هنوز اندك جاني باقي ست و هيچ اميدي
اصلا نميدو نم چرا اينجوريم...... از مراسم شب قدر كه بر مي گردم حتي وقتي تو خود مراسمم دلم يه جوري گرفته...... خصوصا امسال..... 

اصلا يه حقد و حسدي داشتم نسبت به همه چيز و همه كس....... از ديدن دختر پسراي جوون كه معلوم بود اين اولين شب قدر زندگي مشتركشونه...... از ديدن بچه ها كه حالا تازه داشتن با اين فرهنگ ها آشنا ميشن..... حتي از ديدن زن وشوهرايي كه حالا دارن با بچشون به مراسم ميان..... از ديدن همه ي اينها دلم كز مي كنه..... مي ره تو خودش....... حتي اگگر بهترين هارو هم داشته باشم- كه دارم- بازم نمي دونم چرا زندگي مردم برام ويترينه...... همش فك مي كنم اونا چيزي دارن كه من ندارم....... اونا در مرحله اي هستن كه من نيستم و قرار هم نيست بهش برسم......

دلم، فكرم، ذهنم، روحم، جسمم....... همه ي وجودم گرفته و مچاله س........ به نظرم امسال شب قدرو درست حسابي درك نكردم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 4:24  توسط انسان له شده  | 

سخت ترين روزهاي زندگي ست...... حداقل از اين سخت تر به تصور من نمي رسد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 3:2  توسط انسان له شده  | 

عزيز دل چندي پيش مي گفت سر ازدواج كردن با تو سطع آرزوها و توقعاتم خيلي اومده پايين و از خيلي خواسته هام دارم كوتاه ميام....... فكر مي كنم منم امروز به همون وضع دچار شدم...... و الان بزرگترين و تنها آرزوي اينه كه شيعه اميرالمومنين بميرم.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 15:13  توسط انسان له شده  | 

نگرانم...... خيلي نگران.....

هر روزي كه بر سن مامان افزوده ميشه اخلاقش بيشتر داره عوض ميشه...... تمام عقده ها و نداشته هاي زندگيشو به صورت ناخودآگاه داره بروز ميده...... صحبت از آلمان رفتن دوستم ميشه ميگه چرا ميخواد بره آلمان؟..... صحبت از آمريكا رفتن فاميلمون ميشه ميگه چرا داره ميره آمريكا....... صحبت از ازدواج ميشه ميگه چرا اينترنتي و تلفني و پارك و غيره...... نسبت به عملكرد همه داره نقد و ايراد هاي نابجا وارد ميكنه....... نگرانم...... ديشب باز بحثمون شد بهش گفتم مامان تو قبلا خيلي خوب بودي دوست ندارم خوبياتو اينجوري از دست بدي....... ولي متقاعد نميشه و اونم از دست من ناراحت ميشه...... اين روزاهم كه گير داده به ازدواج من...... چپ ميرم راس ميام ميگه يه دختر برات ديدم فلان يه دختر برات ديدم بهمان.......

منم كه خيلي دوسش دارم نميخوام آخرين اميدشو كه خودم هستم نا اميد كنم...... بي اغراق بايد بگم از هيچكس...... بله از هيچكس تو زندگيش خيري نديده جز 14 سالي كه در خانه پدرش بوده و محبت هاي پدر رو ديده....... و حالا اگه من كه آخرين بچش هستم و بهم دل خوش كرده هم بخوام عملكردشو ببرم زير سوال و ازش ايراد بگيرم و با كارام اعصابشو خراب تر كنم خودمو نمي بخشم..... دلم ميخواد حداقل من ديگه به مرگ نزديك ترش نكنم...... گور پدر من اگه به خاطر مادرم به دختراي مورد علاقه زندگيم نرسيدم..... گور پدر من اگه اونطور كه ميخواستم نتونستم تا الان رفتار كنم..... گور پدر من اگه در اوج جواني نتونستم با رفقاي بگردم و شاد باشم.... گور پدر من اگه در تمام اين مدت نتونستم يه بار طعم درد دل كردن با والدين رو بچشم..... گور پدر من اگه به آرزوي ادامه تحصيل در فرانسه يا آمريكا نرسيدم..... گور پدر من اگه وقت زيادي براي خودم نداشتم...... گور پدر من.....

تازه با تمام اين حرفا من كار زيادي هم براشون نمي كنما...... خيلي خيلي خيلي اگه كمك كنم يه نصفه روزه كه اونم با كلي اوقات تلخي..... نه از سر جلب رضايت خدا..........

من نگرانم براي مادرم...... مادري كه تا چندي پيش فكر مي كردم به خاطر تمام ناكامي ها و تلخي هاي زندگيش همين كه بذارنش تو قبر اول راحتي و تنعمشه....... امام حالا دارم دعا مي كنم اين اخلاق رفتار هاش باعث عذابش نشه كه خسر الدنيا و الآخرة ميشه........

ايمان آوردن كار سختي نيست..... مومن موندم دشواره...... و من خودم رو مي بينم كه اين وسط از خيلي چيزا دارم ميگذرم...... هرچند اصلا تضميني نبود كه اگه من شرايطم فرق مي كرد به تمام خواسته هاي قلبيم برسم يا نه...... به قول عزيز دل دختره 6 روز بعد زايمان مرده...... ناكام..... شايم كامروا...... كسي چه مي دونه خدا چيو مي پسنده و كدوم به نفعمونه......

خيره..... بالاخره من كه تصميم گرفتم از خيلي خواسته هام بگذرم..... يا به خاطر خدا يا به خاطر دلم...... كه لا اقل مادرم كمي راحت تر باشه..... باشد كه رستگار شويم......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت 12:40  توسط انسان له شده  | 

روحيه فوق العاده بالايي داره..... در اكثر اوقات وقتي مي بينم انقد مقاوم و پر اميده بهش حسوديم ميشه.......

شايد يه جاهايي كم بياره ولي يك ساعت بعد دو ساعت بعد يه روز بعد دوباره همون آدمي ميشه كه عاقبت و آخرت براش مهمه و از هيچ تلاشي براي حسن عاقبت فروگذار نيست......

امشب برام يه دعا فرستاده كه بين نماز مغرب و عشام بخونم...... تازه خودشم ميخواست امشب احيا بگيره......

واقعا چشم بد ازش دور....... 

البته هنوز نمي دونم اين اختلاف سطح تلاش و اميد به مزاج ها هم ربطي داره يا نه...... احتمال زياد داره.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 21:58  توسط انسان له شده  | 

تند مزاج شدم...... پرخاشگر شدم..... حوصله و تحمل هيچكسو ندارم...... همش دارم با مامان با تندي حرف مي زنم و اخيرا براي اينكه كمتر اين اتفاق بيفته صحبتمونو كم كرديم.......

خدا به صاحب امشب قسم اين زندگي نحس و اين اعمال نكبت منو سريع جمع كنه........ ديگه اينجوري خيالم راحته كه قيامت شرمنده تر از اين نميشم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 21:32  توسط انسان له شده  | 

براي اولين بار از سكسي كه در خواب داشتم پشيمون شدم....... دقيقا نمي دونم چرا.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 20:5  توسط انسان له شده  | 

اگه هر دردي از يادم بره درد بي سكسي هميشه دنبالمه......

كاملا ملموسه در اين ماجرا عقده اي شدم......

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 20:57  توسط انسان له شده  | 

اين روزا انقدر فكرم مشغول و درهم بود و اعصابم خراب بود كه حتي تولد مامانو از ياد بردم....... بنده خدا خودش وقتي ديد من زنگ نزدم بهش، زنگم زده و ميگه بچه ها امروز برام تولد گرفتن...... منم كه اصلا داشتم از خجالت مي مردم گفتم واااااااااااااااااااي اصلا يادم نبود مامان..... گفت بله نبايدم يادت باشه.... دورت شلوغه ديگه....... بنده خدا خبر نداره دورم چقدر شلوغه واقعا.......

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 16:13  توسط انسان له شده  | 

امشب همه غمهاي عالم را خبركن

بنشين و بامن گريه سركن گريه سركن

 

واقعا سخته.......

 

نمي دونم.... شايد اين روزا مجبور شم وبلاگو عوض كنم...... حذف كنم...... پاك كنم....... شايدم تعطيلش كنم.......

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 0:56  توسط انسان له شده  |