هنوز اندك جاني باقي ست و هيچ اميدي
داداشم كه حالا نفرين چند سال پيش مادرم در حقش گرفته و روز به روز داره پولدار تر ميشه امسال واسه بچه هاش دو تا تبلت خريده..... بابام كه تبلتارو دست برادرزاده هام ديد به پسر عموم -كه اين روزا بدجور مورد اعتماد بابام شده- گفت اينا چنده يكي واسه انسان بخريم؟...... گفت همه قيمتي هست يه مدل بپسنده بگيم بياره براش...... منم پا برهنه پريدم وسط محبتهام بي دريغ بابا و گفتم : اي بابا.... مي خوام چيكار ديگه..... اون موقعي كه بايد داشته باشم نداشتم...... حالا كه ديگه سربازمو كلا خونه نيستم...... اون زمان كه تو دانشگاه واسه ارايه يه پرزنت ساده كلي خايه مالي اينو اونو مي كردم كه لب تاپ بديد  نياز داشتم..... حالا كه ديگه به دردم نمي خوره......

پسر عموم حرفمو با يه جمله خوب تكميل كرد...... گفت هميشه همينطوره.....

خلاصه اينكه تو دنيا هميشه وقتي به چيزي نياز داري نيست...... و زماني كه نياز نداري برات همينجوري رديف ميشه.... حتما همتون شنيديد كه عصر عاشورا آب رو باز كردن..... اما چه فايده.... نمي دونم چرا اين مثال به ذهنم رسيد.....

البته اينم بگم كه حكايت همچنان باقي است..... داشتم به اين فكر مي كردم كه اين روزا كه خونه مي خوام..... ماشين مي خوام....... شغل مي خوام.... درآمد مي خوام..... بچه مي خوام...... هيچكدوم نيست.... حالا تو يه وقت ديگه و يه جاي ديگه شايد كاركرد الانشو نداشته باشه...... ذلخوشم به روز جزا......

اينم اضافه كنم كه يه چيزي هست كه هميشه ي هميشه و تو هر شرايطي آدما دارن و اونم امكان توسل به اهل بيته......

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 22:19  توسط انسان له شده  | 

يه زماني كه الهه از زندگي رفته ود ديگه دلم به ازدواج نمي رفت....... رفته رفته اتفاقاتي تو زندگي من افتاد كه تلخي اون قضيه رو كمرنگ كرد..... البته خاصيت زندگي آدمي همينه...... بگذره زمان تصميمياتش شل ميشه..... رنگ عوض مي كنه...... يادش ميره...... خاصيت آدميزاد همينه...... خلاصه دلم به ازدواج نمي رفت و هر وقت صحبت اين ماجرا ميشد مي گفتم خود امام زمان بايد بهم بگه تا من ازدواج كنم.......

اين روزا و اين سالها و هرچه رو به جلو ميريم اتفاقاتي داره مي فته كه من ديگه بايد بگم اگه شخص امام زمان هم دستور بده شايد فرمايشش رو بذارم تو كارتابل تا ببينم چي ميشه.....

اينم خاصيت افرادي مثل منه كه تحملشون در همين سنين پايين جواني رو به اضمحلال ميره......

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 22:3  توسط انسان له شده  | 

به نظرم بعد از اينكه خدمتم تموم شه به جاي فكر كردن به ازدواج و كار و اينا يه چند سالي خودمو سرگرم لذتهايي كنم كه تا فرصتش زياد برام پيش نيومده....... گول زدن دختراي مردم هم در اولويت كارامه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 22:57  توسط انسان له شده  | 

حرف اول:

حوصله ي هيچكس و هيچ چيزو ندارم...... نه زن  نه بچه نه دوست نه رفيق نه پدر نه مادر....... احساس مي كنم همه شون كاركردشونو از دست دادن البته نه عمدا...... بلكه ناكارآمدي اونا به خاطر اخلاقات گه منه......

حرف دوم:

براي كار تو داروخانه تقريبا 5 ماه داشتم پيگيري مي كردم - و همونطور كه قبلا گفتم دقيقا زماني مسئول داروخانه قبول كرد كه شيفتاي من شد سه شب يه بار- حالا مي خوام همونم دوباره كنسل كنم..... به خاطر رسيدگي به پدر و مادرم مي خوام فردا به دكتر بگم ديگه نمي تونم بيام...... البته شايدم همه ي اينا توجيهي باشه واسه كون گشادي خودم...... چون در واقع مامان بابا شايد كار خيلي زيادي هم نداشته باشن و بيشتر از نبودن من رنج مي برن.....

حرف سوم:

اصولا بعضي تن صداها يا بعضي موسيقي ها هست كه بهت آرامش ميده...... مثلا گاهي صداي يه نفر آرومت مي كنه...... اما من نمي دونم عليرغم محبتي كه بين من و زنم هست چرا بعد از ظهر كه استرس گرفته بود و داشت باهام مشورت مي كرد صدام چيزي از آشفتگيش كم نكرد......

حرف چهارم:

به نظرم اينكه خدا نمي خواهد يا خودم نمي خواهم ازدواج كنم از الطاف بزرگ الهي به من است..... زيرا خدا مي داند زود خسته ميشوم و  جا مي زنم به همين خاطر نمي خواهد كام زن و بچه ام تلخ گردد يا دختري بد بخت شود.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 22:37  توسط انسان له شده  | 

ديگه هيچي برام مهم نيس.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 22:23  توسط انسان له شده  | 

روز مهمون.... شب مهمون.... طول هفته مهمون...... جون مامان دراومده ديگه...... منم كه همش نيستم..... يه امروزم كه خونم مهمون دعوت كردن..... واسه شب...... پسر همسايه مون كه بچه دار شده....... اونا رو دعوت كردن...... 

حالا ديگه باهاش بد نيستن.... حالا كه مادر پسره با عروسش خوب شده ديگه عروسه بد نيست........ فلانم تو منطق اين آدماي زبون نفهم خدا......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 15:32  توسط انسان له شده  | 

بعضي وقتا هنگ مي كنم..... اصلا نمي فهمم فلسفه و هدف زندگي چيه..... با اينكه صدها بار خوندم و شنيدم كه بايد از اين زندگي به جاي ديگه و كس ديگه اي برسيم اما برام جا نميفته...... مي فهمم اصلا براي چي بايد دنبال ازدواج باشم؟..... واسه چي بايد بگردم دنبال زن خوب...... زندگي مناسب..... براي چي بايد دنبال زندگي راحت تر باشم..... چرا بايد تكيه گاه يكي ديگه باشم و واسه برخي ديگه پدري كنم؟...... همه اين كارارو بكنم كه برسم به جايگاه و موقعيتي كه ديگران الان بهش رسيدن و موجب حسودي من شدن؟..... تازه بشم يكي عين همه كه از ديدن زندگياشون لذت نمي برم؟....... خب ديگران كه زن خوب، زندگي خوب، تلاش خوب، بچه هاي خوب و كار خوب دارن ديگه..... از خدايي خدا چيزي كم ميشه اگه من نرسم؟....... تازه ممكنه همه ي اين تلاش هارم بكنم و زنم خوب نباشه.... درآمدم زياد نباشه....رفاهم به اندازه نباشه و اصلا بچه اي در كار نباشه..... بنابراين واقعاً هدف زندگي چيه؟ فقط اطاعت امر خدا و استنان به سنت رسول؟......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 2:4  توسط انسان له شده  | 

خسته شدم از پدري كه خوش اخلاق نميشه.... از مادري كه با وجود ديسك كمر همش كار مي كنه و اصلا به حرف گوش نميده..... از زندگي اي كه رو روال صحيح خودش نميفته....... از شرايطي كه روز به روز سخت تر ميشه و نامطبوع تر......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 0:0  توسط انسان له شده  | 

جنس حرفها باهم فرق مي كند..... بعضي حرفها جنسشان گفتني است و بر خي ديگر شنيدني و اقسام ديگر....

اما بعضي حرفها نگفتني است.... بايد دفن شود.... مثل يك مرده...... البته نه شبيه مرده هاي معمولي...... بلكه شبيه كسي كه در خفا و به دور از چشم ديگران خفه اش كرده اند و جسد بي جانش را بدون غسل و كفن در گوشه اي كه كسي نداند دفن كرده باشند...... و هرگز نمي تواني نبش قبرش كني.....

حتي آن روز كه مردگان سر از زمين ها بر مي آورند، اين حرفها هنوز در آرامگاه دل تو خفته اند...... و سنگيني بارشان را هميشه در قلبت بايد داشته باشي......

چه مي شود كرد..... گاهي همين كه بداني خدا مي داند كافي است.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 18:55  توسط انسان له شده  | 

وقتي انسان بروز فعاليت‌هايش را در يك عضو زياد مي كند ديگران مجازا او را به آن عضو يا مشتقي از آن تعريف مي كنند...... مثلا به كسي كه زياد تحصيل مي كند و فكر مي كند مي گويند فلاني مخ است..... مغز است..... يا اگر فرد ديگري اهل كمك به ديگران و كار خير باشد مي گويند دست به خير است..... يا مثلا كسي كه خيلي محبت ديگران را جذب مي كند مي گويند دل است، قلب است جيگر است و غيره.....

امثال اين تعابير را در مورد جاسوس هم به كار مي برند و مثلا مي گويند چشم و گوش فلان لشكر و فلان سازمان و امثالهم است.....

اما استثنا آنجاست كه به زن و دختر خصوصا از نوع جوان و آرايش گرده مي گويند كس...... صرف نظر از اينكه آن عضو خود را به عرصه فعاليت كشيده باشد يا نه.... به عبارت ديگر در اين مورد خاص علت اطلاق لفظ كس به دختران كاركرد آن نيست لزوماً، بلكه وجود قابليت آن است.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 23:1  توسط انسان له شده  |