هنوز اندك جاني باقي ست و هيچ اميدي
ديگه هيچي برام مهم نيس.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 22:23  توسط انسان له شده  | 

روز مهمون.... شب مهمون.... طول هفته مهمون...... جون مامان دراومده ديگه...... منم كه همش نيستم..... يه امروزم كه خونم مهمون دعوت كردن..... واسه شب...... پسر همسايه مون كه بچه دار شده....... اونا رو دعوت كردن...... 

حالا ديگه باهاش بد نيستن.... حالا كه مادر پسره با عروسش خوب شده ديگه عروسه بد نيست........ فلانم تو منطق اين آدماي زبون نفهم خدا......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 15:32  توسط انسان له شده  | 

بعضي وقتا هنگ مي كنم..... اصلا نمي فهمم فلسفه و هدف زندگي چيه..... با اينكه صدها بار خوندم و شنيدم كه بايد از اين زندگي به جاي ديگه و كس ديگه اي برسيم اما برام جا نميفته...... مي فهمم اصلا براي چي بايد دنبال ازدواج باشم؟..... واسه چي بايد بگردم دنبال زن خوب...... زندگي مناسب..... براي چي بايد دنبال زندگي راحت تر باشم..... چرا بايد تكيه گاه يكي ديگه باشم و واسه برخي ديگه پدري كنم؟...... همه اين كارارو بكنم كه برسم به جايگاه و موقعيتي كه ديگران الان بهش رسيدن و موجب حسودي من شدن؟..... تازه بشم يكي عين همه كه از ديدن زندگياشون لذت نمي برم؟....... خب ديگران كه زن خوب، زندگي خوب، تلاش خوب، بچه هاي خوب و كار خوب دارن ديگه..... از خدايي خدا چيزي كم ميشه اگه من نرسم؟....... تازه ممكنه همه ي اين تلاش هارم بكنم و زنم خوب نباشه.... درآمدم زياد نباشه....رفاهم به اندازه نباشه و اصلا بچه اي در كار نباشه..... بنابراين واقعاً هدف زندگي چيه؟ فقط اطاعت امر خدا و استنان به سنت رسول؟......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 2:4  توسط انسان له شده  | 

خسته شدم از پدري كه خوش اخلاق نميشه.... از مادري كه با وجود ديسك كمر همش كار مي كنه و اصلا به حرف گوش نميده..... از زندگي اي كه رو روال صحيح خودش نميفته....... از شرايطي كه روز به روز سخت تر ميشه و نامطبوع تر......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 0:0  توسط انسان له شده  | 

جنس حرفها باهم فرق مي كند..... بعضي حرفها جنسشان گفتني است و بر خي ديگر شنيدني و اقسام ديگر....

اما بعضي حرفها نگفتني است.... بايد دفن شود.... مثل يك مرده...... البته نه شبيه مرده هاي معمولي...... بلكه شبيه كسي كه در خفا و به دور از چشم ديگران خفه اش كرده اند و جسد بي جانش را بدون غسل و كفن در گوشه اي كه كسي نداند دفن كرده باشند...... و هرگز نمي تواني نبش قبرش كني.....

حتي آن روز كه مردگان سر از زمين ها بر مي آورند، اين حرفها هنوز در آرامگاه دل تو خفته اند...... و سنگيني بارشان را هميشه در قلبت بايد داشته باشي......

چه مي شود كرد..... گاهي همين كه بداني خدا مي داند كافي است.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 18:55  توسط انسان له شده  | 

وقتي انسان بروز فعاليت‌هايش را در يك عضو زياد مي كند ديگران مجازا او را به آن عضو يا مشتقي از آن تعريف مي كنند...... مثلا به كسي كه زياد تحصيل مي كند و فكر مي كند مي گويند فلاني مخ است..... مغز است..... يا اگر فرد ديگري اهل كمك به ديگران و كار خير باشد مي گويند دست به خير است..... يا مثلا كسي كه خيلي محبت ديگران را جذب مي كند مي گويند دل است، قلب است جيگر است و غيره.....

امثال اين تعابير را در مورد جاسوس هم به كار مي برند و مثلا مي گويند چشم و گوش فلان لشكر و فلان سازمان و امثالهم است.....

اما استثنا آنجاست كه به زن و دختر خصوصا از نوع جوان و آرايش گرده مي گويند كس...... صرف نظر از اينكه آن عضو خود را به عرصه فعاليت كشيده باشد يا نه.... به عبارت ديگر در اين مورد خاص علت اطلاق لفظ كس به دختران كاركرد آن نيست لزوماً، بلكه وجود قابليت آن است.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 23:1  توسط انسان له شده  | 

يه مدتيه كه خيلي دارم حرف مي زنم.... خسته شدم از بس حرف زدم و تعريف كردم...... حرفايي كه فايده اي جز خستگي برام نداشته......

مي خوام يه مدت سكوت كنم بلكه به روزهاي اوج برگردم..... و به نظرم هنوز رو كمك اين وبلاگ پير و فرتوت ميشه حساب كرد........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 0:8  توسط انسان له شده  | 

همه چي زندگي جلال باعث حسوديمه....... زندگيش.... خانوادش... دانشگاهش.... ازدواجش... كارش.... بچه دار شدنش..... تنها چيزي كه حسوديمو تحريك نكرد اين بود كه اوايل خدمتمون گفت من هفته اي يك شب بايد پادگان باشم كه خيلي داره بهم فشار مياره..... منم بهش خنديدم...... همون خنده باعث شد الان خودم سه شب يه بار وايسم پادگان....... يعني يه چيزي هم كه در ظاهر باعث حسودي نميشد ديري نپاييد كه منجر به حسادت شد...... بعضيا ذاتشون حسادت آوره......

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 21:30  توسط انسان له شده  | 

آخه اين چه وضعشه..... بعد سه روز از پادگان برگشتيم خونه...... با چنان استقبال گرمي مواجه شديم كه بيا و ببين...... تازه از داروخانه قرص آوردم دادم به بابا..... ميگه اين چيه ميگم قرصه آلپرازولامه...... ميگه من كه قرص نمي خواستم....... گفتم مامان اينطوري گفت..... بعد مامان ميگه من بهش گفتم بياره...... بابا هم پاشده قرصارو گذاشته لب اوپن و رفته...... 

خب لا اقل نمي خواي تشكر كني اينجوري نكن ديگه......

مادر بيچارمونم كه از خستگي كار كردن اين چند روزي كه من نبودم ناله مي كرد......

از راهم كه رسيديم عزيز دل زنگ زده بهم و از دستم ناراحت شده كه چرا استراحت نمي كنم.......

با همه اين حرفا خدا رو شكر...... هنوز خيلي تا ايوب شدن فاصله دارم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 18:0  توسط انسان له شده  | 

باور كنيد من ازدواج نخواهم كرد..... زندگي خوبي دارم و احتمالا اين تصميم هم ناشي از همين زندگي خوب است...... امروز كه زود تر به خانه آمده بودم ناهارم را خوردم و كنار مادر نشستم....... مدتي بعد بابا آمد...... از نشستنش چيزي نگذشت كه شروع كرد به مرافعه با مامان....... و دقيقا هر وقت او حرفش تموم ميشد مامان يه موضوع ديگه رو پيش مي كشيد و دوباره سبب تحريك بابا ميشد...... تا سه بار مشاجرات مختلفي در عرض يك ريع بينشان صورت گرفت...... و من اتاقو ترك كردم.......

از اول امروز هم به خاطر ممنوع الخروجي از پادگان فكرم بهم ريخته بود و وقتي يك روز ممنوع الخروج بودن را درست كردم متوجه شديم به علت يك مشكل ديگر سه روز ممنوع الخروج هستم و معلوم نيست براي ماه بعد بخشيده خواهد شد يا خير.....

و فردا دوباره شيفتم و در اين ماه دوتا جمعه شيفت دارم.......

زندگي من خوب است...... امروز داشتم فكر مي كردم جاي خوبي دارم..... بهتر است چند ماه آخر را همينجا سر كنم...... هرچند مشكلات گاهي قد علم مي كند.......

تكليف عزيز دل را هم كه نمي توانم مشخص كنم.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 20:21  توسط انسان له شده  |