هنوز اندك جاني باقي ست و هيچ اميدي
دلم نيامد آخرين پست را ننويسم...... چون قولش را قبلا داده بودم.....

در تاريخ 26 ارديبهشت 93 پستي نوشتم تحت همين عنوان «از به»...... و حالا اين پي نوشت آن است.....

ديالوگي از فيلم «MY NAME IS KHAN»

___________________________________

رضوان خان: مانديرا...! وقتي كه تركت مي كردم يه دردي به اندازه توپ تنيس تو سينم حس كردم.... اولش فك كردم يه نفخ ساده باشه.....صبح كه پاشدم يه مقدار زنجبيل كوبيدم و با چايي خوردم ولي اون درد از بين نرفت.... اون هنوز اينجاست.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 22:32  توسط انسان له شده  | 

وقتي تحويل نميگيريد .... نظر نمي ديد مجبورم كوچ كنم........

البته از همه خواننده هاي خاموش عذر مي خوام..... و دورادور دست همشونو مي بوسم..... اگرم نكته قابل استفاده اي نداشتم اينجا شرمنده.......

البته به نظرم هر چيزي تاريخ مصرف داره و تاريخ مصرف اين وبلاگ هم اينجا سر اومده........

دوست دارانه شب همگي بخير.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 21:58  توسط انسان له شده  | 

چقدر دلم تنگ شده براي ديدن سريال مدار صفر درجه.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 23:44  توسط انسان له شده  | 

اين روزا وقتي وارد پادگان ميشوم همه چيز را به فراموشي مي سپارم و براي چند ساعت هم كه شده از تمام ناراحتي هايم فرار مي كنم..... وقتي وارد پادگان مي شوم يك آدم ديگرم..... به همه مي خندم و با لبخند و سلام و صبح بخير به ديگران صدقه مي دهم..... انگار نه انگار كه كوهي از درد و غم و رنج را ناديده گرفته ام.....

اين روزها از درون متلاشي م...... فقط سرم را به دامن آسمان مي گذارم و خدا را شكر مي كنم.....به خاطر همه چيز...... به نظرم خدا اين روزها بيش از هركس ديگري با من ملاطفت مي كند مثل هيچكس.... البته شايد قبلا هم لطيف بوده و من متوجه نبوده ام.....

خلاصه اين روزها هم‌خدمتي ها به خيالشان هم نمي رسد پس چهره ام چه فجايعي نهفته است....

___________

پي نوشت:

نمي دانم چرا اينقدر دلم آهنگ «نقاب» سياوش را هوس كرده است.....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 22:13  توسط انسان له شده  | 

ملت اين روزا لاشي شدن..... دارن بدجوري به ساز زمونه مي رقصن...... براي اينكه خودشونو ثابت كنن از هيچ ديوث بازي اي فروگذار نيستن...... بعد 55 ساعت برگشتم خونه..... مي بينم دختر عموم كارت عروسيشو آورده..... فسقل دخترعمويي كه از من چند سال كوچيكتره...... رو كارت عروسيش متن انگليسي چاپ كردن و فقط اسم و آدرس سالن و تاريخش به فارسيه...... 

يه نفس عميق كشيدم و گفتم يعني اينا مي خوان با اين كارشون چيو ثابت كنن؟....... الان اين انگليسي نوشتن جزء آرزوهاي يه دختره كه بايد بهش جامه عمل پوشونده بشه؟........ نخير من به اينا ميگم لاشي بازي...... به ساز زمونه رقصيدن..... رقابت بر سر تقرب به شيطان........

از يه طرف ادعاي آريايي بودنشون داره كون عالمو پاره مي كنه و از طرف ديگه واسه من با زبان عربي مشكل دارن و ميگن چرا بايد نماز به عربي بخونيم..... از اين طرف با زبان انگليسي تو كارت عروسيشون متن مي نوسن براي جماعتي فارسي زبان.......

________________________________

اپيزود دومش جالبتره به نظرم...... بعد 55 ساعت اومدم خونه مي بينم ننه بابام كه زمان عروسيشون اين لاشي بازيا مد نبوده و خيلي سنتي و حرفه اي ازدواج كردن هم باز باهم دعواشون شده.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393ساعت 0:37  توسط انسان له شده  | 

داداشم كه حالا نفرين چند سال پيش مادرم در حقش گرفته و روز به روز داره پولدار تر ميشه امسال واسه بچه هاش دو تا تبلت خريده..... بابام كه تبلتارو دست برادرزاده هام ديد به پسر عموم -كه اين روزا بدجور مورد اعتماد بابام شده- گفت اينا چنده يكي واسه انسان بخريم؟...... گفت همه قيمتي هست يه مدل بپسنده بگيم بياره براش...... منم پا برهنه پريدم وسط محبتهام بي دريغ بابا و گفتم : اي بابا.... مي خوام چيكار ديگه..... اون موقعي كه بايد داشته باشم نداشتم...... حالا كه ديگه سربازمو كلا خونه نيستم...... اون زمان كه تو دانشگاه واسه ارايه يه پرزنت ساده كلي خايه مالي اينو اونو مي كردم كه لب تاپ بديد  نياز داشتم..... حالا كه ديگه به دردم نمي خوره......

پسر عموم حرفمو با يه جمله خوب تكميل كرد...... گفت هميشه همينطوره.....

خلاصه اينكه تو دنيا هميشه وقتي به چيزي نياز داري نيست...... و زماني كه نياز نداري برات همينجوري رديف ميشه.... حتما همتون شنيديد كه عصر عاشورا آب رو باز كردن..... اما چه فايده.... نمي دونم چرا اين مثال به ذهنم رسيد.....

البته اينم بگم كه حكايت همچنان باقي است..... داشتم به اين فكر مي كردم كه اين روزا كه خونه مي خوام..... ماشين مي خوام....... شغل مي خوام.... درآمد مي خوام..... بچه مي خوام...... هيچكدوم نيست.... حالا تو يه وقت ديگه و يه جاي ديگه شايد كاركرد الانشو نداشته باشه...... ذلخوشم به روز جزا......

اينم اضافه كنم كه يه چيزي هست كه هميشه ي هميشه و تو هر شرايطي آدما دارن و اونم امكان توسل به اهل بيته......

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 22:19  توسط انسان له شده  | 

يه زماني كه الهه از زندگي رفته ود ديگه دلم به ازدواج نمي رفت....... رفته رفته اتفاقاتي تو زندگي من افتاد كه تلخي اون قضيه رو كمرنگ كرد..... البته خاصيت زندگي آدمي همينه...... بگذره زمان تصميمياتش شل ميشه..... رنگ عوض مي كنه...... يادش ميره...... خاصيت آدميزاد همينه...... خلاصه دلم به ازدواج نمي رفت و هر وقت صحبت اين ماجرا ميشد مي گفتم خود امام زمان بايد بهم بگه تا من ازدواج كنم.......

اين روزا و اين سالها و هرچه رو به جلو ميريم اتفاقاتي داره مي فته كه من ديگه بايد بگم اگه شخص امام زمان هم دستور بده شايد فرمايشش رو بذارم تو كارتابل تا ببينم چي ميشه.....

اينم خاصيت افرادي مثل منه كه تحملشون در همين سنين پايين جواني رو به اضمحلال ميره......

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 22:3  توسط انسان له شده  | 

به نظرم بعد از اينكه خدمتم تموم شه به جاي فكر كردن به ازدواج و كار و اينا يه چند سالي خودمو سرگرم لذتهايي كنم كه تا فرصتش زياد برام پيش نيومده....... گول زدن دختراي مردم هم در اولويت كارامه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 22:57  توسط انسان له شده  | 

حرف اول:

حوصله ي هيچكس و هيچ چيزو ندارم...... نه زن  نه بچه نه دوست نه رفيق نه پدر نه مادر....... احساس مي كنم همه شون كاركردشونو از دست دادن البته نه عمدا...... بلكه ناكارآمدي اونا به خاطر اخلاقات گه منه......

حرف دوم:

براي كار تو داروخانه تقريبا 5 ماه داشتم پيگيري مي كردم - و همونطور كه قبلا گفتم دقيقا زماني مسئول داروخانه قبول كرد كه شيفتاي من شد سه شب يه بار- حالا مي خوام همونم دوباره كنسل كنم..... به خاطر رسيدگي به پدر و مادرم مي خوام فردا به دكتر بگم ديگه نمي تونم بيام...... البته شايدم همه ي اينا توجيهي باشه واسه كون گشادي خودم...... چون در واقع مامان بابا شايد كار خيلي زيادي هم نداشته باشن و بيشتر از نبودن من رنج مي برن.....

حرف سوم:

اصولا بعضي تن صداها يا بعضي موسيقي ها هست كه بهت آرامش ميده...... مثلا گاهي صداي يه نفر آرومت مي كنه...... اما من نمي دونم عليرغم محبتي كه بين من و زنم هست چرا بعد از ظهر كه استرس گرفته بود و داشت باهام مشورت مي كرد صدام چيزي از آشفتگيش كم نكرد......

حرف چهارم:

به نظرم اينكه خدا نمي خواهد يا خودم نمي خواهم ازدواج كنم از الطاف بزرگ الهي به من است..... زيرا خدا مي داند زود خسته ميشوم و  جا مي زنم به همين خاطر نمي خواهد كام زن و بچه ام تلخ گردد يا دختري بد بخت شود.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 22:37  توسط انسان له شده  | 

ديگه هيچي برام مهم نيس.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 22:23  توسط انسان له شده  |