوشت يك: نمي دونم چرا عادت كرديم بگيم مقطع..... شايد مقطع نباشه و تا آخر عمر همين رويه طي بشه.....

پينوشت بعد يك: حوصله نصيحت هاي خواهرانه و برادرانه كسي در باب عدل الهي رو ندارم....... تا حالا 5 جلد كتاب با كم و زيادش در مورد عدل خدا خوندم......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 22:16  توسط انسان له شده  | 

خيلي معمولي مثل همه ي آدم ها نشسته بودم و داشتم فيلم مي ديدم كه ناگهان متوجه چيزي شدم..... زياد شده بود..... قبلا دو تا بود..... يكي رو آرنج چپ و يكي داخل آرنج راست..... نشانه هاي خوبي بود...... دوسشون داشتم..... اما امشب از زياد شدنشون خوشحال نشدم...... خال هاي قهوه اي روي دستمو ميگم...... چهارتا خال كوچيك پوستي به اين جمع اضافه شده....... سالها پيش دكتر ميگفت از سوداي زياده...... البته در مورد كسي ديگه ميگفت...... بازم خدارو شكر كه تو دستامه....... وقتي ديدمشون ناخودآگاه گفتم از خاك اومدي به خاك هم ميري.... غصه شو نخور......

هر كه سوداي تو دارد چه غم از هر دو جهانش       نگران تو چه انديشه و غم از دگرانش؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 21:54  توسط انسان له شده  | 

سال ها پيش مرد سن و سال دار جا افتاده اي بود كه زن داشت و دو فرزند...... عكس بي حجاب زنش و دخترش را روي ميز دفترش گذاشته بود..... كراوات مي زد و صورتش هميشه اصلاح كرده بود...... ظاهري شاد داشت و دلي غمگن....... نگاه متعجبانه و كودكانه مرا كه ديد گفت تازه من سيد هم هستم ولي از سيد بودن خودم هم پشيمانم...... پيشوند سيد را از خودش و خانواده اش حذف كرده و بود و به خود مي باليد از اينكه نماز نمي خواند...... 

هر روزي كه گذشت از آن روزها احساس كردم زياد نا معقول هم نبوده كه اينچنين از گذشته و نياكان و آيين خود گريزان است...... البته او كه پايه ايماني ضعيفي داشت...... ولي هر روز كه زندگي چهره ي كريه ترش را نمايان مي كند تازه مي فهمم او چه مي گفت...... علنا خود را از اسلام و نياكان معصومش جدا مي كرد كه مبادا لكه ننگ كار ها و اعمالش دامن مقدسات را آلوده كند...... مردانه گناه مي كرد و مردانه و با شرافت مي زيست...... چون ديده بود هركه سنگ اسلام و تشيع را به سينه مي زند دارد از آنها براي گند هاي خودش سنگر مي سازد.......

ضعيف النفس بود و گمراه ولي همچنان انسان بودنش را از ياد نمي برم.......

در زندگيم كساني هستند كه به دوست داشتنشان در دنيا و آخرت افتخار مي كنم...... تقديم به قلب مهربان و بزرگت نازنين بانو.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 18:26  توسط انسان له شده  | 

سيبيلامو زدم با نمره صفر...... الان چهرم ديدنيه ها......
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 21:5  توسط انسان له شده  | 

به شدت آدم منزوي و اجتماع گريزي شدم..... اصلا حوصله ي فك و فاميل رو ندارم..... اصلا نمي خوام زني در اين جمعها داشته باشم..... بابامم كلا بلد نيست با زنش چجوري برخورد كنه...... بخاطر اين چيزام باشه دلم اصلا نميخواد زن بگيرم.....

بعضيا چقدر زود گذشته ي پر التهابشون رو فراموش كردن و  اين روزا مدام در آمد و رفت هستند......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 1:20  توسط انسان له شده  | 

اين روزها به شدت دل‌نازك شده ام...... نازك نازك..... وقتي دارم از يك مسئله حرف مي زنم.... تبليغ چيزي را مي كنم...... يا داستاني كه برايم مهم است نقل مي كنم....... همه اين شرايط اشكم را تا پشت پلك ها بالا مي آورد...... برخي‌ش رو مي تونم دوباره فرو بدم پايين..... اما بعضي ديگه رو نمي تونم كاريش بكنم...... بايد بذارم جاري بشه..... به چشم بياد.....

امروز كه ديگه نوبر بود واقعا...... داشتم داستان زندگي ماركس رو واسه مامان تعريف مي كردم كه سروكله‌ش پيدا شد..... اشكمو ميگم........ولي نذاشتم بياد...... گقتم بي‌شعور آخه واسه همه چيز كه نبايد گريه كرد...... 

خلاصه اينم وضع ما......

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 0:29  توسط انسان له شده  | 

تا ديروز جهان برايم جهان شك و ترديد بود..... شك و ترديد به ديگران و موجودات...... امروز روز هم جهان برايم همان جهان است..... با اين تفاوت كه شك و ترديدم مسير عوض كرده و روي به سمت خودم چرخانده است......

مامان ماهواره رو روشن كرد و زد شبكه امام حسين..... برنامه اي با حضور مجري و كارشناسش..... يك روحاني.....

يك روحاني كه بي محابا از مناقب جدم مي گفت و در نكوهش عمر و ابوبكر......

گاهي اين حس بهم دست ميده كه كجاي اين دنياي پر رمز و راز و ساده ايستاده ام...... حبيب مي گفت كه پدرش گفته هروقت ديدي در جهان كاري هست كه تنها از عهده ي تو برميآيد بدان خلقت تو بيهوده نبوده.......

اما من به چنين چيزي اعتقاد راسخ ندارم..... خداوند خودش گفته بي حكمت و عبث نيافريده..... اما شكي سراغم مي آيد و مي گويد مطمئني؟....... نمي خواهم به اين فكر كنم كه ترديدم رحماني ست يا شيطاني... مهم اين است كه خسته ترم مي كند...... خاصه در اين دنياي بي امام.....

كارشناس مذهبي كه حرف مي زد و مدام مي گفت فلان آقا كه اسم نمي برم بهمان آقا كه اسم نمي برم در اين انديشه بودم كه واقعا با اين روش خيال مي كنند دارند نهج اميرامومنين را مستحكم و شيعيان را بيشتر مي كنند؟...... شك مذكور نهيبي به من زد......

واقعا من كجاي دنيا ايستاده ام و مسئوليتم چيست.... زينتم يا مايه ي سر افكندگي؟...... عبثم يا كارا؟...... باز هم مهم نبود...... چون دنيا بي روح است و خسته كننده...... وقتي امامت نباشد و پيروانش هر چه مي خواهند به او مي بندند...... كاش به همين جا فكرم بسنده مي كرد...... مثل يك بچه ي پنج ساله ي فضول ادامه داد به راهش..... به اين فكر رفت كه ايكاش به همينجا ختم ميشد..... انگار پيروان همان امام چند دسته شده اند و در مقابل هم صف بسته اند و براي اثبات حقانيت طيف خود از هيچ تخريب و تخطئخ اي فروگذار نيستند......

چقدر غريبي يا صاحب الزمان.....

خسته ام از آن هموطنانم كه تنها ادعاي رهروي شما را دارند و اصلا عامل نيستند...... منزجرم از اعرابي كه دختران بزك كرده شان را به شبكه هاي شيعه مي فرستند كه توليد محتوا كنند..... كه رسالتشان را تنها در اين زمينه مي بينند و از خدا از اين راه تقرب مي جويند...... من كجاي اين جهانم..... و اين ترديدي است كه به داشته هاي خودم دارم......

دلم ميخواهد يكبار ببينمش در عين هشياري..... بگويد بيا جلو..... جلوتر بيا..... اجازه دهد زانو به زانويش بنشينم.... عطر زهرايي نفسش به صورتم بخورد...... بگويد مي دانم شيعه چندان خوش عياري نيستي ولي از تو راضي ام...... و بعد لبخند رضايت گونش را ببينم....... آرزوي مرگ در آن موقعيت به نظرم تنها خواسته ي من از خداست......

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 23:26  توسط انسان له شده  | 

خسته ام...... گاهي بعضي رفتارا خستم مي كنه...... خسته م از حسادت هاي زنونه......

نمي دونم چطور بايد ثابت كنم ديگه از عشق و عاشقي بدم مياد....... بدم مياد از اين چرتو پرتا كه فقط آدمو از زندگي ميندازه..... نمي دونم چطور ثابت كنم من به هر دختري كه مي رسم چشم ازدواج بهش ندارم...... نمي دونم چطور بگم ديگه عاشق كسي نيستم........ من عاشق كسي نيستم...... آدمارم در حد معقول دوست دارم..... عزيز دلمم در جايگاه خودش دوست دارم....... من همينم...... يه آدم معمولي...... كه حالا روز به روز امتحانش داره سخت تر ميشه و بار گناهش سنگين تر......


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 23:32  توسط انسان له شده  |